«نگاهم کن!» وقتی که این کلمات را بر زبان می آوردی چشمانت مثل ستاره میدرخشید. انگار دو تکه از ماه را جدا کرده بودی و در چشمانت جای داده بودی. خواستم حرفی بزنم که تکانی به مچت دادی و برف های فشرده را بر ژاکتم کوفتی. همیشه همینطور بود. بازی هایمان را به همین آسانی آغاز میکردیم.
وقت هایی که برف میبارید بیش از هر وقت دیگر شاد میشدی. نمیدانم، شاید دلیلش این بود که به قول خودت با گونه های سرخ و دانه های برف که بر موهایمان مینشست بیش از پیش زیبا میشدیم یا اینکه حس خوب سرمای برف و گرمای شومینه را دوست داشتی. از نظر من دومی بهتر بود. اما آن موقع ها را به یاد می آوری که در زیر سقف آسمان جرعه ای قهوه ی تلخ به کام میریختیم و ستاره میشمردیم؟
آن وقت ها دقیقه هایمان رویایی تر بود و طوری وابسته آن لحظات شده بودم که آرزو میکردم ای کاش برای این دلخوشی مان پایانی وجود نداشته باشد.
گرچه همه ی قاصدک های آرزو به آسمان نمیروند.
آن سال هم برف میبارید. متولد زمستان بودی و انگار که پایانت هم به زمستان گره خورده بود وقتی که در تابوتت با آن لباس حریری خوابیده بود برف تازه شروع به باریدن گرفته بود. پوستت سرد و رنگپریده شده بود. دیگر خنکای هوا به گونه هایت سرخی نمیبخشید. تو خود برف بودی.
آخرین عکسمان را یادت هست؟ همان که بالای پشت بام سپید رنگ با ژاکت های رنگی گرفته بودیم. مال چند روز قبل از مرگت بود. روزهایی که ما فکر میکردیم تا ابد دوست خواهیم ماند. اما تا ابد زمان زیادی بود و انگار که این را میدانستی و در سکوتی خاموش فرو رفتی.
آن روزی که تابوتت را در زیر دانه های درشت برف به سمت گودال میبردند تو دوازده ساله بودی و برای همیشه دوازده ساله میماندی. گرچه دنیا بعد از تو بازهم به حرکت ادامه میداد و نفس نفس به زندگی ما افزوده میشد.
قلبت که بی هیچ مشکلی خون را پمپاژ میکرد تنها چهارصد و دوازده میلیون بار تپید و بعد ناگهان ایستاد. شاید عدد بزرگی به نظر برسد اما حقیقت این است که این عدد میتواند یک فرد را تنها تا دوازده سالگی برساند.
نمیدانم بعدش چه شد. همه چیز آنقدر سریع گذشت و نفهمیدم اما باز هم در زمستان بودم؛ زیر آسمان و اینبار کنار سنگی که اسم تو بر آن حکاکی شده بود. دوباره ستاره میشمردیم اما اینبار تغییری ایجاد شده بود. من برای تو اعداد را زمزمه میکردم و تو مسکوت تر از همیشه به آن گوش میدادی. هر بار که ستاره ها را میشمردم یک ستاره از آسمان سال پیش کم شده بود.
انگار که همانند دانه برف سر خورده بودی و در اعماق زمین دفن شده بودی ...
حالا تو نگاهم کن. اشک هایم میبینی؟
#Me
چالش 50 روز نوشتن:
1. شخصیت خود را توصیف کنید .
2. چه چیز هایی باعث خوشحالی شما میشود ؟
3. معرفی بهترین کتابی که تا به حال خواندید .
4. مکانهای مورد علاقه شما .
5. توضیحی درباره خواننده مورد علاقه شما .
6. چند مزایای تک فرزند بودن .
7. سخنی درباره فیلم مورد علاقه شما .
8. اغلب چه سبک اهنگهایی گوش میدهید ؟
9. دربارهٔ شادی .
10. بهترین دوست شما .
11. چه کاری که دوست دارید برایتان انجام دهند ؟
12. اهنگهای مورد علاقه شما .
13. درباره خوراکی مورد علاقه شما .
14. استایل خود را توصیف کنید .
15. اگر میتوانستید فرار کنید ، کجا میرفتید ؟
16. کسی که دلت برای او و خاطراتتان تنگ میشود .
17. چند راه برای خوشحال بودن .
18. پنج واقعیت خوب و بد در مورد خودم .
19. نامه ای از طرف من به من .
20. علایق شما .
21. سلبریتی مورد علاقه شما .
22. درباره پدر و مادر خود بنویسید .
23. اخرین نقاشی که کشیدید .
24. زبان مورد علاقه شما .
25. درباره اتفاقات امروز بنویسید .
26. در مورد ویژگی تایپتان .
