eitaa logo
هیئت مجازی 🚩
3.9هزار دنبال‌کننده
7هزار عکس
2.8هزار ویدیو
421 فایل
ˇ﷽ شبیھ بوی گُـل است این‌جا؛ براے پروانگےهاے تو در مسیرِ او...🦋 💚˹ از ؏ـشق بخوان @ASHEGHANEH_HALAL ˼ ‌ ‌‌🛤˹ پل ارتباطے @Khadem_Daricheh ˼ 💌˹ تبادلات و تبلیغ @Daricheh_Ad ˼ . . شما براے ما نعمتید...😌🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
➺•🍃🌼 .• •. 😍•\• براے دیدن دلبر، همین دو دیده بس است✋ 😔•\• دلیل این همه دورے فقط هـوا، هـوس است🌬 🗣•\• هزار بار گفتـہ ام این را دوباره میگویم🍂 🌎•\• جہانِ بے تو حبیبا به مثل یڪ قفس است🔒 💚 . . . به امیدے ڪه ببینم رخ زیباے تو را😍 .•🍃🌼•. Eitaa.com/Heiyat_Majazi
‌[ ‌'🌿؛ ] خدا این خشم رو غیرتِ کنه از دشمن.✌️ '•♢Eitaa.com/Heiyat_Majazi
17.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
°• | 🎷🥁 |°• 🎥| ماجرای درگیری روحانی رزمی کار با اهانت کنندگان به عمامه از زبان خود روحانی ‌•ماجرای مسلح بودن این روحانی و روحانیت• 👌 . . . راوے جبههٔ حـق باش🧐💪 🥁🎷 °•| Eitaa.com/Heiyat_Majazi
هیئت مجازی 🚩
[ #قصه_دلبرے 📚••] ⃟ ⃟•🪴 ـــــــــ ـ ـ ـ ⸤ نام: #از_سوریه_تا_منا #قسمت_اول 🍃 ــ ببخشید مهدیه خا
‌ ‌ بفرمایید، قسمت اول رمان از سوریه تا منا درکنار یه چایی داغ می‌چسبه😍👆 و خبر خوب اینکه با به همه‌ی رمانها دسترسی داری، و به زودی لیستی از همه رمانها در این قاب قرار میگیره!😍✌️
🍃🎐•| مرضيه خوانسارے يکے از معلمان شهيدی است ڪه سيرے در زندگےاش خالے از لطف نيست. او درس زيباے مهربانے و ايمان و صلابت را مےداد. خواهرش معتقد است ڪه نجابت و صبورے از زيباترين خصوصيات اخلاقے مرضيه بود و همين خصايص زيباترين برخوردها و خاطرات را بين او و خانواده، دوستان و شاگردانش به وجود مےآورد. خانم‌معلم خوانسارے با وجود اينڪه در رشته زبان و ادبيات فارسے تحصيل ڪرده بود اما در مدرسه عربے درس مےداد. عشق به قرآن و اهل‌بيت'ع در وجودش چنان نهادينه شده بود ڪه عبادت و مطالعه جزء لاينفڪ زندگے او بود. توجه به حجاب و داشتن متانت رفتارےاش، الگو گرفته از بانوان بزرگ اسلام حضرت زهرا و زينب سلام الله عليهما بود. او اگر چه خود معلمے بزرگوار بود اما خود شاگرد مڪتب استاد شهيدمرتضےمطهرۍ بود و بسيار مقيد بود ڪه حتماً در كلاس‌هاے درس ايشان شرڪت ڪند. شاگردان خودش نیز از آخرين حضور خانم‌معلم خوانسارے، اين بيت شعر نوشته شده‌ی او را بر تخته‌ے كلاس بر لوح دل‌شان حڪ ڪرده‌اند: 🌼. خوشا جانے ڪه جانانش تو باشے خوشا راهے ڪه پايانش تو باشے 🌼' او در آخرین روزهای سال ۶۶ یعنی ۲۱ اسفندماه، در بمباران آخرین سال‌های هشت‌سال دفاع‌مقدس راهے را رفت که به قله‌ے روشن شهادت منتهے مےشد. - شادی روح بلندمرتبه‌شون صلوات 🌿 . . شھـادت سنگـ را بوسیدنے ڪرد 🙃👇 🍃🎐•| Eitaa.com/Heiyat_Majazi
