2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ندیدم نابینایی چونین بینا
میان خیل بینایان نا بینا
|¹:⁵²| @helalism
گذار آرد نگار من
گاه گاه به اشتباه اینجا؛
فدای اشتباهی که آورد او را
گاه گاه به اشتباه اینجا..
|¹⁶:²¹| @helalism
حدوث عالم از آن دست اتفاقات است؛
که بعد خلق علی ارزش بیان دارد.
-ولادتتمبارکباباعلی💛
میتوانم چنان بروم که ردی از من نماند!
و من یک روز خواهم رفت؛
به همان دیاری که مردمش
در دلهایشان
مرا صدا میزنند!
-منخواهمرفت🌿
هلالیـــسـم
میتوانم چنان بروم که ردی از من نماند! و من یک روز خواهم رفت؛ به همان دیاری که مردمش در دلهایشان مرا
گاهی کسی میشود دلیل هنوز نرفتنهایت🌿❤️
-کسیماندهدردرونمن
|²¹:⁰³| @helalism
اما این دنیا محل زندگی نیستا!
اینجا باید یاد بگیری
چمدونت رو چه طوری بچینی
و چی توش بذاری؛
که وقتی رفتی اون دنیا
بتونه تو رو تا رسیدن به خونه همراهی کنه!
شاید برعکس خیلیها، حتی شما ها
من اهل خوندن متنهای طویلم!
نمیدونم شما از چه دستهای هستید
ولی خب من اهمیت نمیدم و متن طویل می فرستم خدمتتون.
-لذا نظر بدهید🚶🏻♀
#خواببهوقترقصیدنساز
خندید، ساز رو بین انگشتهای دستم قرار داد و گفت:
خانم محترم!
بر خلاف شما، این انگشتها باید بی حیا باشند به وقت گرفتن ساز!
مثل وقتهایی که تو کنار من هستی سر به زیر نباشند، سر به هوا باشند؛ تا بتونند فاش کنند حس درون رو.
تا نوت به نوت سازی که میزنی، مستانه بچرخند دور خودشون، صدای خندشون کور کنه نطق هر نوت تازه به دوران رسیده رو!
مکثی کرد، چونم رو گرفت بالا، چشمای ریز و قهوهایم رو که حالا از روی انگشتای دستم به قاب چشماش افتاده بود رو نگاهی کرد و گفت: شنیدی؟ سر به هوا! سَر به هَ وا ! گفتم سر به هوا!
از پهنای صورت لبخندی زدم.
دستِ همیشه گرمش رو که اینبار به خاطر سوز سرما یخ زده بود رو
از روی چونم پس زدم و گفتم:
قرار شد ۸ شب بیای! الان ۱۱ صبحه! چشمام به زور نگاهت بازهها!
به نشونه شرم، پشت دستی به پیشونی کشید.
هرچند کوتاه نیامد و اصرار داشت با همین حال خسته برایش بزنم حتما!
چشمای خودش خسته تر از چشمهای من بود، حتی هنوز آثار خاکهی چوبهای اره شده روی پیشونی و موهای حناییش مانده بود.
چشم ازش گرفتم و ساز دهنی رو روی لبهام گذاشتم، چشمام رو بستم، به صدا در آوردم این سازِ دل رو...
اینبار بر خلاف همیشه مست بودم،
مست انتظاری که وصال یارِ خسته از راه رسیده را به دنبال داشت!
چشمهام رو به قاب نگاهش باز کردم و خندیدم، مُهر رضایت را از چشمانم که گرفت، سر بر زانویم گذاشت و گفت:
ادامه بده، رقص سازت رو هرگز ندیدم!
خوابید، خوابش رو هرگز به وقت رقصم ندیده بودم!
-هلالواری