[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
جهت زیبا سازی کانال😊🌱 @Heyam66
این خنده ها منبع آرامشه🫀🌱
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیسخورا °°داستانِ زندگیِ پر فراز و نشیٓب چهٰار تا دُختر امروزیٓ که تویِ گُذشته حَبس شدن و
رمان #ساندیسخورا
°°داستانِ زندگیِ پر فراز و نشیٓب چهٰار تا دُختر امروزیٓ که تویِ گُذشته حَبس شدن و راه فَراری ندارن. دخترایی که سَرنوِشتشون توی گُذشته عَوض میشه...
به قلم #لیلا #حسنیه #آلا
@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
رمان #ساندیسخورا °°داستانِ زندگیِ پر فراز و نشیٓب چهٰار تا دُختر امروزیٓ که تویِ گُذشته حَبس شدن و
#رمان
#پارت۶
#ساندیسخورا
《بسم الله الرحمن الرحیم》
🌿✨
"وای خدا چه سوالای مسخره ای میپرسید ما الان سال ۱۳۶۵ هستیم دیگه" بچه ها هرکدوم یه طرف افتادن من که تو شوک بودم و اصلا برام باورپذیر نبود.رو فرمانده گفتم"واقعی دارید میگید؟"فاطمه معصومه در سخت ترین شرایط هم دست از شوخی برنمیداشت برای همین گفت" برادر بسیجی ما الان ۱۴۰۳ هستیم نه ۱۳۰۰ اصلا یه قرن گذشته"فرمانده جدی شده گفت"شوخی بسه من دیگه باید برم به صادقی میگم یه چادر براتون آماده کنه تا بعد برتون گردونم پیش خانواده هاتون" من در جواب گفتم" خب خانواده های ما کجا شلمچه کجا ما اهل قم هستیم اصلا نزدیک به خونه نیستیم"فرمانده خواست چیزی بگوید که یک سرباز به نام <علی باروند> وارد چادر شد و بدون اینکه مارا نگاه کند گفت"ممد نمیخوای بیای زیرپامون..."نگاهان نگاهش به ما افتاد و ساکت شد.گلویش را صاف کرد و دوباره گفت"ام چیزه... خب فرمانده تشریف نمیارید؟"فرمانده جدی نگاهش کرد و گفت"برو" همین یک کلمه کافی بود تا باروند فرار کند بیرون از چادر. فرمانده بلند سربازی بنام صادقی را صدازد تا مارا را به چادر خود هدایت کند.همون سربازی که مارا پیدا کرده بود آمده داخل و گفت"جانم فرمانده؟" فرمانده جدی شده گفت" خانمارو ببر داخل یه چادر دور از بقیه پادگان"سرباز صادقی چشمی گفت و ما راه افتادیم اما دیدم هستی تکان نمیخورد به سمتش رفتم و گفتم"کجایی تو پاشوم بریم دیگه!"بلند شد و گفت"ذهنم درگیر صادقیه خیلی آشناس"توی راه کوتاه چادر فاطمه معصومه و حسنی داشتند پچ پچ میکردند و میخندیدند. به سمتشان رفتم و گفتم"به چی میخندید؟"فاطمه معصومه آروم پچ زد"هستی شدید ذهنش درگیر صادقی شده ها"پچ زدن فاطمه معصومه حرف زدن عادی هست و خب صادقی هم شنید و سرش را پایین تر برد و سرعتش را بیشتر کرد. حسنی نیشگونی از فاطمه معصومه گرفت و گفت"لازم نیست عفت و حیای نداشته ی هستی رو به رومون بیاری!"وقتی به چادر رسیدیم هستی بلند داد زد" وای خدا فهمیدم"همه کپ کردیم و نگاهش کردیم.چه شده بود دیگر؟هستی خجالت کشید و آروم نزدیک آمد و به ما گفت...
به قلم #لیلا
✨🌱@Heyam66
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
#رمان #پارت۶ #ساندیسخورا 《بسم الله الرحمن الرحیم》 🌿✨ "وای خدا چه سوالای مسخره ای میپرسید ما الان س
پارت بعدی خیلی هیجانی هست بنابراین پس فردا ۴ پارت میزارم 😁✨🥲
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
200 تایی بشیم یه سوپرایز درجه یک براتون دارم😍😍😍🤩🤩🤩🥳🥳🥳
به من بگو به کسی نمیگم