هیئت مجازی 🚩
[ #قصه_دلبرے 📚••] ⃟ ⃟•🪴 ـــــــــ ـ ـ ـ ⸤ نام: #از_سوریه_تا_منا #قسمت_چهارم 🍃 هفته ی اول سلما
[ 📚••] ⃟ ⃟•🪴 ـــــــــ ـ ـ ـ ⸤ نام: 🍃 روزی که صالح می خواست بازگردد فراموشم نمی شود. سلما سر از پا نمی شناخت. از اول صبح به دنبال من آمده بود که با هم به تدارکات استقبال بپردازیم. منزلشان مرتب بود. با سلما رفتیم میوه و شیرینی خریدیم و دسته گل بزرگی که پر از گلهای نرگس بود. سلما می گفت صالح عاشق گل نرگس است. اسپند و زغال آماده بود و حیاط آب و جارو شده بود. سلما بی قرار بود و من بی قرارتر از وقتی که با سلما تنها شده بودم و از صالح تعریف می کرد و خصوصیات او را در اوج دلتنگی هایش تعریف می کرد و از شیطنت هایش می گفت، حس می کنم نسبت به صالح بی تفاوت نبودم و حسی در قلبم می پیچید که مرا مشتاق و بی تاب دیدارش می کرد. "علاقه؟؟؟!!! اونم در نبود شخصی که اصل کاریه؟ بیجا کردی مهدیه. تو دختری یادت باشه در ضمن چشاتو درویش کن" صدای صلوات بدرقه اش بود و با صلوات هم از او استقبال شد. سعی کردم لباس مناسبی بپوشم و با چادر رنگی کنار سلما ایستاده بودم. یک لحظه حس کردم حضورم بی جاست. نمی دانم چرا دلم فشرده شد. قبل از اینکه از ماشین پدرش پیاده شود خودم را از جمعیت جدا کردم و توی حیاط خودمان لغزیدم. از لای در به آنها نگاه کردم و اشک شوق سلما را دیدم که در آغوش با شرم و حیای صالح می ریخت. آهی کشیدم و چادر را از سرم در آوردم و داخل خانه رفتم. " مثل اینکه سلما خیلی سرش شلوغه که متوجه نبودِ من نشده" یک ساعت نگذشته بود که پدر و مادرم بازگشتند. ــ چرا اومدی خونه؟؟ ــ حوصله نداشتم زهرا بانو(به مامانم می گفتم) ــ چی بگم والا... از صبح که با سلما بودی. تازه لباست هم پوشیدی چی شد نظرت عوض شد؟ ــ خواستم سلما گیر نده. وگرنه از اول هم حوصله نداشتم. ادامه دارد... [⛔️] ڪپے تنها‌باذڪرمنبع‌موردرضایت‌است. • • سایه‌ے ڪتاب رو سَرتون باشه🤓 📗••]Eitaa.com/Heiyat_Majazi
هیئت مجازی 🚩
[ #قصه_دلبرے 📚••] ⃟ ⃟•🪴 ـــــــــ ـ ـ ـ ⸤ نام: #از_سوریه_تا_منا #قسمت_پنجم 🍃 روزی که صالح می
