دو پلکتشاعر مرگ ست و چشمت صور اسرافيل
قيامت می کنم با تو اگر بگذارد عزرائيل . . !
سجدهی طولانیم از دین و ایمانم که نیست .
عکس تو در جانمازم هست ،هی میبوسمش!
کمی زُلفَش رَها بود و گُذر کرد از درِ مَسجد
مُسلمانی ندیدَم که نگاهَش را نِگه دارَد ؛
بس که چون نیشکری، نازک و شیرین و لطیف
بند بند ِتو ، ز سر تا به قدم شیرین است .
کاسهای حلوا به دستت اندکی روی لبت ،
از همان ساعت شدیدا بنده حلواخور شُدم