دیگر به فکر از بین بردن غمهایم نیستم
حالا بیشتر به دنبال پیدا کردن شادی
کوچکی هستم در کنار همین غمها🌱💛
دختر کنار دریاچه نشسته بود، کتابی کهنه توی دستش.
سایه درخت روی صفحه میافتاد و گاهی باد ورق میزد، بیآنکه او دست بزند.
هر چند خط که میخواند، نگاهش را به آب میدوخت، انگار کلمات را در دل دریاچه هم پیدا میکرد📖🌊
دختر با دامن سفید، لای علفزار راه میرفت، دامن به علفها میچسبید و بذرها را با خود میبُرد.
نشست و دامن را صاف کرد، علفها دورش حلقه زدند و خورشید روی پارچهی سفید، سایهانداز شاخهها را کشید.
وقتی بلند شد، دامنش پر از دانههای کوچک بود، بیآنکه بداند فردا کجا سبز خواهند شد🌿☀️🤍
-خوشبختى جدا تعريفی نداره،
يكى با يه دوچرخه خوشبخته ، يكى با يه
هكتار باغ آلبالو ، اون يكى با یه آدمِ دیگه.
دلت كه راضى باشه خوشبختى🌱🍓