کمی زُلفَش رَها بود و گُذر کرد از درِ مَسجد
مُسلمانی ندیدَم که نگاهَش را نِگه دارَد ؛
بس که چون نیشکری، نازک و شیرین و لطیف
بند بند ِتو ، ز سر تا به قدم شیرین است .
کاسهای حلوا به دستت اندکی روی لبت ،
از همان ساعت شدیدا بنده حلواخور شُدم
عشق آتشبس نخواهد داشت حتی وقت جنگ
لا به لای ِجنگ هم من دوستت دارم هنوز💛