•|💛🎭
جزئیات ریز و درشت زندگی رو
میپرستمممم!!🤹🏻♂|•
🌱join→--﴾@Hasiba_Land﴿--
•|❤️🩹🕯
وَ گرچه زخم خورده تر از قبل🥲🩹
🍂ولی با تمام توان به مسیر ادامه میدیم!|•
🌱join→--﴾@Hasiba_Land﴿--
•|📍🗺
کجا زیست میابم؟☄
🦦🏜کَویرِ ایران!! خراسان جنوبی💦☀️|•
[باغ گُلشن میدونین کجاس؟!
آره همونجا😂🤏🏻]
🌱join→--﴾@Hasiba_Land﴿--
♾ text •|
«طَنینِ حُضور»
امشب، باز هم همون صحنههای تکراری؛ با شور و شِینی که تکراری نمیشه، جلوی چشمام رقم میخورد!
-
خانمِ سی و چند سالهای، بچهٔ شیرخوارش رو بغل گرفته تا گریه نکنه و با دست دیگهاش پرچم سرخِ قائدِ شهید رو تکون میده!
-
دوتا دخترِ ۱۴-۱۵ ساله که انگار بعدِ سالها همو دیده باشن، پریده بودن بغلِ هم و برقِ چشماشون از چند فرسخی دیده میشد!
-
اون بابایِ عینکی و مهربونی که هرشب دستِ فرشتهٔ سه چهار سالش رو میگیره و دورِ میدون دور میده هم اومده بود؛
دخترش انگار داشت بهترین لحظاتِ روزش رو میگذروند.
انگار هر روز چند ساعت صبر میکنه تا بعد از ظهر که بابا از سر کار بیاد، مثل همیشه جیغِ خوشحالی بکشه و بپره توی امنترین آغوشِ زندگیش!
بعدِ استراحت باهم بازی میکنن، مامانِ خونه هم تا اونموقع کیکِ عصرونه رو میاره و باهم میخورن؛ و صدای خندهشون گوشِ هفت آسمون رو کر میکنه!
بعدِ نمازِ مغرب و عشا باهم آماده میشن؛
مامان، جورابِ تورتوری و کفشایِ صورتیِ فرشتهکوچولو رو پاش میکنه و باهم میان رو میدون تا پرچم تکون بدن!
-
بچههای کوچیکم تهِ میدون باهم بازی میکنن، میخندن و بدو بدو میکنن، اما انگار نمیدونن همین بازی کردنشون چه تأثیرِ بزرگی روی آیندهٔ مملکتشون داره!
-
دوطرفِ میدون دوتا گلدونِ سنگیِ بزرگ هست که دوطرفشون نیمکت داره، منم مثلِ هرشب روی همون نیمکتِ همیشگی نشستم و به حماسهای نگاه میکردم که هیچ عدسیِ دوربینی نمیتونه ثبتش کنه!
-
پس به حافظهام سپردمش تا چهل و چند سالِ دیگه برای نوههام تعریف کنم؛ که امنیت و سربلندیِ الانشون، بیدلیل نیست!
حَسیبا | HASIBA |•
join→--﴾@Hasiba_Land﴿--
•|👀☝️🏻
🥴روزِ خود را چگونه آغاز کردید؟
بعد نماز خوابیدم و چشمامو که باز کردم🦉
😐😂ساعت ۱۱:۵۰ بود!!
🚶🏻♀پس به دو صبحونه خوردم و
اومدم پایین تا یه چند درس دینی بخونم
که تا فردا شب تموم شه😪|•
[از این به بعد خواب بعد نماز
کنسله🙂😭]
🌱join→--﴾@Hasiba_Land﴿--