[ 📚••] ⃟ ⃟•🪴 ـــــــــ ـ ـ ـ ⸤ نام: 🍃 فردای آن روز سلما با توپ پر به دیدنم آمد و من در برابر تمام حرف ها و غر زدن هایش لبخند می زدم و سکوت می کردم. خودم هم نمی دانستم دلیل ترک آنجا چه بود. فقط این را می دانستم که به حرف دلم گوش داده بودم. بعد از کلی حرف زدن از لای چادر رنگی اش پیشانی بندی را با عنوان "لبیک یا زینب" بیرون آورد و به سمتم گرفت. ــ صالح داد که بدمش به تو. گفت پیشونی بند خودشه اونجا متبرکش کرده به ضریح خانوم. بدون حرفی آن را از سلما گرفتم و روی نوشته را بوسیدم. چند روز بعد هم صالح را در مسیر رفتن به هیئت دیدم و سرسری احوالپرسی کوتاهی با او داشتم. چقدر لاغر شده بود. حسی عجیب تمام قلبم را فراگرفته بود. حسی که نمی دانستم از کجا سر درآورد و چگونه می توانستم آنرا درمان کنم؟ یک روز سلما به منزل ما آمد و دستم را گرفت و به داخل اتاقم کشاند. ــ بیا اینجا می خوام باهات حرف بزنم. ــ چی شده دیوونه؟ چی می خوای بگی؟ ــ با خواهر شوهرت درست حرف بزن ها... دیوونه خودتی. برق از چشمانم پرید و تا ته ماجرا را فهمیدم فقط می خواستم سلما درست و حسابی برایم تعریف کند. دلم را آماده کردم که در آسمان دل صالح، پر بزنم و عاشقی کنم. ــ زنِ داداشم میشی؟ البته بیخود می کنی نشی. یعنی منظورم این بود که باید زنِ داداشم بشی. از حرف سلما ریسه رفتم و گفتم: ــ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ ــ واضح نبود؟ صالح منو فرستاده ببینم اگه علیاحضرت اجازه میدن فردا شب بیایم خاستگاری. گونه هایم سرخ شد و قلبم به تپش افتاد. "یعنی این حس دو طرفه بوده؟ ما از چی هم خوشمون اومده آخه؟؟؟" گلویم را با چند سرفه ی ریز صاف کردم و گفتم: ــ اجازه ی خاستگاری رو باید از زهرا بانو و بابا بگیرید اما درمورد خودم باید بگم که لازمه با اجازه والدینم با آقاداداشت حرف بزنم. ــ وای وای... چه خانوم جدی شده واسه من؟! اون که جریان متداول هر خاستگاریه اما مهدیه... یه سوال... تو چرا به داداشم میگی آقا داداشت؟! ــ بد می کنم آقا داداشتو بزرگ و گرامی می کنم؟ ــ نه بد نمی کنی فقط... گونه ام را کشید و گفت: ــ می دونم تو هم بی میل نیستی. منتظرتم زنداداش. بلند شد و به منزل خودشان رفت. بابا که از سر کار برگشت گفت که آقای صبوری(پدرصالح و سلما) با او تماس گرفته و قرار خاستگاری فردا را گذاشته. بابا خوشحال بود اما زهرا بانو کمی پکر شد. وقتی هم که بابا پاپیچش شد فقط با یک جمله ی کوتاه توضیح داد ــ مشکلم شغلشه. خطرآفرینه بابا لبخندی زد و گفت: ــ توکل بخدا. مهم پاکی و خانواده داری پسره وگرنه خطر در کمین هر کسی هست. از کجا معلوم من الان یهو سکته نکنم؟! زهرا بانو اخمی کرد و سینی استکان های چای را برداشت و گفت: ــ زبونتو گاز بگیر آقا... خدا نکنه... بابا ریسه رفت. انگار عاشق این حرکت و حرف زهرا بانو بود. چون به بهانه های مختلف هرچند وقت یکبار این بحث را به میان می کشید و با همین واکنش زهرا بانو مواجه می شد و دلش قنج می رفت ادامه دارد... [⛔️] ڪپے تنها‌باذڪرمنبع‌موردرضایت‌است. • • سایه‌ے ڪتاب رو سَرتون باشه🤓 📗••]Eitaa.com/Heiyat_Majazi
