eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
219 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 از وقتی پام به بسیج دانشگاه باز شد، بیشتر میدیدمش. به دوستام می گفتم:«این یارو انگار با ماشین زمان رفته وسط دهه شصت پیاده شده و همون جا مونده!» به خودش هم گفتم. اومد اتاق بسیج خواهران و پشت به من و رو به دیوار نشست. آن دفعه خود خوری کردم. دفعه بعد رفت کنار میز که نگاهش به ما نیوفته. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. بلند بلند اعتراضم را به بچه ها گفتم. به در گفتم تا دیوار بشنوه. زور میزد تا جلوی خندش رو بگیره. معراج شهدای دانشگاه که انگار ارث باباش بود. هر موقع می رفتیم، با دوستاش اونجا می پلکیدن. زیر زیرکی می خندیدم و می گفتم:«بچه ها، بازم دار و دسته محمدخانی!» بعضی از بچه های بسیج با سبک و کار و کردارش موافق بودن، بعضیا هم مخالف. بین مخالف ها معروف بود به تندروی کردن . اما همه از اون حساب میبردن، برای همین ازش بدم می اومد. فکر می کردم از این آدم های خشک مقدسِ از اون طرف بام افتاده. اما طرفدار زیادی داشت. خیلی ها میگفتن:«مداحی می کنه، هیئتیه، میره تفحص شهدا، خیلی شبیه شهداست!» توی چشم من اصلا اینطور نبود. بانگاه عاقل اندر سفیهی به اونا می خندیدم که اینقدر ها هم آش دهن سوزی نیست. کنار معراج شهدای گمنام دانشگاه، دعای عرفه برگزار می شد. دیدم فقط چندتا تکه موکت پهن کردن. به مسئول خواهران اعتراض کردم:«دانشگاه به این بزرگی و این چندتکه موکت!» در جواب حرفم گفت:«... ┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓ @Heyam66
اینو بگم که تا نشی ۳۰ تا پی دی اف نمیزارم و فقط قصه ی دلبری رو مزارم اما اگه بشیم ۳۰ تا هم پی دی اف کتاب مزارم هم قصه ی دلبری رو ادامه میدم
پس زود تر کانال رو به دوستاتون معرفی کنید
قول ۳۵ نفری مون هم سر جاشه و پی دی اف همه ی فصل هاش اماده است
🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 در جواب حرفم گفت:«همینا هم بعیده پر شه!» وقتی دیدم توجهی نمی کنه، رفتم پیش آقای محمدخانی.صداش زدم. جواب نداد. چندبار داد زدم تا شنید. سربه زیر اومد که«بفرمایین!» بدون مقدمه گفتم:«این موکتا کمه!» گفت:« قد همینم نمیان!» بهش توپیدم:« ما مکلف به وظیفه ایم نه نتیجه!» اون هم با عصبانیت جواب داد:« این وقت روز دانشجو از کجا میاد؟» بعد رفت دنبال کارش. همین که دعا شروع شد، روی همه موکت‌ها کیپ تاکیپ نشستن. همه شان افتادن به تکاپو که حالا موکت از کجا بیاریم. یک بار از کنار معراج شهدا یکی از جعبه‌های مهمات را اوردیم اتاق بسیج خواهران به جای قفسه کتابخانه. مقرر کرده بود برای جابجایی وسایل بسیج، حتماً باید نامه نگاری شود. همه کارها با مقررات و هماهنگی اون بود. من که خودم را قاطی این ضابطه‌ها نمی‌کردم، هرکاری به نظرم درست بود، همان را انجام میدادم. جلسه داشتیم،اومد اتاق بسیج خواهران. با دیدن قفسه خشکش زد. چند دقیقه زبانش بند اومد و مدام با انگشترهاش ور می‌رفت. مبهوت مونده بودیم. با دلخوری پرسید:« این اینجا چیکار می‌کنه؟» همه بچه‌ها سرشون رو انداختن پایین. زیر چشمی به همه نگاه کردم، کسی نُطُق نمی زد. سرم رو گرفتم بالا و جسارت گفتم:« گوشه معراج داشت خاک می‌خورد، آوردیم اینجا برای کتابخونه!» با عصبانیت گفت:«من مسئول تدارکات رو توبیخ کردم! اونوقت شما به این راحتی میگین کارش داشتی!» حرف دلم را گذاشتم کف دستش:« مقصر شمایین که باید همه کارا زیر نظر و تایید شما انجام بشه این که نشد کار!» ┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓ @Heyam66
کتاب قشنگیه چون خودم نمیتونم منتظر بمونم و سریع دارم پارت هاش رو میخوام پس شما رو هم منتظر نمیزارم
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 لبخندی نشست روی لبش و سرش رو انداخت پایین. با این یادآوری که« زودتر جلسه رو شروع کنین» بحث رو عوض کرد. *** وسط دفتر بسیج جیغ کشیدم، شانس آوردم کسی اون دور و بر نبود. نه که آدم جیغ جیغویی باشم، ناخودآگاه از ته دلم بیرون زد. بیشتر شبیه جوک و شوخی بود. خانم ابویی که به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود، گفت:« آقای محمدخانی من رو واسطه کرده برای خواستگاری از تو!» اصلا به ذهنم خطور نمی کرد مجرد باشه. قیافه جا افتاده ای داشت. اصلا تو باغ نبودم. تا حدی که فکر نمی‌کردم مسئول بسیج دانشجویی ممکن است از خود دانشجویان باشه می‌گفتم ته تهش کارمندی چیزی از دفتر نهاد رهبری هست. بی محلی به خواستگارهایش را هم از سر همین می‌دیدم که خب، آدم متاهل دنبال دردسر نمی گرده! به خانم ایوبی گفتم:« بهش بگو این فکرو از توی مغزش بریزه بیرون!» شاکی هم شدم که چطور به خودش اجازه داده از من خواستگاری بکنه. وصله نچسبی بود برای دختری که لای پنبه بزرگ شده. کارمون شروع شد از من انکار از او اصرار. سر در نمی‌آوردم آدمی که تا دیروز رو به دیوار می‌نشست، حالا اینطور مثل سایه همه جا حسش می‌کنم. دائم صدای کفشش توی گوشم بود و مثل سوهان روی مغزم کشیده می‌شد. ناغافل مسیرم را کج می‌کردم، ولی این سوهان مغز تمومی نداشت. هرجا که می‌رفتم جلوی چشمم بود: معراج شهدا، دانشکده، دم در دانشگاه، نماز خونه و جلوی دفتر نهاد رهبری. گاهی هم سلامی می پراند. دوستام میگفتن:«از این آدم ماخوذ به حیا بعیده... ┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓ @Heyam66
صهیونیست‌ها از پاسخ ایران وحشت زده و نگران هستند @Heyam66
. جنگ پنهان شده در کالاها @Heyam66
تصویری از رهبر انقلاب هنگام ایراد خطبه‌های نماز عید فطر😎🤍 @Heyam66
بیا‌ که‌ رنج ِ‌فراقت ‌برید امان‌ِ‌ مرا به ‌یُمنِ‌ آمدنت ‌تازه ‌کن‌ جهان ِ‌مرا . @Heyam66