بوی درختای بارون خورده اولین چیزیه که با خوندن این کتاب لمس میکنید؛ و بعد از اون جنگل و جنگل و جنگل.
این کتابو بارها خوندمش و هربار توی اون عشق، توی اون اندوه و توی اون سکوت سنگینش غرق شدم. هربار که خوندمش نور لابهلای درختا، قارچهای کوچیک و بزرگ، خشخش برگها و درختها رو حس کردم.
این کتاب واقعا از مورد علاقمه؛ یه داستان فانتزی و جادویی که شدیدا پیشنهادش میکنم.
"وداع نمیکنم" یه اثر چندلایه آروم، سرد و دردناکه. برف، سرسختی، خاطرات، خون و احساسات. حتی نمیدونم چطور این کتاب رو توصیف کنم؛ ولی تونستم بفهممش، اون حس خیسی و سنگینی کیونگها وقتی بین درختای سیاه انبوه ایستاده بود و یا حس خارج شدن کلمات از دهان اینسون، وقتی که رو به روی دوربین نشسته بود.
اولش برای خریدن و خوندن این کتاب دودل بودم ولی اون منو توی خودش فرو برد و شوکهم کرد. این کتابو دوست داشتم - با وجود اینکه واقعا خوندن برخی قسمتاش سخت بود - ولی به هرکسی پیشنهاد نمیکنم.