eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
219 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
اما در برخی روایات گفته شده که خداوند با پیامبر اسلام حضرت محمد صل الله علیه وآله و حضرت زهرا با صدای امیرالمومنین صحبت کردن فقط برای آرامش.
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
اما در برخی روایات گفته شده که خداوند با پیامبر اسلام حضرت محمد صل الله علیه وآله و حضرت زهرا با صدا
ای علی، درباره تو دو تن هلاک میشوند: دوستداری که در دوستی از حد تجاوز می‌کند، و کینه ورزی که در کینه ورزی در حد تجاوز می‌کند. مَثَل تو مَثَل مسیح است! مسیحیان درباره او زیاده روی کردند و پنداشتند او فرزند خداست! و یهودیان درباره او از حد تجاوز کرده و پنداشتند او از راه غیر مشروع پیدا شده است! و گروهی میانه روی کردند و نجات یافتند:) _رسول اکرم "ص" شرح الاخبار، ج۲،ص۴۰۵،حدیث۷۴۸ ✨🌱@Heyam66
حالا ببینیم چطور این ادعای خدا بودن امام علی را ابراز میکنند؟
حسین ستودهسلام فرمانده .mp3
زمان: حجم: 1M
حالا فقد این مداحی نیست ماشالا ماشالا زیاده...🚶‍♀ ✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
حالا فقد این مداحی نیست ماشالا ماشالا زیاده...🚶‍♀ ✨🌱@Heyam66
دیگه من که دست تو این کارا ندارم ولی این درست نیست امام علی رو خدا بدونیم
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب ببینیم چه کنیم که این نشه شیعه ی افراطی نباشیم دوستان❗️❗️ ✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیس‌خورا راجب یک اکیپ دخترانه که در سیر زمان سفر می کنند و به دوران جنگ برمی‌گردند و چندی
رمان °°داستانِ زندگیِ پر فراز و نشیٓب چهٰار تا دُختر امروزیٓ که تویِ گُذشته حَبس شدن و راه فَراری ندارن. دخترایی که سَرنوِشت‌شون توی گُذشته عَوض میشه... به قلم
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیس‌خورا °°داستانِ زندگیِ پر فراز و نشیٓب چهٰار تا دُختر امروزیٓ که تویِ گُذشته حَبس شدن و
《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ که ناگهان از خواب پریدم... اولین کاری که بعد از بیدار شدن انجام دادم،نگاه کردن به ساعت سبز رنگ روی دیوار بود.با دیدن ساعت از جا مانند ملخ پریدم.ساعت 9 بود و من یک ساعت وقت داشتم تا آماده بشوم و کیک بپزم.قید پخت کیک زدم.بعد از آماده شدن به ایستگاه اتوبوس هجوم بردم.هستی خانم طلبکار نگاهی به من انداخت و غرولند کرد"باز تو دیر کردی که پیامبر اسلام صلی الله علیه همیشه قبل از قرار در محل حاضر میشدن" گفته بودم همیشه نصیحت میکند؟ لبخند خجولی زدم و معذرت خواهی کردم.تا نشستم در ایستگاه اتوبوس سر رسید.پوفی کشیدم و بلند شدیم. تا وارد اتوبوس شدیم.حسنی و درسا آخر اتوبوس نشسته بودند.فرمانده دستور دادن که آخر اتوبوس بشینیم.تانشستیم شروع به عکاسی کردیم راستش خیلی عادی هست همه جا در حال عکاسی هستیم بلا استثنا مثلا حرم،داخل خیابان،یک ما نشسته باشیم و... وقتی رسیدیم به گلزار شهدا با سرو صدا وارد شدیم.لوازم را کناری گذاشتیم و به سمت امام زاده شدیم و زیارت کردیم وقتی که متوسل میشویم یا در حال زیارت یا کار های معنوی هستیم کاملا جدا میافتیم و با خدا عشق بازی میکردیم.بعد از نماز بیرون آمدیم و به سمت مزار شهید محمد معماریان رفتیم .زیر اندازی انداختیم و در کنار هم شروع به غذا خوردن کردیم.سفره ای رنگارنگ و با صفا بعد از میل کردن غذا شروع به گشتن در گلزار کردیم دکور چینی میکردیم و عکس میگرفتیم چفیه برسر از خودمان عکس میگرفتیم بخاطر ست بودن رنگ لباس هامون و سبز بودنشان تصویر بسیار زیبایی ایجاد میشد. عکس هایی بسیار زیبا گرفتیم.عکس هایی که با آدم صحبت می‌کردند و ذهن را بکار می‌گرفتند.با بچه ها به بخش دیدبان لشگر۱۷ شهید فرید صادقی رسیدیم و کمی تامل کردیم.نمیشناختیمش و تصمیم گرفتیم که کمی در باره ایشان تحقیق کنیم اما فعلا کار زیاد داشتیم. به سمت مزارهای شهدای گمنام رفتیم و حسی عجیب بهم القا شد و با نگاه کردن به بچه ها و آرامش آنها متوجه شدم که همیشه اینطور است حسی که... به قلم ✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
