امشب که داشتم یکی از آهنگای بیلی روگوش میدادم که خیلی یهویی یاد حلما افتادم. دلم براش تنگ شده.
دلم برای همهی دوستام تنگ شده. برای حلما که باهم این آهنگو بخونیم در حالی که هیچ کدوم بلد نیستیم و هرکار احمقانهای انجام بدیم، برای غزل که بشینیم راجب چیزای مختلف باهم حرف بزنیم و موقع ناهار بهم ترشی بدیم، برای حسنا که همه چیز رو با ذوق مخصوص خودش تعریف کنه، برای حانیه که اذیتش کنم، برای فاطیما که دعوام کنه و بهش بخندم، برای رئوفه که چیزی یادم نمیاد.
اون شنبهی آخر که رفتیم مدرسه خیلی عادی به نظر میومد و من هنوزم باورم نمیشه که چه اتفاقی افتاده
هفتهی قبلش هم میشه گفت هفته سخت اما خوبی بود. با حلما ارائه داشتیم و واقعا ارائهی خوبی از آب در اومد. اون هفته با بچهها افطاری رفتیم بیرون و میخواستیم ولاگ هم بسازیم
«نگاهم کن!» وقتی که این کلمات را بر زبان می آوردی چشمانت مثل ستاره میدرخشید. انگار دو تکه از ماه را جدا کرده بودی و در چشمانت جای داده بودی. خواستم حرفی بزنم که تکانی به مچت دادی و برف های فشرده را بر ژاکتم کوفتی. همیشه همینطور بود. بازی هایمان را به همین آسانی آغاز میکردیم.
وقت هایی که برف میبارید بیش از هر وقت دیگر شاد میشدی. نمیدانم، شاید دلیلش این بود که به قول خودت با گونه های سرخ و دانه های برف که بر موهایمان مینشست بیش از پیش زیبا میشدیم یا اینکه حس خوب سرمای برف و گرمای شومینه را دوست داشتی. از نظر من دومی بهتر بود. اما آن موقع ها را به یاد می آوری که در زیر سقف آسمان جرعه ای قهوه ی تلخ به کام میریختیم و ستاره میشمردیم؟
آن وقت ها دقیقه هایمان رویایی تر بود و طوری وابسته آن لحظات شده بودم که آرزو میکردم ای کاش برای این دلخوشی مان پایانی وجود نداشته باشد.
گرچه همه ی قاصدک های آرزو به آسمان نمیروند.
آن سال هم برف میبارید. متولد زمستان بودی و انگار که پایانت هم به زمستان گره خورده بود وقتی که در تابوتت با آن لباس حریری خوابیده بود برف تازه شروع به باریدن گرفته بود. پوستت سرد و رنگپریده شده بود. دیگر خنکای هوا به گونه هایت سرخی نمیبخشید. تو خود برف بودی.
آخرین عکسمان را یادت هست؟ همان که بالای پشت بام سپید رنگ با ژاکت های رنگی گرفته بودیم. مال چند روز قبل از مرگت بود. روزهایی که ما فکر میکردیم تا ابد دوست خواهیم ماند. اما تا ابد زمان زیادی بود و انگار که این را میدانستی و در سکوتی خاموش فرو رفتی.
آن روزی که تابوتت را در زیر دانه های درشت برف به سمت گودال میبردند تو دوازده ساله بودی و برای همیشه دوازده ساله میماندی. گرچه دنیا بعد از تو بازهم به حرکت ادامه میداد و نفس نفس به زندگی ما افزوده میشد.
قلبت که بی هیچ مشکلی خون را پمپاژ میکرد تنها چهارصد و دوازده میلیون بار تپید و بعد ناگهان ایستاد. شاید عدد بزرگی به نظر برسد اما حقیقت این است که این عدد میتواند یک فرد را تنها تا دوازده سالگی برساند.
نمیدانم بعدش چه شد. همه چیز آنقدر سریع گذشت و نفهمیدم اما باز هم در زمستان بودم؛ زیر آسمان و اینبار کنار سنگی که اسم تو بر آن حکاکی شده بود. دوباره ستاره میشمردیم اما اینبار تغییری ایجاد شده بود. من برای تو اعداد را زمزمه میکردم و تو مسکوت تر از همیشه به آن گوش میدادی. هر بار که ستاره ها را میشمردم یک ستاره از آسمان سال پیش کم شده بود.
انگار که همانند دانه برف سر خورده بودی و در اعماق زمین دفن شده بودی ...
حالا تو نگاهم کن. اشک هایم میبینی؟
#Me