منتظرم. زمینم و تو آسمان. هر دو گرفته. تو رقیق و سنگین و من سنگین و سنگی. درون خود میپیچی و مینالی. برق میزنی و پیچی دیگر. گرداب شدی از پیچ ها. من نیز در درون نا آرام تر از تو.
آخر زمین و آسمان را چه؟ چه نسبتیست میان رطوبت سنگین و پوستهی ترک خورده. " آنجا که زمین و آسمان بهم میرسند. " و نمیدانند زمین و هوا هیچوقت به وصال هم نمیرسند؛ حتی در توهم افق. و زمین میسوزد در فراق و آسمانش و آسمان اشک میشود همراه باران.
اشک، اشک، اشک. مرا میبخشی؟ این قصه پایانی نداشت. ما نتوانستیم. دست ما نرسید. اما نه، میبخشی. اگر نمیبخشیدی خیسی بارانت لبان خشکم را نمیبوسید. و بوسه، بوسه، بوسه. یک قطره. دو قطره. بی پایانی و من محدود در پاسخ دادن به تو.
نه، من توانی در مقابل عظمت تو ندارم؛ و چه خیال خامی. من هیچم و پوچم و تو عظیم. تو آبی و من خاکی. من پریشان و تو گریان. و این چرخه انگار که پایان ندارد. هرسال، در همین ساعتها ما ادامه داریم. جریان ما و باران تو در ورودی پاییز.
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
پاییز خیلی خوبه، هوا خیلی خوبه. توی تابستون به زور از خونه میزدم بیرون الان دوست دارم بخوابم کف خیابون. کاش به جای تعطیلات تابستانه تعطیلات پاییزه داشتیم.
هدایت شده از Pale Silence
خیلی بده که تو این هوای فوق العاده باید بشینم درس بخونم تا برای آزمون فردا آماده باشم
" Helen is here (?)
یه متن نوشتم احتمالا تا شب بزارم، فعلا میرم درس بخونم
میره برای فردا، خیلی خستهام