دنیا جای کوچکی است؛ مثل یک انبار تاریک که آدمها در آن، هرگز همدیگر را پیدا نمیکنند.
فرقینمیکنه کی باشی ؛ بالاخره یه روزی حسِ ناکافی بودن یقهات رو میگیره .
و در آخر، ما پشیمون میشیم از اهمیت دادن
به مسائلی که واقعاً اونقدرا هم اهمیت نداشتن.
در آخرین خط نامه به دوستش نوشت:
اما عزیزِ من، دانستنِ زیادی رنجآور است.
محتاج اندکی تسکین بودم کمی تسلی، قدری التیام،اما آدمها همواره رغبت بیشتری به محاکمه داشتند !!
درد دارد وقتی ساعت ها مینشینی به حرف هایی که هیچ وقت قرار نیست بگویی ، فکر میکنی . .