تصویری از رهبر انقلاب هنگام ایراد خطبههای نماز عید فطر😎🤍
@Heyam66
بیا که رنج ِفراقت برید امانِ مرا
به یُمنِ آمدنت تازه کن جهان ِمرا .
@Heyam66
کلارینت / محمدزرنوشVID_95930528_000851_352_۱۸۰۳۲۰۲۴.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#پارت_پنجم
دوستام میگفتن:«از این آدم ماخوذ به حیا بعیده.» کسی که حتی کارهای معمولی و عرف جامعه را انجام نمی داد و خیلی مراعات می کرد ، دلش گیر کرده و حالا گیر داده به یک نفر و طوری رفتار می کرد که همه متوجه شده بودن
گاهی بعدازجلسه که کلی آدم نشسته بودن ، به من خسته نباشید می گفت یا بعد از مراسم های دانشگاه که بچه ها با ماشین های مختلف می رفتن بین این همه آدم از من می پرسید :«باچی و کی بر میگردی ؟»
یک بار گفتم :«به شما ربطی نداره که من با کی میرم !»
اصرار می کرد حتماً باید با ماشین بسیج بری یا براتون ماشین بگیرم .
می گفتم :«اینجا شهرستانه . شما اینجارو با شهر خودت اشتباه گرفتی ، قرار نیست اتفاقی بیفته »
گاهی هم که پدرم منتظرم بود ، تا جلوی در دانشگاه می اومد که مطمئن بشه
در اردوی مشهد ، سینی سبک کوکو دست من بود و دست دوستم هم جعبهٔ سنگین نوشابه.
عز و التماس کرد که «سینی رو بده به من سنگینه !»
گفتم :«ممنون ، خودم میبرم !» و رفتم ..
از پشت سرم گفت :«مگه من فرمانده نیستم؟! دارم می گم بده به من !»
چادرم را کشیدم جلوتر و گفتم :«فرمانده بسیج هستی نه فرمانده آشپزخونه!»
گاهی چشم غره ای هم می رفتم بلکه سر عقل بیاد ، ولی انگار نه انگار...
┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#پارت_ششم
چند دفعه کارهایی که می خواستم برای بسیج انجام بدم رو ، نصفه نیمه رها کردم و بعد هم با عصبانیت بهش توپیدم
هر بار نتیجه برعکس می داد
نقشه ای سرهم کردم که خودم را گم و گور کنم و کمتر در برنامه ها و دانشگاه آفتابی بشم ، شاید از سرش بیفته.
دلم لک می زد برای برنامه های «بوی بهشت »
راستش از همان جا پایم به بسیج باز شد . دوشنبه ها عصر ، یک روحانی کنار معراج شهدا تفسیر زیارت عاشورا می گفت و اکثر بچه ها آن روز را روزه می گرفتن ..
بعد از نماز هم کنار شمسهٔ معراج افطار می کردیم.
پنیر که ثابت بود ، ولی هر هفته ضمیمه اش فرق می کرد :هندوانه ، سبزی یا خیار ، گاهی هم می شد یکی به دلش می افتاد که آش نذری بده
قید دوتا از اردوها را هم زدم ..
یک کلام بودنش ترسناک به نظر می رسید..
حس می کردم مرغش یک پا داره
می گفتم :«جهان بینی ش نوک دماغشه! آدمِ خود مچکربین!»
دراردوهـایی که خواهران را می برد، کسی حق نداشت تنهـایی جایی بره، حـداقل سه نـفری
اصـرار داشت:((جمـعی و فقط با برنامه های کاروانن همـراه باشیـد!))
مـا از برنامه های کاروان بدمان نمی آمد، ولی می گفتیم گاهی آدم دوست داره تنهـا باشه و خلوت کنه یا احیانا دو نفر دوست دارند باهم برن.
درآن موقع،باید جوری می پیچوندیم ودرمی رفتیم.
چـند بار دراین در رفتن ها مچمون روگرفت...
┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#پارت_هفتم
بعضی وقت ها
فـردا یا پس فرداش به واسطه ماجرایی یا سوتی های خودمان می فهمید.
یکی از اخلاق های بدش این بود که به ما می گفت فلان جا نروید و بعد که ما زیرآبی می رفتیم، می دیدیم به!
آقا خودش اونجاست نمونه اش حسینیه گردان تخریب دوکوهه...
رسیدیم پـادگـان دوکوهه.شنیدیم دانشجـویان دانشگاه امام صادق(ع)قـراره برن حسینیه گردان تخریب. این پیشنهـاد رو مطرح کردیم.
یک پا ایستادکه: «نه، چون دیر اومدیم وبچه ها خستهن ،بهتره برن بخوابن که فردا صبح سرحال از برنامه ها استفاده کنن!» واجازه نداد.
گفت:«همه برن بخوابن!هرکی خسته نیست، می تونه بره حسینه حاج همت!»
بازهم حکمرانی!به عادت همیشگی، گوشم بدهکارش نبود
همراه دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)شدم ورفتم. درکمـال ناباوری دیدم خودش اونجاست!...
داخل اتوبوس،باروحانی کاروان جلو مینشستن.صنـدلی بقیه عوض می شد، امـا صندلی من نه!
از دستش حسابی کفری بودم،میخواستم دق دلم رو خالی کنم
کفشش رو درآورد که پاش رو دراز کنه، یواشکی آن را از پنجره اتوبوس انداختم بیرون
نمی دانم فهمید کار من بوده یا نه اصلا هم برام مهم نبود که بفهمه..
فقط می خواستم دلم خنک بشه.
یه بارم کوله اش را شوت کردم عقب...
┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓
@Heyam66