eitaa logo
هلالیـــسـم
74 دنبال‌کننده
90 عکس
20 ویدیو
0 فایل
وقتایی که دلم می‌گرفت با انگشت اِشارم تـــــو رو نشونش دادم تا آروم می‌گرفت. _هلال‌واری
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید کسی آنجا منتظرم باشد؛ دستهایش را بالا می‌آورد جلوی صورتش میگیرد. نور از لای انگشت‌های استخوانی کشیده‌اش عبور می‌کند و پهنه‌ی صورتش را روشن. چشم‌های قهوه‌ای تلخش را روی هم می‌گذارد.«گفتی اسمش چه بود؟» آب قُل می‌زند، آستینم را می‌کشم تا پایین کف دستم. کتری را از روی سه‌پایه برمی‌دارم می‌‌گذارم روی زمین تا جا بگیرد. «شاید کسی آنجا منتظرم باشد!» دستش را در هوا آهسته ‌می‌چرخاند، نور خورشید روی صورتش بازی ‌می‌کند. آرام چشم‌هایش را باز ‌می‌کند. قوری را می‌گذارم جلوی دستم و چای‌های خشک را می‌ریزم داخلش. «دارچین بریزم؟» -« حالا کسی هم منتظرش بود؟» یک تکه‌ چوب دارچین ریزی می‌ریزم داخلش و آب را آهسته می‌ریزم رویش. « نمی‌دانم. هنوز کامل نخواندمش.» می‌نشیند روی بلوک و دست‌هایش را جلوی آتیش می‌گیرد. « دوست داری کسی منتظرش باشد؟» کتری را برمی‌گردانم روی سه‌پایه، سرش را برمیدارم و وارونه می‌گذارم، قوری را هم می‌گذارم سرش. «مگر کسی منتظرت باشد بد است؟» خم می‌شود خاک‌های روی لبه‌ی شلوارش را با پشت دست می‌تکاند. «نمی‌دانم. تجربه‌اش نکردم.» چشم خیره می‌کند به استکان توی دستم. «اگر تو زودتر رفتی، منتظرم می‌مانی؟» چشم هایش را دو وجب بالاتر از استکان می‌آورد. همیشه با خودم می‌گویم اگر رنگ چشم‌هایش جای قهوای تلخ، آبی می‌بود، روزی هزار دفعه در ساحل چشم‌هایش محکم برمیخوردم به صخره. چشم می‌دوزد به چشم‌هایم. منتظر جواب نمی‌ماند. «ولی من همیشه منتظرت می‌مانم.» استکان را تا لبه پر می‌کنم. رنگش سرخِ کبود است. اسم رنگش را بلد نیستم. استکان را می‌گیرم جلویش. دست دراز می‌کند و می‌گیرد. اما شل می‌گیرد. استکان بین دستانمان بی حرکت می‌ماند. نگاهش می‌کنم، محکم می‌خورم به صخره‌ قهوه‌ای تلخش. استکان را رها می‌کنم. بغضم را هم، سد پشت چشمانم را هم.« بگذار فقط من منتظرت باشم.» لاله‌حسنی | هلال‌واری
به گل‌های خانه پدری، که خیلی وقت است در نبود من جانشان جان نیست و بی رمق و تنها ولو شده‌اند بر لبه‌ی ارتفاع پاگرد‌ها، قول داده‌ام روزی حداقل دو بار هم‌کلامشان بشوم! دست بر برگ‌های زخم خورده‌یشان بکشم؛ غبارِ خاکِ مرده‌ی رویشان را هم بروبم و حالشان را بپرسم که فردا روزی اگر غم به چهره‌ام مهمان شد، در عوض، تراوتشان حالم را عوض کند.
دیر کردی؛ چشم هامون هم مثل عصر جمعه‌ها ترسید..
هلالیـــسـم
- وقتی این افکت روی تصویر رفت، نا خودآگاه یاد موتور هوندا XL250 خاکی افتاده‌ام. از آنها که توی هشت سال دفاع مقدس جزء موتور‌های برجسته بود. از آنهایی که خیلی دلم میخواهد سوار بشوم و گازش را بگیرم و بروم. کجا بروم؟ نمی‌دانم. ولی دلم میخواهد فقط بروم. «هستی» قول داده یادم بدهد! یادم بدهد موتور برانم. فقط مشکل اینجاست موتور نداریم که بخواهد یادم بدهد. یعنی اگر یاد هم بگیرم، مثل گواهی‌نامه خیلی‌ها که من همان را هم هنوز سراغش نرفتم بگیرمش، ممکن است ناکار آمد باشد یادگیریش! چهره‌ام شبیهه چهره خواهر کوچیک است روی گواهی نامه، برای همین این روز‌ها زیاد در نخ این می‌روم که بی آنکه بدانم کلاج کدام است، یا گاز کدام یکیست، سوار ماشین بابا بشوم و بروم! کجا بروم؟ نمیدانم. فقط بروم. قبلا در جاده‌خاکی پشت خانه‌‌ی قدیمیمان چند دور ور دست بابا راندم. ولی این بر می‌گردد به چیزی حدود ۹ سال پیش! اگر شما هم مثل من حافظه‌ای نزدیک یه حافظه ماهی را تجربه کرده باشید، شاید یادتان نباشد آن موقع چطور حتی روشنش کردید. اما این قول را به شما می‌دهم که می‌روم؛ چه موتور باشد یا ماشین. بلآخره میروم، میروم ناکجا آباد، حتی اگر ناکجایش هم آباد نباشد. لاله‌حسنی | هلال‌واری