او در كنار كسى كه هر روز روياهايش را ناديده مىگیرد، ياد مىگیرد كه دیگر روياپردازى نكند.
«سختتر از رفتن، بی خداحافظی رفتن است
آنچنان که هیچوقت نمیفهمی چرا ترک شدی...»
میگفت تورو نباید با خودت تنها گذاشت ؛ انقدر فکر میکنی درمورد همهچی ، نجات دادنت خیلی سخت میشه .
غصه وقتی کلِ وجودمو گرفت که فهمیدم به گذروندنِ روزم بدون تو خیلی وقته عادت کردم.
جانی نو میخواهم و چشمی که نخستین بار جهان را ببیند ، و آغازی بیهیچ خاطره ، در سرزمینی ناشناخته ، برای روییدن دوباره.