موهای تو خرمایی و شهر دل من بم ؛
آشفته نکن موی ، که بم زلزله خیز است ...
_حامد عسکری
جان میدهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به درآیی
عطرِ گیسـویِ تو پُر کَرده هَوا را نکُنـد ؛
لایِ موهایِ خودَت قَمصـرِ کاشـان داری؟
چشم هایش قهوه ای بودُ به حق فهمیده ام ،
قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آورتر است < 🤎 >
تقصیر خودِ حضرت حق است که مستیم ؛
طراحی چشمانِ عَسلیَت ، ایدهی او بود :(
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
- ‹ نبودنت کسریست با مخرج ِصفر ؛
همانقدربیمعـنا ، همانقدر ‹تعریف› نشده:))