KayhanNews759797104121495553119357.pdf
9.63M
تمام صفحات
#روزنامه_کیهان
امروز یکشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۳
انسان شناسی ۲۹۴.mp3
11.93M
#انسان_شناسی ۲۹۴
#استاد_شجاعی
#استاد_عالی
مهندسی فکر، بزرگترین مهارت هر انسانه!
یعنی من بلد باشم، به چی فکر کنم، و به چی فکر نکنم !
محاله کسی مهندسی فکر بلد نباشه، ولی بتونه خودش رو از به خواب رفتنهای معنوی (غفلت) حفظ کنه.
مهندسی فکر یعنی چه؟
چجوری باید این مهارت رو آموخت؟
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#امام_خامنهای(مدظله)
#جمهوری_اسلامی
#افول_آمریکا
روانشناس امیدبخش ما در غبار فتنهها 😍
ان شاءالله به زودی، روز وعده داده شده را جشن خواهیم گرفت 🤲
سلامتی امام خامنه ای «مدظله» #صلوات
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
#اسم_تو_مصطفاست
#قسمت: ۱۲۱
ظرف آب میوه سیب و هویج مخلوط) دستم بود و داخل طبقات می چرخیدم. چرا گم شده بودم؟ بالاخره بخش را پیدا کردم. بوی بیمارستان به سرگیجه ام می انداخت. فاطمه و محمدعلی را پیش مامان گذاشته بودم و حالا همان جایی بودم که باید. سمت راست تو بودی، روی تخت کناری ابوعلی و تخت سوم هم یکی دیگر از دوستانت. تا مرا دیدی ملحفه را کشیدی روی پایت. آمدم
جلو سلام کردم و ظرف آب میوه را گذاشتم روی میز جلوی تخت. - سالمی آقامصطفی؟ - آره، ببین هیچی نیست! سالمم و تندرست. - اذیت نکن، بگو مجروحیتت چیه؟ . چند تا ترکش خورده پشت پام! همان پایی که دفعه قبل مجروح شده بود. قبلا مچ پا، این دفعه ترکش نشسته بود پشت زانو. تعدادی ترکش را درآورده بودند و هنوز چندتایی در پایت بود. همان موقع دکتر آمد، پایت را معاینه کرد و گفت: بعدازظهر عملت می کنم.» |
دستورات لازم را به پرستارها داد. دکتر که رفت گفتی: «حالا برو سمیه!» گفتم: «میمونم تا عملت کنند!» - بچه کوچیک داری، بروا . بچه ها پیش مامانم هستند، برم همه فکرم اینجاست! . برو خونه اینجا مرد هست، نمیتونی راحت باشی! - مرد من که تو باشی هستی و راحتم! مامان، بچه ها را آورد. زمان عمل نزدیک میشد. مامان می گفت:
منم میمونم!» او را با اصرار فرستادم رفت. دوسه تادوست دیگرت آمدند که یکی از آنها داخل اتاق روضه خواند و مداحی کرد، بعد تا جلوی در اتاق عمل آمدیم. سه چهار مجروح باهم نشسته بودند روی یک نیمکت تا نوبتشان بشود. شعر میخواندند و شوخی می کردند. تو را که بردند اتاق عمل، آمدم داخل حیاط، یک ساعت و نیم طول کشید. سبحان هم رسیده بود و کنار هم بودیم.
ادامه دارد...