eitaa logo
هلالیـــسـم
74 دنبال‌کننده
90 عکس
20 ویدیو
0 فایل
وقتایی که دلم می‌گرفت با انگشت اِشارم تـــــو رو نشونش دادم تا آروم می‌گرفت. _هلال‌واری
مشاهده در ایتا
دانلود
هلالیـــسـم
سید‌علی! به من بگو، که حالا بعد ۸۴ سال فرصت خوابیدن؛ خوابیدن آرام چه گونه است؟ راستی، خون دلت که لعل شده بود حالا که دست نوازش حسین ‌علیه‌سلام بر آن کشیده شده، چگونه است؟ سید علی! به من بگو حالا که دستت باز تر شده بغض های دزدکیمان را می‌بینی؟ صدا‌های خسته پستوی گلویمان را که آهسته نامت را شهید میخواند میشنوی؟ سید‌علی! من طعم نداشتن را نچشیده بودم ولی چهل روز است که تکه‌های پاره‌ی روحم را کسی به دست باد داده! ذره ذره‌ از وجودم می‌رود، تا در غم فقدان نداشتنت گم بشود در پستوی کتاب حیاتم. خسته‌ام، چشم‌هایم می‌سوزد، گلویم سنگین است، نمیدانم چه می‌گویم فقط میدانم این بیت از شعرتان دائما در گوشم تکرار می‌شود: چون زلف شکن‌درشکن یار در پیچ‌وخم غصه پنهانی خویشم لاله‌حسنی | هلال‌واری
کتک خوردن یا مشکلات را تحمل کردن، یا در میدان‌های مجاهدت وارد شدن، بخش‌های مهم‌تر یک مجاهدت همه جانبه نیست؛ بخش‌های مهم‌تر، محرومیت از محبت است. محروم شدن از تکریم در چشم مردم است، اهانت و تحقیر است. خیلی‌ها حاضرند در میدان‌های مجاهدت حاضر شوند، بزنند و بخورند و احیاناً جانشان را هم در این راه بدهند؛ اما طاقت تحقیر شدن را ندارند، طاقت مورد اهانت قرار گرفتن را ندارند، این نقطه ضعف آنهاست. -کتاب انسان ۲۵۰ ساله -امام‌ شهید سید علی خامنه‌ای
هلالیـــسـم
خداوند شما را برای همیشه حفظ کند. آقا می‌خندد: «برای همیشه که نمی‌شود!» -داستان‌سیستان -رضا‌امیرخانی
آنچه‌ فقط می‌دانند؛ کافی است قفلی بزنم روی یک کتابی، شروع میکنم همه سایت‌ها را زیر و رو میکنم. با قیمت‌های آنچنانیشان که تفی هم به دخل و خرجم نمی‌اندازند رو به رو که میشوم، میروم روی صفحه‌ی چت رفقای اهل کتابم و با لابه و التماس نشانی کتاب را می‌دهم که برایم بگردند مگر در دست و بال قفسه کتاب‌های خودشان یا دوستانشان پیدایش می‌کنند! آخر سر هم که جواب دلخواهی نمی‌شنوم، دست‌های عصبیم را زیر بغلم میگذارم و تکیه میدهم به دیوار و مثل ننه‌ مرده‌ها بغض میکنم. ولی کافیست نگاهم به طاقچه‌ی کتاب‌هایم بیافتد، به جلد مقوای طوسی رنگ «ارتداد از یامین‌پور» یا نقش و نگار‌های «پریدختِ حامد‌عسکری» و نگویم به ترتیب آن دو جلد آجری رنگ و آبی «من گنجشک نیستم مصطفی مستور» و «ر‌ه‌ش رضا امیرخانی‌ عزیرم». سر این دوتای آخری ذوقم روی هزار بود، منتظر بودم آقای توسلی اولین حقوقم را بزند به حساب، تا من خرید را با پرداخت هزینه، نهایی کنم و فقط چشم انتظار پیام پستچی بنشینم که برساندش به دس‌های منتظرم. چشم غره‌شان را که متوجه میشوم، طعنه و تیکه‌هایشان را که دائم با زبان لری می‌گویند: «ها د ایمانه خوندی، الان گُره «داستان سیستان امیرخانی» مونده!»¹ را که می‌شنوم، دست های زیر بغلم را آرام پایین می آورم و مثل آنکه نه خانی رفته باشد، نه خانی آمده باشد، چشم‌های خجالتیم را پایین می‌‌آورم و برای بار هزارم قول می‌دهم که این ماه همه‌شان را نه از آنجا که نیمه‌ کاره گذاشتم، بلکه از اول شروع کنم بخوانم و تمامشان کنم. پ‌ن¹: معنی فارسی جمله‌ی لری«ما رو خوندی، الان فقط نوبت داستان سیستان امیرخانی مونده تا بخونی.» لاله‌حسنی | هلال‌واری
