eitaa logo
- خط‌خطی‌های قلب .
23.3هزار دنبال‌کننده
380 عکس
16 ویدیو
0 فایل
- - - جار نزدن درد ، دلیل بر نداشتن ِزخم نیست . _جایی برای اینکه صرفا حرف های ناگفته نوشته بشن. محتوا ؟ حَرف های دلی شَبانه ام☕️ ؛ _دور از اَدراك بشر ؛ اینجا هر چی میگیم بستگی به حالمون داره . #فور بزن براش تبلیغات : @Heart_scribble - - -
مشاهده در ایتا
دانلود
.˖࣪𔘓____ عشقِ نقطه چین____˖࣪𔘓.♥️🌚 گوشی رو قطع کردم و همینطوری داشتم از دور به صدرا نگاه می‌کردم ... اینجوری که می‌دیدمش دلم براش می‌سوخت ولی به رفتار چند دقیقه قبلش که فکر میکنم ، دلم که براش نمی‌سوزه هیچ ، دلم میخواد سر به تنش نباشه!... بدجور دلم رو شکونده بود ... نمیدونم ، شاید هم واقعا اونقدری رفتارش بد نبود ... فقط من انتظارش رو نداشتم ... ولی هر چی که بود الان خیلی از دستش دلخور بودم تو فکر و خیال بودم و مدام بغضم رو قورت می‌دادم که یهو با صدای بوق ماشین پریدم هوا 206 نقره‌ای که ماشین رهام بود رو دیدم و رفتم سمتش نشستم تو ماشین که قیافه چندشش ظاهر شد _سلام قشنگم! نفس عمیقی کشیدم که خشمم رو کنترل کنم و گفتم : +سلام ... _چرا بهم نگفتی با هم بریم خرید؟ +مگه تا حالا با هم می‌رفتیم؟! _نه خب ... ولی از این به بعد فرق میکنه +الکی دل خودتو خوش نکن هیچ فرقی نداره! _باشه!... می‌بینیم! حوصله نداشتم باهاش جر و بحث کنم +ببین حوصله ندارم زود تر راه بیوفت _چشم! ○○○○ سرم رو به پنجره تکیه دادم و کلا روم رو برگردونده بودم که نتونه باهام حرف بزنه ... حالم خیلی بد بود ... یه بغض سنگینی به گلوم فشار می‌آورد یعنی تا الان صدرا فهمیده بود من رفتم؟! چرا زنگ نمی‌زنه؟! نمیخواد معذرت خواهی کنه؟! آهی بلند از روی غم کشیدم و رهام که تا الان فقط دنبال یه اشاره بود گفت : _همه چی رو به راهه؟ +آره ... یکم مکث کرد و با تعلل گفت : _میگم ... ساکت رو بستی؟ اولش فکر کردم داره مسخره بازی درمیاره برای همین پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم : +آره ... سه چهار تا!... _م . نَبیگ __ برای خوندن دیگر پارت های رمان تشریف بیارید♥️ https://eitaa.com/joinchat/120784314Ce21b8e318d
در رسالات‌ مراجع‌ خوانده‌ام‌ احکام‌را حکم‌ چشمانی‌که‌ مومن‌ رابه‌ کفر انداخت‌ کو؟
شک ندارم ، عاقبت یک روز بی لشکرکشی با دو چشمِ مست ، دنیا را تصرف می‌کنی
انگشت به دهان مانده‌ام از قاعده ی عشق ؛ ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم ...
خسته‌ام،بی‌ترمزم،مثل بسیجی‌ های جنگ فتح آغوشت بگو در کربلای چندم است
کو قطره ی اشکی که به پای تو بریزم که بمانی بی اسلحه در جنگ نبودی که بدانی چه کشیدم