eitaa logo
هلالیـــسـم
74 دنبال‌کننده
90 عکس
20 ویدیو
0 فایل
وقتایی که دلم می‌گرفت با انگشت اِشارم تـــــو رو نشونش دادم تا آروم می‌گرفت. _هلال‌واری
مشاهده در ایتا
دانلود
کلافی توی سرم رها کردم؛ مثل یک گنجشک کوچکی که هرکجا بخواهد اوج می‌گیرد و فرود می‌آید، گذاشته‌‌ام آزادانه از این شاخه به آن شاخه برود. حتی اجازه دادم قیمه‌ها را بریزد توی ماست‌ها. یا مثل یک بچه نهنگ در آب‌های آرام قوطه ور بشود. یا مثل یک عقاب، چشم‌های تیزبینش را روی سوژه زوم کند و با همه توان، سمتش شتاب بگیرد. یا مثل یک مورچه بیفتد در قطره‌ای آب و دست و پا بزند. یا اصلا مثل یک آجر باشد در دست یک لر! و هرکجا را که بخواهد بی مهابا هدف بگیرد، فرق نمی‌کند هدف هرمس باشد یا اف۳۵، یک لر میداند کجا را نشانه بگیرد‌. کلاف سفید رنگ را نگاه می‌کنم. با خود می‌گویم این بار قرار است انتهای ناپیدایش کجا دیگر قِل بخورد و تمام شود؟ عمداً سفید انتخاب کردم، که اگر جاهایی لازم بود رنگ بگیرد، آزادانه رنگ بگیرد. نمیدانم خاکی بشود. خونی بشود. سیاه و کدر بشود. حتی ریش ریش بشود! ترس ندارم از این کار‌ها. از اینکه بخواهم آزادانه بچرخم در کوچه پستو‌های ذهنم. از اینکه بروم در گذشته و چیزی‌هایی را ببینم که نباید. ترس‌هایی را نظاره کنم که نشاید. حس‌هایی را به کرات تجربه کنم که سنگینی کند روی نیم وجب قلبی که از یک مشت‌ هم حالا فشرده تر شده. من خدای خاطره‌بازم. یکه تازه این حرکت‌ها هستم. این شروع‌های جسورانه. اصلا خلقت من هم جسورانه بوده، خدا خودش شاهد است! به اندازه‌ی شاهد‌های ایران بر فراز رادار‌های آمریکا در منطقه. حالا دوساعتی هست که منتظرم خودی نشان بدهد و خبر توقفش برسد. پایان راه را ترسیم شده بگذارد کف دستم. و بیاید و همه آنچه را که گشت کرده، با جزئیات برایم بازگو کند که سفر یک ساعت الی دو ساعته‌اش چگونه بوده؟ همه چیز رو به راه بود؟ هنوز آن سری خاطره‌هایم را که رویشان را پارچه‌‌ی زخیم خاکستری کشیدم، هنوز هم همان گونه بی آنکه ردی و گوشه‌ای از آنها، آن زیر میر‌ها معلوم باشد، در امان هستند؟! خیالشان راحت است از جانب من که تا موقع مبادا رویشان برداشته نخواهد شد؟ یا آن یکی دوتایی را که دادم چرخ دنده‌های نوشخار ذهنم نوشخارشان کند تا هرگز از ذهنم مجال گریز نداشته باشند چه؟ حالشان خوب است؟ هنوز منتظر انتهای کلافم. و انتظار همیشه سخت است. این را انتظار کشیده‌ها می‌دانند. مثل مادر آن شهید مینابی که هنوز ردی از بچه‌ی او به دستش نرسیده ولی بقیه مادر‌ها جسم بی جان بچه‌شان را بغل گرفتند. هرچند اگر فقط تکه‌ای جا مانده از یک دست کوچک باشد. که از قضا تازه قلم به دست گرفته بود. یا همان یکی دوتا استخوانی که با دی‌ان‌ای به زور فهم شد به آغوش کدام پدر فرستاده بشود‌. انتظار نه‌ تنها سخت هست، بلکه سخت است! بچه که بودم همیشه بین هست و است مشکل داشتم. ‌بزرگتر که شدم فهمیدم فرق نمی‌کند هست باشد یا است، مهم این است خوب‌های زندگی هست و است باشند و بدی‌ها و رذالت ها نیست و نه باشند. پلک‌هایم گرم شده و از سفر کرده خبری نیست. پلک‌هایم گرم تر شده و از سفر کرده هیچ خبری نیست! پلک‌هایم گرم و سنگین شده از کلاف سفر کرده خبری نیست که نیست! پلک‌هایم... لاله‌حسنی | هلال‌واری
