🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
#قصه_ی_دلبری
#پارت_چهارم
لبخندی نشست روی لبش و سرش رو انداخت پایین. با این یادآوری که« زودتر جلسه رو شروع کنین» بحث رو عوض کرد.
***
وسط دفتر بسیج جیغ کشیدم، شانس آوردم کسی اون دور و بر نبود. نه که آدم جیغ جیغویی باشم، ناخودآگاه از ته دلم بیرون زد. بیشتر شبیه جوک و شوخی بود. خانم ابویی که به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود، گفت:« آقای محمدخانی من رو واسطه کرده برای خواستگاری از تو!» اصلا به ذهنم خطور نمی کرد مجرد باشه. قیافه جا افتاده ای داشت. اصلا تو باغ نبودم. تا حدی که فکر نمیکردم مسئول بسیج دانشجویی ممکن است از خود دانشجویان باشه میگفتم ته تهش کارمندی چیزی از دفتر نهاد رهبری هست. بی محلی به خواستگارهایش را هم از سر همین میدیدم که خب، آدم متاهل دنبال دردسر نمی گرده!
به خانم ایوبی گفتم:« بهش بگو این فکرو از توی مغزش بریزه بیرون!» شاکی هم شدم که چطور به خودش اجازه داده از من خواستگاری بکنه. وصله نچسبی بود برای دختری که لای پنبه بزرگ شده.
کارمون شروع شد از من انکار از او اصرار. سر در نمیآوردم آدمی که تا دیروز رو به دیوار مینشست، حالا اینطور مثل سایه همه جا حسش میکنم. دائم صدای کفشش توی گوشم بود و مثل سوهان روی مغزم کشیده میشد. ناغافل مسیرم را کج میکردم، ولی این سوهان مغز تمومی نداشت. هرجا که میرفتم جلوی چشمم بود: معراج شهدا، دانشکده، دم در دانشگاه، نماز خونه و جلوی دفتر نهاد رهبری. گاهی هم سلامی می پراند. دوستام میگفتن:«از این آدم ماخوذ به حیا بعیده...
┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓
@Heyam66
تصویری از رهبر انقلاب هنگام ایراد خطبههای نماز عید فطر😎🤍
@Heyam66
بیا که رنج ِفراقت برید امانِ مرا
به یُمنِ آمدنت تازه کن جهان ِمرا .
@Heyam66
کلارینت / محمدزرنوشVID_95930528_000851_352_۱۸۰۳۲۰۲۴.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#پارت_پنجم
دوستام میگفتن:«از این آدم ماخوذ به حیا بعیده.» کسی که حتی کارهای معمولی و عرف جامعه را انجام نمی داد و خیلی مراعات می کرد ، دلش گیر کرده و حالا گیر داده به یک نفر و طوری رفتار می کرد که همه متوجه شده بودن
گاهی بعدازجلسه که کلی آدم نشسته بودن ، به من خسته نباشید می گفت یا بعد از مراسم های دانشگاه که بچه ها با ماشین های مختلف می رفتن بین این همه آدم از من می پرسید :«باچی و کی بر میگردی ؟»
یک بار گفتم :«به شما ربطی نداره که من با کی میرم !»
اصرار می کرد حتماً باید با ماشین بسیج بری یا براتون ماشین بگیرم .
می گفتم :«اینجا شهرستانه . شما اینجارو با شهر خودت اشتباه گرفتی ، قرار نیست اتفاقی بیفته »
گاهی هم که پدرم منتظرم بود ، تا جلوی در دانشگاه می اومد که مطمئن بشه
در اردوی مشهد ، سینی سبک کوکو دست من بود و دست دوستم هم جعبهٔ سنگین نوشابه.
عز و التماس کرد که «سینی رو بده به من سنگینه !»
گفتم :«ممنون ، خودم میبرم !» و رفتم ..
از پشت سرم گفت :«مگه من فرمانده نیستم؟! دارم می گم بده به من !»
چادرم را کشیدم جلوتر و گفتم :«فرمانده بسیج هستی نه فرمانده آشپزخونه!»
گاهی چشم غره ای هم می رفتم بلکه سر عقل بیاد ، ولی انگار نه انگار...
┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#پارت_ششم
چند دفعه کارهایی که می خواستم برای بسیج انجام بدم رو ، نصفه نیمه رها کردم و بعد هم با عصبانیت بهش توپیدم
هر بار نتیجه برعکس می داد
نقشه ای سرهم کردم که خودم را گم و گور کنم و کمتر در برنامه ها و دانشگاه آفتابی بشم ، شاید از سرش بیفته.
دلم لک می زد برای برنامه های «بوی بهشت »
راستش از همان جا پایم به بسیج باز شد . دوشنبه ها عصر ، یک روحانی کنار معراج شهدا تفسیر زیارت عاشورا می گفت و اکثر بچه ها آن روز را روزه می گرفتن ..
بعد از نماز هم کنار شمسهٔ معراج افطار می کردیم.
پنیر که ثابت بود ، ولی هر هفته ضمیمه اش فرق می کرد :هندوانه ، سبزی یا خیار ، گاهی هم می شد یکی به دلش می افتاد که آش نذری بده
قید دوتا از اردوها را هم زدم ..
یک کلام بودنش ترسناک به نظر می رسید..
حس می کردم مرغش یک پا داره
می گفتم :«جهان بینی ش نوک دماغشه! آدمِ خود مچکربین!»
دراردوهـایی که خواهران را می برد، کسی حق نداشت تنهـایی جایی بره، حـداقل سه نـفری
اصـرار داشت:((جمـعی و فقط با برنامه های کاروانن همـراه باشیـد!))
مـا از برنامه های کاروان بدمان نمی آمد، ولی می گفتیم گاهی آدم دوست داره تنهـا باشه و خلوت کنه یا احیانا دو نفر دوست دارند باهم برن.
درآن موقع،باید جوری می پیچوندیم ودرمی رفتیم.
چـند بار دراین در رفتن ها مچمون روگرفت...
┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓
@Heyam66