إلهی، در بسته نیست، ما دست و پا بسته‌ایم🌱
-حسن‌زاده‌آملی
کلافی توی کَله‌ام رها کردم؛ مثل یک گنجشک کوچکی که هرکجا بخواهد اوج می‌گیرد و فرود می‌آید، گذاشته‌‌ام آزادانه از این شاخه به آن شاخه برود. حتی اجازه دادم قیمه‌ها را بریزد توی ماست‌ها. یا مثل یک بچه نهنگ در آب‌های آرام قوطه ور بشود. یا مثل یک عقاب، چشم‌های تیزبینش را روی سوژه زوم کند و با همه توان، سمتش شتاب بگیرد. یا مثل یک مورچه بیفتد در قطره‌ای آب و دست و پا بزند. یا اصلا مثل یک آجر باشد در دست یک لر! و هرکجا را که بخواهد بی مهابا هدف بگیرد، فرق نمی‌کند هدف هرمس باشد یا اف۳۵، یک لر میداند کجا را نشانه بگیرد‌. سر کلاف سفید رنگ را نگاه می‌کنم. با خود می‌گویم این بار قرار است انتهای ناپیدایش کجا دیگر قِل بخورد و به ایستد؟ عمداً سفید انتخاب کردم، که اگر جاهایی لازم بود رنگ بگیرد، آزادانه رنگ بگیرد. نمیدانم خاکی بشود. خونی بشود. سیاه و کدر بشود. حتی ریش ریش بشود! ترس ندارم از این کار‌ها. از اینکه بخواهم آزادانه بچرخم در کوچه پستو‌های ذهنم. از اینکه بروم در گذشته و چیزی‌هایی را ببینم که نباید. ترس‌هایی را نظاره کنم که نشاید. حس‌هایی را به کرات تجربه کنم که سنگینی کند روی نیم وجب قلبی که از یک مشت‌ هم حالا فشرده تر شده. من خدای خاطره‌بازم. یکه تازه این حرکت‌ها هستم. این شروع‌های جسورانه. اصلا خلقت من هم جسورانه بوده، خدا خودش شاهد است! به اندازه‌ی شاهد‌های ایران بر فراز رادار‌های آمریکا در منطقه. حالا دوساعتی هست که منتظرم خودی نشان بدهد و خبر توقفش برسد. پایان راه را ترسیم شده بگذارد کف دستم. و بیاید و همه آنچه را که گشت کرده، با جزئیات برایم بازگو کند که سفر یک ساعت الی دو ساعته‌اش چگونه بوده؟ همه چیز رو به راه بود؟ هنوز آن سری خاطره‌هایم را که رویشان را پارچه‌‌ی زخیم خاکستری کشیدم، هنوز هم همان گونه بی آنکه ردی و گوشه‌ای از آنها، آن زیر میر‌ها معلوم باشد، در امان هستند؟! خیالشان راحت است از جانب من که تا موقع مبادا رویشان برداشته نخواهد شد؟ یا آن یکی دوتایی را که دادم چرخ دنده‌های نوشخار ذهنم نوشخارشان کند تا هرگز از ذهنم مجال گریز نداشته باشند چه؟ حالشان خوب است؟ هنوز منتظر انتهای سرِ کلافم. و انتظار همیشه سخت بوده. این را انتظار کشیده‌ها می‌دانند. مثل مادر آن شهید مینابی که هنوز ردی از بچه‌ی او به دستش نرسیده ولی بقیه مادر‌ها جسم بی جان بچه‌شان را بغل گرفتند. هرچند اگر فقط تکه‌ای جا مانده از یک دست کوچک باشد. که از قضا تازه قلم به دست گرفته بود. یا همان یکی دوتا استخوانی که با دی‌ان‌ای به زور فهم شد به آغوش کدام پدر فرستاده بشود‌. انتظار نه‌ تنها سخت هست، بلکه سخت است! بچه که بودم همیشه بین هست و است مشکل داشتم. ‌بزرگتر که شدم فهمیدم فرق نمی‌کند هست باشد یا است، مهم این است خوب‌های زندگی هست و است باشند و بدی‌ها و رذالت ها نیست و نه باشند. پلک‌هایم گرم شده و از سفر کرده خبری نیست. پلک‌هایم گرم تر شده و از سفر کرده هیچ خبری نیست! پلک‌هایم گرم و سنگین شده از کلاف سفر کرده خبری نیست که نیست! پلک‌هایم... لاله‌حسنی | هلال‌واری
