لرزه بر دستان و لکنت بر زبان و نبضِ تند ؛
وصف ِحالم چون ببینم یک نظـر چشمِ تو را ( :
گرچه می دانم نمی آیی ولی هردم ز شوق
سوی در می آیم و هر سو نگاهی میکنم .
نگاهم کرد و لرزیدم خجالت می کشم از او
بگویید عاشقت گفته نگاهِ محشری داری .
هر چه بین شعرها عـنوان کنم ، بیفایدس ..
ایــهاالناس این بــــشــر را دوسـت میدارم زیـــاد .