eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
219 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
تصویری از رهبر انقلاب هنگام ایراد خطبه‌های نماز عید فطر😎🤍 @Heyam66
بیا‌ که‌ رنج ِ‌فراقت ‌برید امان‌ِ‌ مرا به ‌یُمنِ‌ آمدنت ‌تازه ‌کن‌ جهان ِ‌مرا . @Heyam66
کلارینت / محمدزرنوشVID_95930528_000851_352_۱۸۰۳۲۰۲۴.mp3
زمان: حجم: 1.1M
به قول بزرگی که میگفت؛ درد دارد وقتی ساعت ها می‌نشینی و به حرفایی که هیچوقت قرار نیست بگویی؛ فکرمیکنی . . @Heyam66
«قامتم چنگ شد و لطفِ تو ننواخت مرا» -@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 دوستام میگفتن:«از این آدم ماخوذ به حیا بعیده.» کسی که حتی کارهای معمولی و عرف جامعه را انجام نمی داد و خیلی مراعات می کرد ، دلش گیر کرده و حالا گیر داده به یک نفر و طوری رفتار می کرد که همه متوجه شده بودن گاهی بعدازجلسه که کلی آدم نشسته بودن ، به من خسته نباشید می گفت یا بعد از مراسم های دانشگاه که بچه ها با ماشین های مختلف می رفتن بین این همه آدم از من می پرسید :«باچی و کی بر میگردی ؟» یک بار گفتم :«به شما ربطی نداره که من با کی میرم !» اصرار می کرد حتماً باید با ماشین بسیج بری یا براتون ماشین بگیرم . می گفتم :«اینجا شهرستانه . شما اینجارو با شهر خودت اشتباه گرفتی ، قرار نیست اتفاقی بیفته » گاهی هم که پدرم منتظرم بود ، تا جلوی در دانشگاه می اومد که مطمئن بشه در اردوی مشهد ، سینی سبک کوکو دست من بود و دست دوستم هم جعبهٔ سنگین نوشابه. عز و التماس کرد که «سینی رو بده به من سنگینه !» گفتم :«ممنون ، خودم میبرم !» و رفتم .. از پشت سرم گفت :«مگه من فرمانده نیستم؟! دارم می گم بده به من !» چادرم را کشیدم جلوتر و گفتم :«فرمانده بسیج هستی نه فرمانده آشپزخونه!» گاهی چشم غره ای هم می رفتم بلکه سر عقل بیاد ، ولی انگار نه انگار... ┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓ @Heyam66 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 چند دفعه کارهایی که می خواستم برای بسیج انجام بدم رو ، نصفه نیمه رها کردم و بعد هم با عصبانیت بهش توپیدم هر بار نتیجه برعکس می داد نقشه ای سرهم کردم که خودم را گم و گور کنم و کمتر در برنامه ها و دانشگاه آفتابی بشم ، شاید از سرش بیفته. دلم لک می زد برای برنامه های «بوی بهشت » راستش از همان جا پایم به بسیج باز شد . دوشنبه ها عصر ، یک روحانی کنار معراج شهدا تفسیر زیارت عاشورا می گفت و اکثر بچه ها آن روز را روزه می گرفتن .. بعد از نماز هم کنار شمسهٔ معراج افطار می کردیم. پنیر که ثابت بود ، ولی هر هفته ضمیمه اش فرق می کرد :هندوانه ، سبزی یا خیار ، گاهی هم می شد یکی به دلش می افتاد که آش نذری بده قید دوتا از اردوها را هم زدم .. یک کلام بودنش ترسناک به نظر می رسید.. حس می کردم مرغش یک پا داره می گفتم :«جهان بینی ش نوک دماغشه! آدمِ خود مچکربین!» دراردوهـایی که خواهران را می برد، کسی حق نداشت تنهـایی جایی بره، حـداقل سه نـفری اصـرار داشت:((جمـعی و فقط با برنامه های کاروانن همـراه باشیـد!)) مـا از برنامه های کاروان بدمان نمی آمد، ولی می گفتیم گاهی آدم دوست داره تنهـا باشه و خلوت کنه یا احیانا دو نفر دوست دارند باهم برن. درآن موقع،باید جوری می پیچوندیم ودرمی رفتیم. چـند بار دراین در رفتن ها مچمون روگرفت... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 بعضی وقت ها فـردا یا پس فرداش به واسطه ماجرایی یا سوتی های خودمان می فهمید. یکی از اخلاق های بدش این بود که به ما می گفت فلان جا نروید و بعد که ما زیرآبی می رفتیم، می دیدیم به! آقا خودش اونجاست نمونه اش حسینیه گردان تخریب دوکوهه... رسیدیم پـادگـان دوکوهه.شنیدیم دانشجـویان دانشگاه امام صادق(ع)قـراره برن حسینیه گردان تخریب. این پیشنهـاد رو مطرح کردیم. یک پا ایستادکه: «نه، چون دیر اومدیم وبچه ها خسته‌ن ،بهتره برن بخوابن که فردا صبح سرحال از برنامه ها استفاده کنن!» واجازه نداد. گفت:«همه برن بخوابن!هرکی خسته نیست، می تونه بره حسینه حاج همت!» بازهم حکمرانی!به عادت همیشگی، گوشم بدهکارش نبود همراه دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)شدم ورفتم. درکمـال ناباوری دیدم خودش اونجاست!... داخل اتوبوس،باروحانی کاروان جلو مینشستن.