نگاهم محو چشمانت برایت شعر میخوانم
خودم اینجا دلم اینجا حواسم را نمیدانم !
اصفهان با آن همه وسعت شده نصفِ جہان ،
یک وجب قد داری و کل جهانم شدهای :))))
_ مگه چقدر عاشقشی ؟!
+ اونقدری که به خاطرش جلوی بقیه زار زار گریه کردم ...
عقلِ لامذهب به حرفم گوش کن عاشق نشو !
این دو چشم قهوهای آن قدر هم معصوم نیست . .
یه وقتایی لازمه یکی کنارت باشه . کاری نکنه و حرفی نزنهها ، فقط باشه ...
-گـیسـوان را داده ای حبس ِاَبد در چادرت
لا اقل رحمی نـما وقت ِ ملاقاتی بده