هدایت شده از مخفیگاه سابق
کاش این همه ایده نداشتم. سرم داره میترکه از کلماتی که میخوان روی کاغذ ریخته بشن و من توی به نگارش در آوردنش ضعیفم. نمیتونم بنویسم. این فاصله بین من و برگه هیچ جوره پر نمیشه
دوباره شروع شده؛ اون سردرگمی. اون ناتوانی. اون حس قدیمی و من نمیتونم ازش فرار کنم
هدایت شده از مخفیگاه سابق
دیگه نمینویسم، حتی برای خودم
نقاشیهایی که شروع کردم نصفه رها شده
برای کتاب خوندن وقت نمیزارم
دیگه ساعتها به بازی نسیم با درختا نگاه نمیکنم
هلنای که بهش افتخار میکردم کجا رفته؟ چه اتفاقی برام افتاده؟
•. هلن 𓏲 ๋
چالش 50 روز نوشتن: 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث خوشحالی شما میش
۱۱. نمیدونم. شاید دلم میخواد دیگران واقعا دوستم داشته باشن بهم هدیه های دست ساز بدن
دلم میخواد براشون مهم باشم همون طور که اونا برای مهمن