"شب دوباره ما را میبلعد؛با تمام اندوههای نگفته ، با تمام اشکهای فروخورده ، و ما میشویم همان تنهای همیشگی."
و او باز هم در خلوت خود گریست چون؛
میدانست زخمهایش خوب نخواهد شد.
نمیدانم دارم روزهایم را میکُشم یا روزهایم دارند مرا میکُشند. در هر صورت جنایتی در حال وقوع است.