غزل غزل بنویسم من از دو چشم سیاهت ،
که بردهای دل و دین را با ناز و طرز نگاهت:)💙
آمدی؟ اما برو هرجا که دلخوش بودهای
شهریارت نیستم تا جان به قربانت کنم .
گیرم اصلا بهدلم ، کلِ جهان را بدهند ..
تو نباشی ، بتپد ایندلِ وامانده کهچی ؟
چال میافتد کنار گونه ات وقتی تبسم میکنی.
نامسلمان شهر را این چاله کافر کرده است
لحظهی تشییع من از دور بویت میرسید
تا دو ساعت بعد مرگم همچنان جان داشتم