به قدری نیازمند سر گذاشتن رو خاک «شلمچه»ام
که حس میکنم اگر تا امشب نشه، از کالبدم جدا میشم!
-چیه این دلتنگی که یه هویی پا میزاره رو گلو!
قول داده بودم به اختیار که
جز از «امید»، همین واژه خستهی ناامید سخن به میان نیاورم،
ولی روزگار چنان چنگ بر گولهام زده
که جز سخن از «امید» چارهای دیگر برایم نمانده است.
-✍️