[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
آمار ۳۰ هم کتاب سم هستم،بفرمایید رو میزارم
فقط یک نفر مونده ها
اگه بشیم ۳۰ تا کتاب سم هستم،بفرمایید رو میزارم
اگه بشیم ۴۰ تا هم بشیم کتاب
کتابخانه ی نیمه شب
یا
هر دو در نهایت میمیرند
رو میزارم
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
اگه دنبال کننده ها مون به ۳۵ نفر برسن کتاب خاطرات خونآشام هم میزارم
از این کتاب هم بعد از اینکه ۳۵ تا شدیم روزی یکی از جلد هاشو میزارم
🔵 تیپهای مختلف شخصیتی در مورد پاسخ تلافیجویانۀ ایران به اسرائیل چه نظری دارند؟!😂
🔹در قالب #چند_رباعی بخوانید:😊
#عشق_شهادتها:
ای کاش که با حدت و شدت باشد
ویرانگر و سخت و با صلابت باشد
ای کاش که انـتـقـام از اسرائیل
مفتاحِ درِ باغِ شهادت باشد
#خشک_مقدسها:
ای قوم! بـتـقوَی اللهِ اوصیکم
از آتش، قو أنفسکم... أهلیکم
ظلم است؟! دعا کنید نابود شود!
لا تـلقـو إلی التهلکه، بِــأیدیکم!
#کم_حوصلهها:
مردید شما یا که زنید آقایان؟!
ای داد!! چرا نمیزنید آقایان؟!
باید حتما به خاکمان حمله کنند؟!
گور همهشان را بکنید آقایان!
#محافظه_کارها:
با این دیوانه سر به سر نگذارید
مردم را در خوف و خطر نگذارید
دور ازجان، دشمن شما مثل خر است
پا اینهمه روی دم خر نگذارید!
#داش_مشتیها:
کافیست کمی سیـبـیل را فر بدهیم
با یک قمه روبرویشان قر بدهیم
ما آدمتیم سد علی لب تر کن!
تا خشتک اسرائیل را جر بدهیم!!
#دهه_هشتادیها:
این حمله اگر بدون سوتی باشد😉
این بار حریف توی قوتی باشد
من فکر کنم که جنگ با اسرائیل
چیزی مثل «کال آف دیوتی» باشد!
#با_بصیرتها:
صبر است اگر حکمِ ولی، تسلیمیم
جنگ است اگر، تابع این تصمیمیم
آب است اگر که در مقابل... موسی
آتش گر پیش روست، ابراهیمیم
✍علیرضا مهران
@Heyam66
امروز قراره یه کتاب جدید بزارم اما این کتاب با بقیه ی کتاب هایی که میزاشتم فرق داره
#قصه_ی_دلبری ❤️
این کتاب مخاطب را غافلگیر خواهد کرد؛ چه آن هایی که شهید محمدخانی را می شناخته اند؛ چه آن ها که او را نمی شناختند!
در واقع این کتاب روایت عاشقانه 5 سال زندگی مشترک با شهید محمدخانی است
قصه_دلبری💞»روایت نوجوان پسند و متفاوت از عاشقانه_های همسر شهید مدافع حرم، محمدحسین_محمدخانی است که توسط محمدعلی جعفری به رشته تحریر درآمده است .
@Heyam66
🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
#قصه_ی_دلبری
#پارت_اول
حسابی کلافه شده بودم. نمی فهمیدم که از چیه این آدم خوششون اومده
از طرف خانم ها چندتا خاستگار داشت.مستقیم به او میگفتن ،آن هم وسط دانشگاه.وقتی شنیدم گفتم:چه معنی داره یه دختر بره به یه پسر بگه دوست دارم باهات ازدواج کنم، اونم با چه کسی!اصلا باورم نمی شد.عجیب تر اینکه بعضی از آنها مذهبی هم نبودن.
به نظرم هیچ جذابیتی در وجودش یافت نمی شد.برایش حرف و حدیث درست کرده بودن.مسئول بسیج خواهران گفته بود :«وقتی زنگ زد ، کسی حق نداره جواب تلفن رو بده!»
برام پیش اومده بود که زنگ بزنه و جواب بدم.باورم نمی شد این صدا صدای اون باشه.بر خلاف ظاهر خشک و خشنش ،با آرامش حرف می زد.تن صدایش رنگ و موج خاصی داشت.
از تیپش خوشم نمی اومد.دانشگاه را با خط مقدم جبهه اشتباه گرفته بود.شلوار شیش جیب پلنگی گشاد می پوشید با پیراهن بلند یقه گرد سه دکمه و آستین بدون مچ که می انداخت روی شلوار.در فصل سرما با اورکت سپاهیش تابلو بود .یک کیف برزنتی کوله مانند یه وری مینداخت روی شانه اش ،شبیه موقع اعزام رزمنده های زمان جنگ.وقتی راه می رفت،کفش هاش را هم روی زمین می کشید .ابایی هم نداشت در دانشگاه سرش را با چفیه ببنده
┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
#قصه_ی_دلبری
#پارت_دوم
از وقتی پام به بسیج دانشگاه باز شد، بیشتر میدیدمش. به دوستام می گفتم:«این یارو انگار با ماشین زمان رفته وسط دهه شصت پیاده شده و همون جا مونده!»
به خودش هم گفتم. اومد اتاق بسیج خواهران و پشت به من و رو به دیوار نشست. آن دفعه خود خوری کردم. دفعه بعد رفت کنار میز که نگاهش به ما نیوفته. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. بلند بلند اعتراضم را به بچه ها گفتم. به در گفتم تا دیوار بشنوه. زور میزد تا جلوی خندش رو بگیره. معراج شهدای دانشگاه که انگار ارث باباش بود. هر موقع می رفتیم، با دوستاش اونجا می پلکیدن. زیر زیرکی می خندیدم و می گفتم:«بچه ها، بازم دار و دسته محمدخانی!»
بعضی از بچه های بسیج با سبک و کار و کردارش موافق بودن، بعضیا هم مخالف.
بین مخالف ها معروف بود به تندروی کردن . اما همه از اون حساب میبردن، برای همین ازش بدم می اومد. فکر می کردم از این آدم های خشک مقدسِ از اون طرف بام افتاده. اما طرفدار زیادی داشت. خیلی ها میگفتن:«مداحی می کنه، هیئتیه، میره تفحص شهدا، خیلی شبیه شهداست!»
توی چشم من اصلا اینطور نبود. بانگاه عاقل اندر سفیهی به اونا می خندیدم که اینقدر ها هم آش دهن سوزی نیست. کنار معراج شهدای گمنام دانشگاه، دعای عرفه برگزار می شد. دیدم فقط چندتا تکه موکت پهن کردن. به مسئول خواهران اعتراض کردم:«دانشگاه به این بزرگی و این چندتکه موکت!»
در جواب حرفم گفت:«...
┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓
@Heyam66
اینو بگم که تا نشی ۳۰ تا پی دی اف نمیزارم و فقط قصه ی دلبری رو مزارم اما اگه بشیم ۳۰ تا هم پی دی اف کتاب مزارم هم قصه ی دلبری رو ادامه میدم