گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم
بغض کردم خود خوری کردم نگفتم بارها.
من آدمی نیستم که زود بیخیال بشم،اما اگه رها کنم دیگه هیچچیز باعث نمیشه مثل قبل بشم
و درد به استخوانهایمان نفوذ کرده بود ، اما هنوز لبخندی به دِرازای آسمان بر لب داشتیم.
فکر میکردم دارم خوب میشم، اما حقیقت این
بود که داشتم احساساتم رو از دست میدادم.
دیگر هیچ رفتن و ترک شدنی عمیقاً غمگینم نمی کند، آن که باید می ماند،رفت.
هرچیزی که درونِ توست زیباست ، حتی تلاشهایِ ناموفقت برای پنهان کردنِ غمهات.