لبخند میزد،اما میدانستم گاهی درد آنقدر عمیق است که اشک هم راه گریه را گم میکند.
و در آخر هرروز او را به یاد میآورم مانند یک عتیقه گردو غبارهای او را میگیرم و غم نبودنش را تازه نگه میدارم :))
تنهاییآدمُبزرگمیکنهاونقدربزرگکهشاید دیگه هیچوقت نخوای خودتو تو زندگی کسی جا کنی
سخت ترین کار؟ وانمود کنم که دیگه دوست ندارم،با وجود اینکه هنوزم که صدای خنده ها تو میشنوم کیلو کیلو قند تو دلم آب میشه .