هلالیـــسـم
تاریخ، آن اتفاق زیبا در تاریخ
۲۹ فروردین ۱۳۱۸ را فراموش نخواهد کرد.
-تولدت مبارک آقای خوش سفرم... ོ
و تلخیاش اینجاست که من نمیتوانم شعر شفیعی کدکنی را
برایشان ترجمه کنم که : «اي کاش آدمی وطنش را مثل بنفشهها در جعبههای خاك یک روز میتوانست همراه خویشتن ببرد هرکجا که خواست در روشنای
باران در آفتاب پاك».
-برشی از متن؛ وقتیکتابهاوطنتمیشوند
پرچم صلح برافراشتهام بر سر خویش
نه یکی، بلکه به اندازهی موهای سپید
-کاظمبهمنی
شاید کسی آنجا منتظرم باشد؛
دستهایش را بالا میآورد جلوی صورتش میگیرد. نور از لای انگشتهای استخوانی کشیدهاش عبور میکند و پهنهی صورتش را روشن. چشمهای قهوهای تلخش را روی هم میگذارد.«گفتی اسمش چه بود؟»
آب قُل میزند، آستینم را میکشم تا پایین کف دستم. کتری را از روی سهپایه برمیدارم میگذارم روی زمین تا جا بگیرد. «شاید کسی آنجا منتظرم باشد!»
دستش را در هوا آهسته میچرخاند، نور خورشید روی صورتش بازی میکند. آرام چشمهایش را باز میکند. قوری را میگذارم جلوی دستم و چایهای خشک را میریزم داخلش. «دارچین بریزم؟»
-« حالا کسی هم منتظرش بود؟»
یک تکه چوب دارچین ریزی میریزم داخلش و آب را آهسته میریزم رویش. « نمیدانم. هنوز کامل نخواندمش.»
مینشیند روی بلوک و دستهایش را جلوی آتیش میگیرد. « دوست داری کسی منتظرش باشد؟»
کتری را برمیگردانم روی سهپایه، سرش را برمیدارم و وارونه میگذارم، قوری را هم میگذارم سرش. «مگر کسی منتظرت باشد بد است؟»
خم میشود خاکهای روی لبهی شلوارش را با پشت دست میتکاند. «نمیدانم. تجربهاش نکردم.» چشم خیره میکند به استکان توی دستم. «اگر تو زودتر رفتی، منتظرم میمانی؟» چشم هایش را دو وجب بالاتر از استکان میآورد. همیشه با خودم میگویم اگر رنگ چشمهایش جای قهوای تلخ، آبی میبود، روزی هزار دفعه در ساحل چشمهایش محکم برمیخوردم به صخره. چشم میدوزد به چشمهایم. منتظر جواب نمیماند. «ولی من همیشه منتظرت میمانم.»
استکان را تا لبه پر میکنم. رنگش سرخِ کبود است. اسم رنگش را بلد نیستم. استکان را میگیرم جلویش. دست دراز میکند و میگیرد. اما شل میگیرد. استکان بین دستانمان بی حرکت میماند. نگاهش میکنم، محکم میخورم به صخره قهوهای تلخش. استکان را رها میکنم. بغضم را هم، سد پشت چشمانم را هم.« بگذار فقط من منتظرت باشم.»
لالهحسنی | هلالواری
به گلهای خانه پدری، که خیلی وقت است در نبود من جانشان جان نیست و بی رمق و تنها ولو شدهاند بر لبهی ارتفاع پاگردها، قول دادهام روزی حداقل دو بار همکلامشان بشوم!
دست بر برگهای زخم خوردهیشان بکشم؛
غبارِ خاکِ مردهی رویشان را هم بروبم و حالشان را بپرسم که فردا روزی اگر غم به چهرهام مهمان شد، در عوض، تراوتشان حالم را عوض کند.
#خونه #امید #هلال