کمی ساکت،کمی عاشق،کمی درگیر پاییزم
درختی در خزانم که دمادم اشک میریزم
پاییز بهونست ..
درخت اگه برگ رو دوست داشت ، هیچ وقت نمیذاشت بیوفته ..
و او باز هم در خلوت خود گریست چون ؛
میدانست زخمهایش خوب نخواهد شد ..
با من طوری رفتار کردند که انگار دلِ من، چیزِ مهمی نبود؛و عجیب است که هنوز هم نمیتوانم با دلِ هیچکس، آنطور بیملاحظه باشم.
دلممیخواهد آسمان را ببوسم؛در اعماق آبیاش
شیرجه بزنم و در انتها،در میان ابرها دفن شوم .