••﴿ #ازخالق_بهمخلوق 💌 ﴾••
★| هَلْ جَزَآءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ
☆| جواب خوبے، خوبیہ..
★| سورہ الرحمن،آیہ ۶۰
با یاد توستــ ڪه چنین آرامم😌💚
••﴾💌' Eitaa.com/Heiyat_Majazi
هیئت مجازی 🚩
[ #قصه_دلبرے 📚••] ⃟ ⃟•🪴 ـــــــــ ـ ـ ـ ⸤ نام: #از_سوریه_تا_منا #قسمت_اول 🍃 ــ ببخشید مهدیه خا
بفرمایید،
قسمت اول رمان از سوریه تا منا
درکنار یه چایی داغ میچسبه😍👆
•[ #کلید_اسرار 🔑 ]•🍃
😒 یعنییی اگه من این کار و انجام بدم
درست نمیشه؟
☹️ خیر! این کار اصلا به صلاح نیست.
😒هوفف
ــــــــ
😊 خیلی ممنون. خداخیرت بده.
اون دفعه که باهات صحبت کردم خیلی
کمک کردی. یه خطر از بیخ گوشم گذشت.
☺️ چیشده بود مگه؟؟
😊 اون بنده خدا حق میگفت. اگر با شما #صلاح و #مشورت نداشتم الان
بدهکار مردم و کشورم میشدم.
اسرار نهفته را دریاب😉
🍃🔑]• Eitaa.com/Heiyat_Majazi
➺•🍃🌼
.• #مهدیار •.
😍•\• براے دیدن دلبر،
همین دو دیده بس است✋
😔•\• دلیل این همه دورے
فقط هـوا، هـوس است🌬
🗣•\• هزار بار گفتـہ ام این را
دوباره میگویم🍂
🌎•\• جہانِ بے تو حبیبا
به مثل یڪ قفس است🔒
#امام_زمان
#اللهمعجلالولیڪالفرج 💚
.
.
.
به امیدے ڪه ببینم رخ زیباے تو را😍
.•🍃🌼•. Eitaa.com/Heiyat_Majazi
[ '🌿؛ #مناسبتے ]
خدا این خشم رو
غیرتِ #انتقام_سخت کنه از دشمن.✌️
#لبیک_یا_خامنه_ای
'•♢Eitaa.com/Heiyat_Majazi
17.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
°• | #روایت 🎷🥁 |°•
🎥| ماجرای درگیری روحانی
رزمی کار با اهانت کنندگان
به عمامه از زبان خود روحانی
•ماجرای مسلح بودن این روحانی و روحانیت•
#پیشنهاددانلود👌
.
.
.
راوے جبههٔ حـق باش🧐💪
🥁🎷 °•| Eitaa.com/Heiyat_Majazi
هیئت مجازی 🚩
[ #قصه_دلبرے 📚••] ⃟ ⃟•🪴 ـــــــــ ـ ـ ـ ⸤ نام: #از_سوریه_تا_منا #قسمت_اول 🍃 ــ ببخشید مهدیه خا
بفرمایید،
قسمت اول رمان از سوریه تا منا
درکنار یه چایی داغ میچسبه😍👆
و خبر خوب اینکه با #قصه_دلبرے به
همهی رمانها دسترسی داری،
و به زودی لیستی از همه رمانها
در این قاب قرار میگیره!😍✌️
🍃🎐•|
#شـبهاے_بلھبرون✨
مرضيه خوانسارے يکے از معلمان شهيدی
است ڪه سيرے در زندگےاش خالے از لطف
نيست. او درس زيباے مهربانے و ايمان و
صلابت را مےداد.
خواهرش معتقد است ڪه نجابت و صبورے
از زيباترين خصوصيات اخلاقے مرضيه بود و
همين خصايص زيباترين برخوردها و خاطرات
را بين او و خانواده، دوستان و شاگردانش
به وجود مےآورد.
خانممعلم خوانسارے با وجود اينڪه
در رشته زبان و ادبيات فارسے تحصيل
ڪرده بود اما در مدرسه عربے درس مےداد.
عشق به قرآن و اهلبيت'ع در وجودش چنان
نهادينه شده بود ڪه عبادت و مطالعه جزء
لاينفڪ زندگے او بود.
توجه به حجاب و داشتن متانت رفتارےاش،
الگو گرفته از بانوان بزرگ اسلام حضرت زهرا
و زينب سلام الله عليهما بود.
