عباس من!
بعد تو لب های ترک خورده کودکان را چه پاسخ است؟
اشک های رباب برای عطش علی کوچکش را چه؟
تنهایی زنان میان شراب خواران را چه کسی بشکند؟
چه کسی مراقب پاهای کوچک باشد که خار آنها را نخراشد؟
برادرم!
بعد تو با این غم چه کنم؟
بعد تو چطور تنهایی را تاب بیاورم؟
بعد تو با زنان گریان و کودکان خسته چه کنم؟
بلند شو...
که اگر بلند نشوی پس از رفتن تو سهم من گودال است و سهم زینبمان اسیری
که اگر بلند نشوی میشکنم
که اگر نباشی این قافله را دیگر توانی برای ایستادن نیست!
راستی...
دستانت کجایند؟
همان ها که روی موهای رقیهی کوچکم میکشیدی
همان دست هایی که میان خاک های صحرا گره میخورد...
آنها را کجا جا گذاشتی؟
سقای من!
چشم هایت را باز کن، منم حسین!
برادرت...
بلند شو که اصغر و رقیه منتظر آباند
بلند شو که زینب تنها مانده
بلند شو که ام البنین هنوز چشم به راه پسرش است
بلند که شو که حالا من تنها ترینم..!
کاش منم میتونستم مثل نازنین از این غم بزرگ بنویسم، کاش میتونستم سنگینیش رو به کلمه در بیارم، اما خیلی ناتوانم در برابر عظمت این حوادث