نمیتوانم حرف بزنم ، که اگر حرف بزنم در اشکهایم غرق خواهم شد ، میدانم ، میشنوم ، میبینم اما نمیتوانم چیزی بگویم.
گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم
بغض کردم خود خوری کردم نگفتم بارها.
من آدمی نیستم که زود بیخیال بشم،اما اگه رها کنم دیگه هیچچیز باعث نمیشه مثل قبل بشم
و درد به استخوانهایمان نفوذ کرده بود ، اما هنوز لبخندی به دِرازای آسمان بر لب داشتیم.
فکر میکردم دارم خوب میشم، اما حقیقت این
بود که داشتم احساساتم رو از دست میدادم.