او اگر چه خود معلمے بزرگوار بود اما خود
شاگرد مڪتب استاد شهيدمرتضےمطهرۍ بود
و بسيار مقيد بود ڪه حتماً در كلاسهاے
درس ايشان شرڪت ڪند.
شاگردان خودش نیز از آخرين حضور
خانممعلم خوانسارے، اين بيت شعر
نوشته شدهی او را بر تختهے كلاس
بر لوح دلشان حڪ ڪردهاند:
🌼. خوشا جانے ڪه جانانش تو باشے
خوشا راهے ڪه پايانش تو باشے 🌼'
او در آخرین روزهای سال ۶۶ یعنی
۲۱ اسفندماه، در بمباران آخرین سالهای هشتسال دفاعمقدس راهے را رفت که
به قلهے روشن شهادت منتهے مےشد.
- شادی روح بلندمرتبهشون صلوات 🌿
.
.
شھـادت سنگـ را بوسیدنے ڪرد 🙃👇
🍃🎐•| Eitaa.com/Heiyat_Majazi
هیئت مجازی 🚩
[ #قصه_دلبرے 📚••] ⃟ ⃟•🪴 ـــــــــ ـ ـ ـ ⸤ نام: #از_سوریه_تا_منا #قسمت_چهارم 🍃 هفته ی اول سلما
[ #قصه_دلبرے 📚••]
⃟ ⃟•🪴
ـــــــــ ـ ـ ـ
⸤ نام: #از_سوریه_تا_منا
#قسمت_پنجم 🍃
روزی که صالح می خواست بازگردد فراموشم نمی شود. سلما سر از پا نمی شناخت. از اول صبح به دنبال من آمده بود که با هم به تدارکات استقبال بپردازیم. منزلشان مرتب بود. با سلما رفتیم میوه و شیرینی خریدیم و دسته گل بزرگی که پر از گلهای نرگس بود. سلما می گفت صالح عاشق گل نرگس است. اسپند و زغال آماده بود و حیاط آب و جارو شده بود. سلما بی قرار بود و من بی قرارتر
از وقتی که با سلما تنها شده بودم و از صالح تعریف می کرد و خصوصیات او را در اوج دلتنگی هایش تعریف می کرد و از شیطنت هایش می گفت، حس می کنم نسبت به صالح بی تفاوت نبودم و حسی در قلبم می پیچید که مرا مشتاق و بی تاب دیدارش می کرد. "علاقه؟؟؟!!!
اونم در نبود شخصی که اصل کاریه؟
بیجا کردی مهدیه. تو دختری یادت باشه
در ضمن چشاتو درویش کن"
صدای صلوات بدرقه اش بود و با صلوات هم از او استقبال شد. سعی کردم لباس مناسبی بپوشم و با چادر رنگی کنار سلما ایستاده بودم. یک لحظه حس کردم حضورم بی جاست. نمی دانم چرا دلم فشرده شد. قبل از اینکه از ماشین پدرش پیاده شود خودم را از جمعیت جدا کردم و توی حیاط خودمان لغزیدم. از لای در به آنها نگاه کردم و اشک شوق سلما را دیدم که در آغوش با شرم و حیای صالح می ریخت. آهی کشیدم و چادر را از سرم در آوردم و داخل خانه رفتم. " مثل اینکه سلما خیلی سرش شلوغه که متوجه نبودِ من نشده"
یک ساعت نگذشته بود که پدر و مادرم بازگشتند.
ــ چرا اومدی خونه؟؟
ــ حوصله نداشتم زهرا بانو(به مامانم می گفتم)
ــ چی بگم والا... از صبح که با سلما بودی. تازه لباست هم پوشیدی چی شد نظرت عوض شد؟
ــ خواستم سلما گیر نده. وگرنه از اول هم حوصله نداشتم.
ادامه دارد...
#نویسنده_طاهره_ترابی
[⛔️] ڪپے تنهاباذڪرمنبعموردرضایتاست.
•
•
سایهے ڪتاب رو سَرتون باشه🤓
📗••]Eitaa.com/Heiyat_Majazi
هیئت مجازی 🚩
[ #قصه_دلبرے 📚••] ⃟ ⃟•🪴 ـــــــــ ـ ـ ـ ⸤ نام: #از_سوریه_تا_منا #قسمت_پنجم 🍃 روزی که صالح می
[ #قصه_دلبرے 📚••]
⃟ ⃟•🪴
ـــــــــ ـ ـ ـ
⸤ نام: #از_سوریه_تا_منا
#قسمت_ششم 🍃
فردای آن روز سلما با توپ پر به دیدنم آمد و من در برابر تمام حرف ها و غر زدن هایش لبخند می زدم و سکوت می کردم. خودم هم نمی دانستم دلیل ترک آنجا چه بود. فقط این را می دانستم که به حرف دلم گوش داده بودم. بعد از کلی حرف زدن از لای چادر رنگی اش پیشانی بندی را با عنوان "لبیک یا زینب" بیرون آورد و به سمتم گرفت.
