مونتگمری عشق واقعی رو به تصویر میکشه و بهم یاد میده چطور باید زندگی کنم. بعد از تموم شدن هرکتابش، قسمتی از منم تموم میشه
هدایت شده از نازنینباطعمچای﹏
کلماتی پراکنده در گوشهگوشه ذهنم فریاد میزنند؛ هر کدام روضهای، هر کدام آهی...
امشب روضه پسر امالبنین دیوانهام کرده است. افسوس که این دل، خون گریه نمیکند و حق عزاداری برای مولایم، سرورم، آقایم، غریب کربلا، ارباب بیکفن، را آنگونه که سزاوار است به جا نمیآورد.
فقط خدا میداند آن لحظه که ندای «یا أَخی، قمرِ بنیهاشم...» بلند شد، بر دل حسین علیهالسلام چه گذشت؛ چه شد که دست بر کمر گرفت...
مردم کوفه، شما با وفا بیگانه بودید.
به فدای چشمانت، ای پسر امالبنین؛ همان چشمانی که تیرِ سهشعبه نیز تابِ زیباییشان را نداشت.
و بمیرم برای سکینه... آن لحظه که چشم به راه عمویش بود؛ اما دیگر نه عمویی مانده بود، نه مشک آبی...
ای آبروی آبها، برگرد عباس...
سقای دشت کربلا، برگرد عباس...
در خیمهها غوغایی از «أمَّن یُجیب» برپاست،
همه با یک صدا میگویند:
برگرد عباس...
یا کاشف الکرب الحسین، اکشف کربی...
بردار علم، ای صاحبِ لوا، برگرد عباس...
در گریه ششماهه دیگر رمقی نمانده است؛
گهواره نیز تو را صدا میزند:
برگرد عباس...
فکری به حال سپاه و اشک و آهِ حسین کن...
پیش از آنکه قامتش زیر این همه مصیبت خم شود...
عباس من!
بعد تو لب های ترک خورده کودکان را چه پاسخ است؟
اشک های رباب برای عطش علی کوچکش را چه؟
تنهایی زنان میان شراب خواران را چه کسی بشکند؟
چه کسی مراقب پاهای کوچک باشد که خار آنها را نخراشد؟
برادرم!
بعد تو با این غم چه کنم؟
بعد تو چطور تنهایی را تاب بیاورم؟
بعد تو با زنان گریان و کودکان خسته چه کنم؟
بلند شو...
که اگر بلند نشوی پس از رفتن تو سهم من گودال است و سهم زینبمان اسیری
که اگر بلند نشوی میشکنم
که اگر نباشی این قافله را دیگر توانی برای ایستادن نیست!
راستی...
دستانت کجایند؟
همان ها که روی موهای رقیهی کوچکم میکشیدی
همان دست هایی که میان خاک های صحرا گره میخورد...
آنها را کجا جا گذاشتی؟
سقای من!
چشم هایت را باز کن، منم حسین!
برادرت...
بلند شو که اصغر و رقیه منتظر آباند
بلند شو که زینب تنها مانده
بلند شو که ام البنین هنوز چشم به راه پسرش است
بلند که شو که حالا من تنها ترینم..!