کلافی توی سرم رها کردم؛ مثل یک گنجشک کوچکی که هرکجا بخواهد اوج می‌گیرد و فرود می‌آید، گذاشته‌‌ام آزادانه از این شاخه به آن شاخه برود. حتی اجازه دادم قیمه‌ها را بریزد توی ماست‌ها. یا مثل یک بچه نهنگ در آب‌های آرام قوطه ور بشود. یا مثل یک عقاب، چشم‌های تیزبینش را روی سوژه زوم کند و با همه توان، سمتش شتاب بگیرد. یا مثل یک مورچه بیفتد در قطره‌ای آب و دست و پا بزند. یا اصلا مثل یک آجر باشد در دست یک لر! و هرکجا را که بخواهد بی مهابا هدف بگیرد، فرق نمی‌کند هدف هرمس باشد یا اف۳۵، یک لر میداند کجا را نشانه بگیرد‌. کلاف سفید رنگ را نگاه می‌کنم. با خود می‌گویم این بار قرار است انتهای ناپیدایش کجا دیگر قِل بخورد و تمام شود؟ عمداً سفید انتخاب کردم، که اگر جاهایی لازم بود رنگ بگیرد، آزادانه رنگ بگیرد. نمیدانم خاکی بشود. خونی بشود. سیاه و کدر بشود. حتی ریش ریش بشود! ترس ندارم از این کار‌ها. از اینکه بخواهم آزادانه بچرخم در کوچه پستو‌های ذهنم. از اینکه بروم در گذشته و چیزی‌هایی را ببینم که نباید. ترس‌هایی را نظاره کنم که نشاید. حس‌هایی را به کرات تجربه کنم که سنگینی کند روی نیم وجب قلبی که از یک مشت‌ هم حالا فشرده تر شده. من خدای خاطره‌بازم. یکه تازه این حرکت‌ها هستم. این شروع‌های جسورانه. اصلا خلقت من هم جسورانه بوده، خدا خودش شاهد است! به اندازه‌ی شاهد‌های ایران بر فراز رادار‌های آمریکا در منطقه. حالا دوساعتی هست که منتظرم خودی نشان بدهد و خبر توقفش برسد. پایان راه را ترسیم شده بگذارد کف دستم. و بیاید و همه آنچه را که گشت کرده، با جزئیات برایم بازگو کند که سفر یک ساعت الی دو ساعته‌اش چگونه بوده؟ همه چیز رو به راه بود؟ هنوز آن سری خاطره‌هایم را که رویشان را پارچه‌‌ی زخیم خاکستری کشیدم، هنوز هم همان گونه بی آنکه ردی و گوشه‌ای از آنها، آن زیر میر‌ها معلوم باشد، در امان هستند؟! خیالشان راحت است از جانب من که تا موقع مبادا رویشان برداشته نخواهد شد؟ یا آن یکی دوتایی را که دادم چرخ دنده‌های نوشخار ذهنم نوشخارشان کند تا هرگز از ذهنم مجال گریز نداشته باشند چه؟ حالشان خوب است؟ هنوز منتظر انتهای کلافم. و انتظار همیشه سخت است. این را انتظار کشیده‌ها می‌دانند. مثل مادر آن شهید مینابی که هنوز ردی از بچه‌ی او به دستش نرسیده ولی بقیه مادر‌ها جسم بی جان بچه‌شان را بغل گرفتند. هرچند اگر فقط تکه‌ای جا مانده از یک دست کوچک باشد. که از قضا تازه قلم به دست گرفته بود. یا همان یکی دوتا استخوانی که با دی‌ان‌ای به زور فهم شد به آغوش کدام پدر فرستاده بشود‌. انتظار نه‌ تنها سخت هست، بلکه سخت است! بچه که بودم همیشه بین هست و است مشکل داشتم. ‌بزرگتر که شدم فهمیدم فرق نمی‌کند هست باشد یا است، مهم این است خوب‌های زندگی هست و است باشند و بدی‌ها و رذالت ها نیست و نه باشند. پلک‌هایم گرم شده و از سفر کرده خبری نیست. پلک‌هایم گرم تر شده و از سفر کرده هیچ خبری نیست! پلک‌هایم گرم و سنگین شده از کلاف سفر کرده خبری نیست که نیست! پلک‌هایم... لاله‌حسنی | هلال‌واری
چه قدر خوب است؛ اینکه در تنگ‌نا‌های زندگی زیر همه‌ فشار‌هایی که حق داشتی گاهی حتی شونه خالی کنی، بی آنکه خطوطی از خط قرمز‌های شرافت را کم و کاست کنی، زیستی! به رنج زیستی، اما شریف بودی! چه قدر این موقع‌ها خاطر آدم آزادست. هیچ چیزی قابل قیاس نیست با خیال راحت! سر آدم بلند است، حتی اگر مثل نواب، سرت بر بلندی بالای دار باشد. بعضی رنج‌ها را باید مثل مُهر بوسید و گذاشت روی‌ پیشانی. لاله‌حسنی | هلال‌واری