🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
#قصه_ی_دلبری
#پارت_سوم
در جواب حرفم گفت:«همینا هم بعیده پر شه!»
وقتی دیدم توجهی نمی کنه، رفتم پیش آقای محمدخانی.صداش زدم. جواب نداد. چندبار داد زدم تا شنید. سربه زیر اومد که«بفرمایین!» بدون مقدمه گفتم:«این موکتا کمه!» گفت:« قد همینم نمیان!» بهش توپیدم:« ما مکلف به وظیفه ایم نه نتیجه!» اون هم با عصبانیت جواب داد:« این وقت روز دانشجو از کجا میاد؟» بعد رفت دنبال کارش.
همین که دعا شروع شد، روی همه موکتها کیپ تاکیپ نشستن. همه شان افتادن به تکاپو که حالا موکت از کجا بیاریم.
یک بار از کنار معراج شهدا یکی از جعبههای مهمات را اوردیم اتاق بسیج خواهران به جای قفسه کتابخانه.
مقرر کرده بود برای جابجایی وسایل بسیج، حتماً باید نامه نگاری شود. همه کارها با مقررات و هماهنگی اون بود. من که خودم را قاطی این ضابطهها نمیکردم، هرکاری به نظرم درست بود، همان را انجام میدادم.
جلسه داشتیم،اومد اتاق بسیج خواهران. با دیدن قفسه خشکش زد. چند دقیقه زبانش بند اومد و مدام با انگشترهاش ور میرفت. مبهوت مونده بودیم. با دلخوری پرسید:« این اینجا چیکار میکنه؟» همه بچهها سرشون رو انداختن پایین. زیر چشمی به همه نگاه کردم، کسی نُطُق نمی زد. سرم رو گرفتم بالا و جسارت گفتم:« گوشه معراج داشت خاک میخورد، آوردیم اینجا برای کتابخونه!»
با عصبانیت گفت:«من مسئول تدارکات رو توبیخ کردم! اونوقت شما به این راحتی میگین کارش داشتی!» حرف دلم را گذاشتم کف دستش:« مقصر شمایین که باید همه کارا زیر نظر و تایید شما انجام بشه این که نشد کار!»
┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓
@Heyam66
کتاب قشنگیه چون خودم نمیتونم منتظر بمونم و سریع دارم پارت هاش رو میخوام پس شما رو هم منتظر نمیزارم
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
#قصه_ی_دلبری
#پارت_چهارم
لبخندی نشست روی لبش و سرش رو انداخت پایین. با این یادآوری که« زودتر جلسه رو شروع کنین» بحث رو عوض کرد.
***
وسط دفتر بسیج جیغ کشیدم، شانس آوردم کسی اون دور و بر نبود. نه که آدم جیغ جیغویی باشم، ناخودآگاه از ته دلم بیرون زد. بیشتر شبیه جوک و شوخی بود. خانم ابویی که به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود، گفت:« آقای محمدخانی من رو واسطه کرده برای خواستگاری از تو!» اصلا به ذهنم خطور نمی کرد مجرد باشه. قیافه جا افتاده ای داشت. اصلا تو باغ نبودم. تا حدی که فکر نمیکردم مسئول بسیج دانشجویی ممکن است از خود دانشجویان باشه میگفتم ته تهش کارمندی چیزی از دفتر نهاد رهبری هست. بی محلی به خواستگارهایش را هم از سر همین میدیدم که خب، آدم متاهل دنبال دردسر نمی گرده!
به خانم ایوبی گفتم:« بهش بگو این فکرو از توی مغزش بریزه بیرون!» شاکی هم شدم که چطور به خودش اجازه داده از من خواستگاری بکنه. وصله نچسبی بود برای دختری که لای پنبه بزرگ شده.
کارمون شروع شد از من انکار از او اصرار. سر در نمیآوردم آدمی که تا دیروز رو به دیوار مینشست، حالا اینطور مثل سایه همه جا حسش میکنم. دائم صدای کفشش توی گوشم بود و مثل سوهان روی مغزم کشیده میشد. ناغافل مسیرم را کج میکردم، ولی این سوهان مغز تمومی نداشت. هرجا که میرفتم جلوی چشمم بود: معراج شهدا، دانشکده، دم در دانشگاه، نماز خونه و جلوی دفتر نهاد رهبری. گاهی هم سلامی می پراند. دوستام میگفتن:«از این آدم ماخوذ به حیا بعیده...
┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓
@Heyam66
تصویری از رهبر انقلاب هنگام ایراد خطبههای نماز عید فطر😎🤍
@Heyam66
بیا که رنج ِفراقت برید امانِ مرا
به یُمنِ آمدنت تازه کن جهان ِمرا .
@Heyam66
کلارینت / محمدزرنوشVID_95930528_000851_352_۱۸۰۳۲۰۲۴.mp3
زمان:
حجم:
1.1M