کاش جلوی چشمهای اشکی مردم از جا بلند میشد و با لبخند بهمون میگفت آروم باشید ...
اما حالا چه آرومی آقای من؟ داری میری )))
فکر نمیکردم تهش اینطوری باشه، فکر میکردم آقا تا ظهور پیشمونه و پرچم دست اماممون میده ...
و قسمت دردناکش اینجاست، بیرون از مصلی و توی پوستهی این شهر هنوز زندگی عادیمون جریان داره در حالی که تمام جانمون داره میره ))))
توی راه مدام برای خودم کلمه چیدم و جمله ساختم ولی با این حال بازم نمیتونم از رفتن رهبرم بنویسم. خیلی سخته، به خدا که این غم نبودن خیلی سخته ..