eitaa logo
حَسیبا | HASIBA
21 دنبال‌کننده
81 عکس
9 ویدیو
0 فایل
•| 👩🏻‍🍳🌱 تلاش و دانش را الک کرده، با هنر مخلوط می‌کنیم و می‌زنیم تا یکدست شود… 🍮 |• 🫐🫰🏻 اینجا تلاش می‌کنیم، یاد می‌گیریم و رشد می‌کنیم! -معلومه که شیعهٔ آریایی‌اَم.🇮🇷✌🏻 🤍🎀 ✓ممنون که هستی من؟ 👇🏻 @hasiba_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ •|🌝🎄 🕰🍉PARTY TIME!! دُخی عمه پسرعمه ها اومدن به دیدَنا🥹🫰🏻 وَ مثل همیشه سنگرِ من آشپزخونس!🦦🗝|• {🧸🎀دخترِ عمه دومیم، عروسِ عمه بزرگمه جاریشَم خانومِ بسیار مهربونُ خوش برخوردیه🥰} -------- 👻شما وقتی مهمون میاد سنگرتون کُجاست؟! 🍒🫴🏻@hasiba_banoo🌱join→--﴾@Hasiba_Land﴿--
‌ •|👻💘 این داداشمون اضطراب اجتماعی نمی‌شناسه اجتماعو مضطرب میکنه!😂✌️🏻|• ‌ 🌱join→--﴾@Hasiba_Land﴿--
‌ «می‌گویند موفقیت، طلوعِ ناگهانیِ یک ستاره است؛ اما نمی‌دانند که آن ستاره، در تاریک‌ترین شب‌ها صیقل خورده!» ---- کامیابی، میراثِ آنانی است که در سکوت، میانِ کتاب‌ها و بی‌خوابی‌ها، برایِ بلندایِ رؤیاهایشان؛ سختی را به جان خریده‌اند. من در این مسیر، آموختم که الماس را جز در فشارِ سنگینِ روزگار، نمی‌توان تراشید. ‌ join→--﴾@Hasiba_Land﴿--
‌ •|🍮🥄 خالَم اومده و اولین اقدام برای سورپرایز کردنش؛ قطعا درست کردنِ تیرامیسوعه!🥹🫗 فردا قراره رونمایی بشه...😌🌪|• ‌ 🌱join→--﴾@Hasiba_Land﴿--
•|🧋🧁 300gخامه قنادی فرم گرفته 250,200g پنیر خامه ای(اگه خامه ای نداشتین پنیر عادی رو با دو قاشق شکر مخلوط کنین) وانیل اِنقد!🤏🏻 نسکافه ولرم نصف لیوان موز سه چهار دونه بسته به اندازش! گلاب یه دَر (حساب کتابِ مامانی ای🦦) پودر کاکائو یه قاشق غذاخوری بیسکوئیت پتی بور یا اگه خیلی چُسی این لیدی فینگر😂یه بسته ----- پنیر و وانیل و گلاب و اگه دوست داشتین یکم پودر کاکائو (من نریختم) مخلوط کنین، با خامه فرم گرفته خیلی آروم هم بزنین؛ بیسکوئیتا رو دو ثانیه بزارین تو نسکافه و بچینین کف ظرف! یه لایه کرم یه لایه موز یه لایه بیسکوییت یه لایه کرم یه لایه موز یه لایه بیسکوییت یه لایه کرم! و در نهایت پودر کاکائو رو اَلَک کنید! بزارید ۶ ساعت یا یه شب تا صبح بمونه، و نوش جان!!🍧🤞🏻 طعمش بهشته بهشت‌ت‌ت‌ت!!🥹✨|• ‌ 🌱join→--﴾@Hasiba_Land﴿--
‌ •|🔪🤨 هرکی درست کرد به من نداد ایشالا بپره تو گلوش!🦦|• ‌
text •| «شکستنی هستم؛ با احتیاط حمل شوم!» همیشه وقتی تو استوری یا کانالی می‌دیدم یارو نوشته: "آزرده، غمگین، تنها، رنجیده از اجتماع، خسته، طفلکی و نیازمندِ تنهایی تر از همیشه هستم!" خندم می‌گرفت، وا!!!! مگه میشه یه نفر انقد جون به لب رسیده باشه که از کلماتی چُنین استفاده کنه؟! ------ امروز ساعت ۶:۳۰ که از خواب پاشدم؛ رفتم پایین یه درس شیمی دیدم چهار ساعت زیست و سه ساعت ریاضی مونده بود که دخی خاله پسر خاله اومدن پایین، و این یعنی فاجعه!!! نیم ساعت تا ۹ تابشون