#رمان #پارت۳ #ساندیس‌خورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ که ناگهان از خواب پریدم... اولین کاری که بعد ا
《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ جدای از بقیه در کنجی شروع گریه کردن کردم کاملا ناخودآگاه بود و کنترلش سخت پس راهشان را سد نکردم و اجازه ی ریزش دادم.بعد از گذشت چند دقیقه که آرام شدم. بقیه در حال هوای خود بودند و راز و نیاز می‌کردند به سراغ گوشی رفتم و اینترنت را روشن کردم.یاد دیدبان لشگر۱۷ ع افتادم شهید فرید صادقی و اسم او را در جست و جو گر پیدا کردم و کمی درباره اش تحقیق کردم.خواستم به بچه ها بگویم اما آنها در حال و هوای خود بودند پس بلند شدم تا کارشان تمام شود من به سمت زیر انداز خودمان بروم بچه ها یکی یک آمدند. رو به آنها گفتم"من راجب شهید فرید صادقی تحقیق کردم و به یسری نتایج رسیدم" هستی میان کلامم گفت"عه پس زود بگو که الان باید راه بیافتیم بریم به حرم" سرعت خود را بالا بردم و شروع به گفتن کردم.ایشان در دوران نوجوانی عضو بسیج بودند وسپس وارد سپاه شدند و دیدبان شدند.ایشان در منطقه عملیاتی شلمچه در سال۶۵ با اصابت ترکش خمپاره به صورتشان به شهادت رسیدند. اهل قم بودند و در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۳۶۵ به شهادت رسیدند و در سن ۱۹ سالگی بودند" قسمتی از وصیتنامه را نیز خواندم و در ادامه گفتم" اطلاعات در مورد ایشان خیلی محدود است و دیگر چیزی پیدا نکردم" به بچه ها نگاهی کلی کردم همگی در حال فکر بودن و خستگی از سرو رویشان می‌ریخت. حسنی کمی خود را کنار کشید و به درسا تکیه زد و چشمانش را بست گفتم"اینجا نباید بخوابی عزیزم"و حرصی نگاهش کردم اما بی توجه دستش را در هوا تکان داد به معنای برو بابا هستی نیز به ستونی تکیه کرد و چشمانش را بست درسا هم.من هم حس خستگی شدیدی میکردم و نفهمیدم چه شد که خوابم برد. ♦️دانای کل از خواب بیدار شدند هر چهار نفر از هر سمت و سو صدا هایی بلند و رعب انگیز می‌آمد.بچه ها نگهانی با شنیدن صدا منفجر شدن چیزی از جا پریدند و به اطراف نگاهی کردند. آنها نمی‌دانستند کجا هستند زیرا اصلا شبیه گلزار شهدا نبود. جایی پر از درختان خرما، که زمینش خاکی بود و رودی کم آب درکنارش جاری بود.گرمای بسیار زیادتری نسبت به قم داشت و این بچه ها را با چادر آزار میداد. درسا که فرمانده ی گروه بود رو به بچه ها گفت"نمیدونم شما هم نمیدونید کجاییم یا نه ولی باید بفهمیم" رو به بچه ها این را گفت و برای بار دیگر با اطراف نگاه کرد.حسنی نگران گفت" اینجا مثل میدون جنگ می مونه صدای انفجار چیه دیگه؟" درسا به سمت جلو حرکت کرد و فاطمه معصومه هم به دنبالش.هستی مردد نگاهی به حسنی کرد و دستش را گرفت و به دنبال آن دو راه افتادند.هم قدم با یکدیگر دست هم را گرفتنه تا گم نشوند. حسنی رو به بچه ها گفت"صدا های بدی میاد من نگرانم" فاطمه معصومه با خنده گفت" یجوری میگی من نگرانم انگار بقیه ثقیل السمع هستند بانو جان"حسنی چپ چپ نگاهش کرد و جوابش را نداد درسا ناگهانی ایستاد و بقیه نیز ایستادند.با ترس به نقطه ای خیره شده بود. بچه ها نگاهش را دنبال کردند و حسنی از شدت ترس جیغی خفیف کشید.هستی دستانش را محکم مشت کرده بود و سرخ شده بود. فاطمه معصومه که متوجه شد کمی از ما جدا شد و به سمتی دیگر رفت. نگاهان تیری به سمت پایش پرتاب شد. سربازانی که در کنار ما کمین کرده بودند بلند بلند چیز هایی می‌گفتند که بچه ها متوجه نمی‌شدند. درسا به سمت فاطمه معصومه رفت تا نگاهی به او بیاندازد اما سرباز تیر نیز به سمت او پرتاب کرد.حسنی با صدایی بلند اما ترسان فریاد زد"نامرد به دختر که تیر اندازی نمیکنند" یکی از سرباز ها تفنگش را انداخت و بلند شد بچه ها خیلی ترسیدند و کمی عقب عقب رفتند بقیه سرباز ها بجز یک نفر به سمت بچه ها آمدند. بچه ها قصد کردند ‌که فرار کنند اما... به قلم ✨🌱@Heyam66
بخاطر اینکه دیروز پارت نزاشتم امروز به پارت اضافه داریم😁✨