ــ صالح داد که بدمش به تو. گفت پیشونی بند خودشه اونجا متبرکش کرده به ضریح خانوم.
بدون حرفی آن را از سلما گرفتم و روی نوشته را بوسیدم. چند روز بعد هم صالح را در مسیر رفتن به هیئت دیدم و سرسری احوالپرسی کوتاهی با او داشتم. چقدر لاغر شده بود. حسی عجیب تمام قلبم را فراگرفته بود. حسی که نمی دانستم از کجا سر درآورد و چگونه می توانستم آنرا درمان کنم؟
یک روز سلما به منزل ما آمد و دستم را گرفت و به داخل اتاقم کشاند.
ــ بیا اینجا می خوام باهات حرف بزنم.
ــ چی شده دیوونه؟ چی می خوای بگی؟
ــ با خواهر شوهرت درست حرف بزن ها... دیوونه خودتی.
برق از چشمانم پرید و تا ته ماجرا را فهمیدم فقط می خواستم سلما درست و حسابی برایم تعریف کند. دلم را آماده کردم که در آسمان دل صالح، پر بزنم و عاشقی کنم.
ــ زنِ داداشم میشی؟ البته بیخود می کنی نشی. یعنی منظورم این بود که باید زنِ داداشم بشی.
از حرف سلما ریسه رفتم و گفتم:
ــ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
ــ واضح نبود؟ صالح منو فرستاده ببینم اگه علیاحضرت اجازه میدن فردا شب بیایم خاستگاری.
گونه هایم سرخ شد و قلبم به تپش افتاد. "یعنی این حس دو طرفه بوده؟ ما از چی هم خوشمون اومده آخه؟؟؟"
گلویم را با چند سرفه ی ریز صاف کردم و گفتم:
ــ اجازه ی خاستگاری رو باید از زهرا بانو و بابا بگیرید اما درمورد خودم باید بگم که لازمه با اجازه والدینم با آقاداداشت حرف بزنم.
ــ وای وای... چه خانوم جدی شده واسه من؟! اون که جریان متداول هر خاستگاریه اما مهدیه... یه سوال... تو چرا به داداشم میگی آقا داداشت؟!
ــ بد می کنم آقا داداشتو بزرگ و گرامی می کنم؟
ــ نه بد نمی کنی فقط...
گونه ام را کشید و گفت:
ــ می دونم تو هم بی میل نیستی. منتظرتم زنداداش.
بلند شد و به منزل خودشان رفت. بابا که از سر کار برگشت گفت که آقای صبوری(پدرصالح و سلما) با او تماس گرفته و قرار خاستگاری فردا را گذاشته. بابا خوشحال بود اما زهرا بانو کمی پکر شد. وقتی هم که بابا پاپیچش شد فقط با یک جمله ی کوتاه توضیح داد
ــ مشکلم شغلشه. خطرآفرینه
بابا لبخندی زد و گفت:
ــ توکل بخدا. مهم پاکی و خانواده داری پسره وگرنه خطر در کمین هر کسی هست. از کجا معلوم من الان یهو سکته نکنم؟!
زهرا بانو اخمی کرد و سینی استکان های چای را برداشت و گفت:
ــ زبونتو گاز بگیر آقا... خدا نکنه...
بابا ریسه رفت. انگار عاشق این حرکت و حرف زهرا بانو بود. چون به بهانه های مختلف هرچند وقت یکبار این بحث را به میان می کشید و با همین واکنش زهرا بانو مواجه می شد و دلش قنج می رفت
ادامه دارد...
#نویسنده_طاهره_ترابی
[⛔️] ڪپے تنهاباذڪرمنبعموردرضایتاست.
•
•
سایهے ڪتاب رو سَرتون باشه🤓
📗••]Eitaa.com/Heiyat_Majazi
آیت الله ناصری. نماز شب .mp3
5.97M
《°• #وقت_بندگی 🌙•°》
بیدار شدے و مےبینے
یهساعت، نیم ساعت به اذانه؛
خب پاشو دیگه :) !
.
.
میخوانمتـ به مهربانے
ڪه خود مهربان ترینے😇
•°》Eitaa.com/Heiyat_Majazi