دادم و یکم بازی کردیم، دیدم داره به سر زدن به کتابا و وسایلم میرسه فلنگو بستم و با بهونه‌های جورواجور کشیدمشون بالا. آماده شدم رفتم کلاس و تا برگشتم شد ۱۲:۳۰ ، یک!!! نماز خوندمُ رفتم یه دوش گرفتمُ بابا اومدن ناهار میل شدُ؛ نایی در بدنم نمونده بود پس رفتم تو اتاق تا بخوابم؛ و بعــــــله! آبجی و دختر خاله داشتن با رژ لباشون نمی‌دونم چیکار میکردن :/ کف اتاق عین سمساریا شده بود! هر وسیله ای که بگین پیدا میشد، اعم از تشت حموم، قابلمه روحیِ مامان، آبجوش :| فندک و سشوار؛ بوی وحشتناک و دود عجیبی هم اتاقو فرا گرفته بود! اینا به کنار؛ پشت در چوبای باشگاه و لباس پهن کنی :// هم گذاشته بودن که پسرخالم نتونه بیاد داخل، و گویا محمد امین همون ثانیه با اراده تر از همیشه تصمیم گرفته بود ببینه داخل آزمایشگاه چه اتفاقی داره میوفته و ضرباتی پر قدرت تر از بروسلی به در وارد میکرد ಥ~ಥ گفتم عمرا بشه بخوابی فاطمه زهرا، پس ایرپادمو برداشتمُ شانسُ پلی کردمُ کمی از دنیای اطرافم فاصله گرفتم؛ اما گویا همون لحظه ایرپاد لج کرده بود و صداش ضعیف شده بود، و با کوچیکترین سر و صدای بیرونی ای از صدا و سیما، فقط سیما باقی می‌موند ಥ~ಥ به هر بدبختی بود فیلمُ تموم کردم، رفتم بیرون تا با اعضای خانوادم آشنا بشم و از بخت، با کسی که بقیه «بابا» صداش میکردن شروع کردیم از در و دیوار حرف زدن! چشم بهم زدیم دیدیم ع وا! اذون شد آماده شدیم رفتیم امامزاده و تا تو رواق مستقر شدیم وسط عزاداریِ ملت سرمُ گذاشتم رو زانوی مامانُ دقایقی چند در خدمت خدای تبارک و تعالیٰ بودم؛ تا داشتم ز غوغای جهان فارغ رو احساس میکردمُ خیال میکردم عینهو اصحاب کهف سالهاست که میونِ برزخِ خواب و بیداری قرار دارم؛ دوستِ عزیزی که هفت روز تمام خبری ازش نبود تصمیم گرفت زنگ بزنه و بگه من فلان جای امامزادم پاشو بیا اینجا :// بعدشم که ۸:۳۰ - ۱۰ رفتیم باشگاه و آی از این جلسه، آییییی!!! مسابقات شهرستانی تو راهه و اَد همین امروز استاد عزیز میخواست حرکتی رو به من بگه که باید از پشت رو کمرِ مدافع قِل میخوردمُ جلوی روش می‌ایستادم ಥ~ಥ حالا مگه این زانوهای لامذهب صاف میشد!!! سه بار این حرکت فلاکت بارُ ژاذّابُ زدیم و دفعه آخر با زانو پرت شدم رو زمین:/ رسیدم خونه از جمجمه تا پاشنهٔ پاهام لق لق می‌لرزید :|| شام خوردیمُ در نهایت لحظهٔ وصال فرا رسید! ಥ~ಥ ------ خلاصش کنم، الان "آزرده، غمگین، تنها، رنجیده از اجتماع، خسته، طفلکی و نیازمندِ تنهایی تر از همیشه هستم! با احتیاط حمل شوم." ‌ حالا شما خندتون بگیره، وا!!!! مگه میشه یکی به این حد از جون به لب رسیدگی برسه که از کلماتی چُنین استفاده کنه؟! حَسیبا | HASIBA |• join→--﴾@Hasiba_Land﴿-- ‌‌
‌ •|🖤🪔 کاش مانند برادر حرمی داشت حسن؛ کاش مانند برادر کفنی داشت حسین!🙂❤️‍🩹 عزاداریاتون قبول باشه🥺🖤|• ‌ 🌱join→--﴾@Hasiba_Land﴿--