ای ساربان، آهسته ران، کآرام جانم میرود؛
وان دل که با خود داشتم، با دل ستانم میرود..
من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او؛
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود..
محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان؛
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود..!
#سعدی