آیت الله ناصری. نماز شب .mp3
5.97M
《°• 🌙•°》 بیدار شدے و مےبینے یه‌ساعت، نیم ساعت به اذانه؛ خب پاشو دیگه :) ! . . می‌خوانمتـ به مهربانے ڪه خود مهربان ترینے😇 •°》Eitaa.com/Heiyat_Majazi
••﴿ 💌 ﴾•• ⛅️ إِنَّ اللَّهَ لَا يَخْفَىٰ عَلَيْهِ شَيْءٌ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَآءِ 🌿 هـیچ چیز از مـن پوشـیدہ نیست! ✨سورہ آل عمران،آیہ ۵ با یاد توستــ ڪه چنین آرامم😌💚 ••﴾💌' Eitaa.com/Heiyat_Majazi
•[ 🔑 ]•🍃 🤨 حواست بهشون باشه 🧐 منظورت کیا هستن؟؟ 🤨اونی که هم هست هم گمراه می‌کنه. 🤓 .خطبه ۱۹۴ اسرار نهفته را دریاب😉 🍃🔑]• Eitaa.com/Heiyat_Majazi
°• | 🎷🥁 |°• ⁉️ میگن چه کنیم؟ راهکار چیه‌؟ چجوری با این جماعت بی‌حجاب میشه صحبت کرد؟ مگه میشه به اینا نزدیک شد؟ ✍ آره میشه؛ ما این کار رو کردیم. به راحتی میشه با همه حرف زد و براحتی میشه نگاه افرادی که نوعاً رسانه‌ها اون‌ها رو نسبت به روحانیت بدبین کردند اصلاح کرد و برگردوند. من این کار رو کردم؛ مذهبی، غیرمذهبی، آخوند، باحجاب، بی‌حجاب، مسلمان، آتئیست، برانداز و انقلابی باهم نشستند و در کمال ادب حرف زدند. بله خیلی‌ها شاید متقاعد نشن؛ ولی اصلا ما نباید دنبال متقاعدکردن باشیم. کدوم‌یک از پیامبران و امامان توانستند همه مردم و جامعه زمان خودشون رو متقاعد کنند که حالا ما بتونیم؟! 🔘 بحث متقاعدکردن نیست؛ بحث این است که بدانند ما دشمنِ هم نیستیم؛ ما هم‌وطنیم؛ ما خیرخواه‌شان هستیم و اگر هم چیزی می‌گیم بخاطر اینه که فکر می‌کنیم باید راهی که درست می‌دونیم رو نشون‌شون بدم؛ وگرنه چه نفعی برای ما داره؟! ☑️ بیایید گفتگو کنیم و اهل گفتگو را تکثیر کنیم. ما همین کار را کردیم؛ ولی برخی کوته فکر، بجای الگوبرداری گفتند او با بی‌حجاب نشسته است. این‌قدر هم نفهمید او در آمریکاست و ما در قم و فقط گفتگوی صوتی است همراه یک تصویر کوچکِ پروفایل! ⁉️ بالاخره چه کنیم؛ با اینها صحبت کنیم، یا بگوییم بروید، هر وقت حجاب داشتید آن‌وقت بیایید تا باهم گفتگو کنیم‌؟! ♻️ راهکار، مشخص است؛ هرچند خیلی امیدوار نیستم آن‌ها که مخاطب این یادداشت هستند، گوش شنوایی داشته باشند و شاید باز گروهی از همانها بگویند این عکس چیست که این شیخ منتشر کرده و اشاعه فحشاست و ناجوانمردانه مجدداً ما را متهم به صد چیز نچسب دیگر کنند. . . . راوے جبههٔ حـق باش🧐💪 🥁🎷 °•| Eitaa.com/Heiyat_Majazi