چه قدر خوب است؛ اینکه در تنگ‌نا‌های زندگی زیر همه‌ فشار‌هایی که حق داشتی گاهی حتی شونه خالی کنی، بی آنکه خطوطی از خط قرمز‌های شرافت را کم و کاست کنی، زیستی! به رنج زیستی، اما شریف بودی! چه قدر این موقع‌ها خاطر آدم آزادست. هیچ چیزی قابل قیاس نیست با خیال راحت! سر آدم بلند است، حتی اگر مثل نواب، سرت بر بلندی بالای دار باشد. بعضی رنج‌ها را باید مثل مُهر بوسید و گذاشت روی‌ پیشانی. لاله‌حسنی | هلال‌واری
هلالیـــسـم
تاریخ، آن اتفاق زیبا در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۱۸ را فراموش نخواهد کرد. -تولدت‌ مبارک‌ آقای خوش سفرم... ོ
و تلخی‌اش اینجاست که من نمیتوانم شعر شفیعی کدکنی را برایشان ترجمه کنم که : «اي کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه‌ها در جعبه‌های خاك یک روز میتوانست همراه خویشتن ببرد هرکجا که خواست در روشنای باران در آفتاب پاك». -برشی از متن؛ وقتی‌کتاب‌ها‌وطنت‌می‌شوند
پرچم صلح برافراشته‌ام بر سر خویش نه یکی، بلکه به اندازه‌ی مو‌های سپید -کاظم‌بهمنی
شاید کسی آنجا منتظرم باشد؛ دستهایش را بالا می‌آورد جلوی صورتش میگیرد. نور از لای انگشت‌های استخوانی کشیده‌اش عبور می‌کند و پهنه‌ی صورتش را روشن. چشم‌های قهوه‌ای تلخش را روی هم می‌گذارد.«گفتی اسمش چه بود؟» آب قُل می‌زند، آستینم را می‌کشم تا پایین کف دستم. کتری را از روی سه‌پایه برمی‌دارم می‌‌گذارم روی زمین تا جا بگیرد. «شاید کسی آنجا منتظرم باشد!» دستش را در هوا آهسته ‌می‌چرخاند، نور خورشید روی صورتش بازی ‌می‌کند. آرام چشم‌هایش را باز ‌می‌کند. قوری را می‌گذارم جلوی دستم و چای‌های خشک را می‌ریزم داخلش. «دارچین بریزم؟» -« حالا کسی هم منتظرش بود؟» یک تکه‌ چوب دارچین ریزی می‌ریزم داخلش و آب را آهسته می‌ریزم رویش. « نمی‌دانم. هنوز کامل نخواندمش.» می‌نشیند روی بلوک و دست‌هایش را جلوی آتیش می‌گیرد. « دوست داری کسی منتظرش باشد؟» کتری را برمی‌گردانم روی سه‌پایه، سرش را برمیدارم و وارونه می‌گذارم، قوری را هم می‌گذارم سرش. «مگر کسی منتظرت باشد بد است؟» خم می‌شود خاک‌های روی لبه‌ی شلوارش را با پشت دست می‌تکاند. «نمی‌دانم. تجربه‌اش نکردم.» چشم خیره می‌کند به استکان توی دستم. «اگر تو زودتر رفتی، منتظرم می‌مانی؟» چشم هایش را دو وجب بالاتر از استکان می‌آورد. همیشه با خودم می‌گویم اگر رنگ چشم‌هایش جای قهوای تلخ، آبی می‌بود، روزی هزار دفعه در ساحل چشم‌هایش محکم برمیخوردم به صخره. چشم می‌دوزد به چشم‌هایم. منتظر جواب نمی‌ماند. «ولی من همیشه منتظرت می‌مانم.» استکان را تا لبه پر می‌کنم. رنگش سرخِ کبود است. اسم رنگش را بلد نیستم. استکان را می‌گیرم جلویش. دست دراز می‌کند و می‌گیرد. اما شل می‌گیرد. استکان بین دستانمان بی حرکت می‌ماند. نگاهش می‌کنم، محکم می‌خورم به صخره‌ قهوه‌ای تلخش. استکان را رها می‌کنم. بغضم را هم، سد پشت چشمانم را هم.« بگذار فقط من منتظرت باشم.» لاله‌حسنی | هلال‌واری