27. چیزی در مورد اولین فیلم گالری شما .
29. مدرسه شما .
30. استعداد شما در چیست ؟
31. ورزشی که اکثرا انرا انجام میدهید .
32.چه کسی شما را خوشحال میکند ؟
33. زندگی شما .
35. چیزی در مورد اولین عکس گالری شما .
36. هدفتان از چنل زدن چه بود ؟
37. شغل اینده شما .
38. در مورد وایبی که اتاقتان به شما میدهد .
39. توصیف روز اخرین اردوی سال پیش مدرسهتان .
40. جمله ای ناشناس به منفور ترین فرد زندگیتان .
41. امیدتان برای زندگی چیست ؟
42. اگر بخواهید مسافرت بروید با که و به کجا میروید ؟
43. اگر پولدار شوید ، اولین کاری که میکنید چیست ؟
44. درباره محیط.
45. مهمترین پرستیدنی ها و احمق ترین ها در زندگی شما .
46. دوست دارید به چندمین پایه درسی خود برگردید ؟
47. نظرتان راجب کودکان .
48. جزئیات صورت خود را توصیف کنید .
49. کاری که با انجام دادن ان خود را سرگرم میکنید .
50. در مورد احساسی که هنگام نوشتن دارید بنویسید .
•. هلن 𓏲 ๋
چالش 50 روز نوشتن: 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث خوشحالی شما میش
۱. یه نویسنده ی درونگرا. عاشق هنر، طبیعت، نور خورشید، خلوتای دنج، کتاب کلاسیک، رنگ سبز، حس آزادی و زندگی، سکوت، بافتنی و دفترچه خاطراتم؛ با یه دلقک درونی.
نوشتههام بهتر از همه چیز میتونن من رو توصیف کنن. گاهی وقتا فکر میکنم تموم احساسات شخصیتهای رمانم بازتابی از من واقعین
•. هلن 𓏲 ๋
چالش 50 روز نوشتن: 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث خوشحالی شما میش
۲. با پتو نشستن توی روزای طوفانی یا بارونی ، غذا پختن توی روزای سرد و ابری اونم توی طبیعت ، کتابایی که پایان غمگین دارن ، زندگی کردن با نور خورشید ، بیدار شدن توی یه خونه قدیمی با صدای پرندهها ، ایستادن توی سبزهها وقتی نسیم میوزه ، شبایی که با بابام از کلاس برمیگردم و هوا بارونی میشه ، خاطرات ، وقتی مادربزرگام رو بغل میکنم ، خوابیدن با صدای رعد و برق ، راضی بودن از چیزی که نوشتم / کشیدم ، مرور همه نامهها و خاطرات قدیمی ، نوشتن مخصوصا توی شمال ، تنها خوابیدن روی تخت دو نفره ، نفس کشیدن توی هوای آزاد ، شبایی که با دختر داییهام میگذره
چیزای بیشتری هم هستن اگه یادم اومد اضافه میکنم
•. هلن 𓏲 ๋
چالش 50 روز نوشتن: 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث خوشحالی شما میش
۳. خیلی کتابا هستن که دوستشون دارم؛ امیلی، چلنجر دیپ، قصر آبی، دختری که به اعماق دریا افتاد، واقعا زیادن 😭
•. هلن 𓏲 ๋
چالش 50 روز نوشتن: 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث خوشحالی شما میش
۴. چیزی که یه مکان رو خاص میکنه خود اون مکان نیست. خاطراتی هستن که اونجا ساخته میشن؛ پس شاید بشه گفت مکان های زیادی هستن که دوستشون دارم و هیچوقت نمیتونم دوباره ببینمشون. خونهی قدیمی مادربزرگم، اتاق قدیمیم، ویلای شمال، مدرسهمون و خیلی جاهای دیگه. دلم براشون تنگ میشه
مکانای مورد علاقم توی خاطراتم هستن. دور و لمس نشدنی
•. هلن 𓏲 ๋
چالش 50 روز نوشتن: 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث خوشحالی شما میش
۵. بیلی آیلیش رو که همه میشناسن، نیازی نیست معرفی کنم
بیلی یه معجزهست وای 😭😭😭
•. هلن 𓏲 ๋
چالش 50 روز نوشتن: 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث خوشحالی شما میش
۶. راستش تک فرزند بودن به نظر جالب میاد ولی خب من تجربش نکردم. تقریبا از سه چهار سالگی با خواهرم بازی میکردم و خب بزرگترین بخش کودکی من طوری شکل گرفت که قطعا تک فرزندا نمیتونن اون رو تجربه کنن. گرچه الان فکر میکنم واقعا نیاز دارم از دست خواهر برادرم فرار کنم چون خیلی رو اعصابن 🙏 SOS