با صدای رعد به محل آمدنت نگاه میکنی!
کمی دلتنگ میشوی که آیا باز به خانه بر میگردی؟!
سرعت فرودت بیشتر میشود،
زمین برایت واضح تر میشود
گوشهای سبز
گوشهای خاکی
گوشهای دیگر موجوداتی تازه در حال دویدن!
اما سرنوشت تو کجای این کره است؟
یا چالهی آبی که دختر کوچولوی مو مشکی
با چکمههای سرخ و سفیدش
در ان تالاپ تلوپ میکند
و صدای خنده اش لبخند بر چهرهی خستهی پدرش می نشاند!
یا صفحهی چت حسین با همسرش
که در جواب «مادرت امشب مهمان ماست، میوه و نبات فراموشت نشود» می نویسد «باشد، ولی باز قبل تعطیل شدن اداره تک بزن که فراموشم نشود».
و یا ادغام شدنت با قطرهای دیگر؛
همان قطرهای که بر خلاف ذات شیرین و سرد و پر جنبوجوش تو
او گرم و شور و پر از حسرت است!
تو میپیوندی بر قطره اشک جوانی که
بار اول است که قلبش دچار حوادث دنیا میشود،
حادثه ای از جنس دوست داشتنهای بی وصال.
نمیدانی سر نوشتت کدام یکی خواهد بود
اما خوب میدانی که؛
تو رحمتی و فرح بخش
اگر در وجودت تامل کنند!