صنـدلی بقیه عوض می شد، امـا صندلی من نه! از دستش حسابی کفری بودم،میخواستم دق دلم رو خالی کنم کفشش رو درآورد که پاش رو دراز کنه، یواشکی آن را از پنجره اتوبوس انداختم بیرون نمی دانم فهمید کار من بوده یا نه اصلا هم برام مهم نبود که بفهمه.. فقط می خواستم دلم خنک بشه. یه بارم کوله اش را شوت کردم عقب... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 شال سبزی داشت که خیلی به اون تعصب نشون میداد،وقتی روحانی کاروان میگفت:«باندای بلندگو زیر سقف اتوبوس نصب کنین تا همه صدا رو بشنون»من با اون شال باندها رو می‌بستم. با این ترفندها ادب نمیشد و جای من رو عوض نمی‌کرد. در سفر مشهد،ساعت یازده شب با دوستم برگشتیم حسینیه.خیلی عصبانی شد اما سرش پایین بود و زمین را نگاه می‌کرد.گفت:«چرا به برنامه نرسیدین؟» عصبانی گذاشتم توی کاسه اش:«هیئت گرفتین برای من یا امام حسین ع اومدم زیارت امام رضا ع نه که بندِ برنامه ها و تصمیمای شما باشم.اصلا دوست داشتم این ساعت بیام،به شما ربطی داره؟» دقِ دلی ام را سرش خالی کردم.بهش گفتم:«شما خانمایی رو به اردو آوردین که همه هیجده سال رو رد کردن .بچه پیش دبستانی نیستن که.» گفت:«گروه سه چهارنفری بشین،بعداز نماز صبح پایین باشین خودم میام میبرمتون.بعد یا باخودم برگردین یا بذارین هوا روشن بشه و گروهی برگردین.» میخواست خودش جلوی ما راه بره و یه نفر از آقایون رو هم بگذارد پشت سرمون.مسخره اش کردم ..گفتم که «از اینجا تا حرم فاصله ای نیست که دو نفر بادیگارد داشته باشیم.» کلی کَل کَل کردیم .متقاعد نشد.خیلی خاطرمون رو خواست گفت:«برای ساعت سه صبح پایین منتظرش باشیم».به هیچ وجه نمیفهمیدم اینکه با من اینطور سرشاخ میشه و دست از سرم برنمیداره،چطور یک ساعت بعد میشه همان آدم خشک مقدسِ از آن طرف بام افتاده. آخر شب جلسه گذاشت برای هماهنگی برنامه های فردا.گفت:«خانمها بیان نماز خونه.» دیدیم حاج آقا را خواب آلود آورده که تنها بین نامحرم نباشه... ┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 رفتارهاش رو قبول نداشتم.فکر میکردم ادای رزمنده های دوران جنگ را در می‌آورد. نمی‌توانستم با کلمات قلمبه سلنبه اش کنار بیام.دوست داشتم راحت زندگی کنم،راحت حرف بزنم،خودم باشم.به نظرم زندگی با چنین آدمی اصلا کار من نبود.دنبال آدم بی ادعایی می گشتم که به دلم بنشیند.در چارچوب در،باروی ترش کرده نگاهم رو انداختم به موکت کف اتاق بسیج و گفتم:«من دیگه از امروز به بعد،مسئول روابط عمومی نیستم.خداحافظ!» فهمید کارد به استخونم رسیده.خودم را برای اصرارش آماده کرده بودم،شاید هم دعوایی جانانه و مفصل. برعکس،در حالی که پشت میزش نشسته بود،آرام و با طمأنینه گونه پر ريشش را گذاشت روی مشتش و گفت:«یه نفر رو به جای خودتون مشخص کنید و برید!» نگذاشتم به شب بکشد.یکی از بچه ها را به خانم ابویی معرفی کردم.حس کسی را داشتم که بعد از سال ها نفس تنگی یک دفعه نفسش آزاد شود،سینه ام سبک شد.چیزی رو مغزم ضرب گرفته بود،«آزاد شدم» صدایی حس میکردم شبیه زنگ آخر مرشد وسط زورخانه.به خیالم بازی تمام شده بود. زهی خیال باطل!تازه اولش بود.هرروز به هرنحوی پیغام می‌فرستاد و میخواست بیاید خواستگاری.جواب سر بالا میدادم.داخل دانشگاه جلوم سبز شد. خیلی جدی و بی مقدمه پرسید:«چرا هرکی رو میفرستم جلو،جوابتون منفیه؟» بدون مکث گفتم:«ما به درد هم نمیخوریم» با اعتماد به نفس صدایش را صاف کرد:«ولی من فکر میکنم خیلی به هم میخوریم» جوابم رو کوبیدم توی صورتش:«آدم باید کسی که میخواد همراهش بشه،به دلش بشینه» خنده پیروزمندانه ای سر داد،انگار به خواسته اش رسیده بود:یعنی این مسئله حل بشه،مشکل شمام حل میشه؟.جوابی نداشتم .چادرم را زیر چانه محکم چسبیدم و صحنه را خالی کردم. از همان جایی که ایستاده بود،طوری گفت که بشنوم.«ببینید !حالا این قدر دست دست میکنید،ولی میاد زمانی که حسرت این روزا رو بخورید».زیر لب با خودم گفتم:«چه اعتماد به نفس کاذبی».اما تا برسم خونه،مدام این چند کلمه در ذهنم میچرخید":«حسرت این روزا» ┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 مدتی پیدایش نبود ، نه در برنامه‌های بسیج در کنار معراج شهدا . داشتم بال در می‌آوردم . از دستش راحت شده بودم کنجکاوی ام گل کرده بود بدونم کجاست . خبری از اردوهای بسیج نبود ، همه بودند الّا او . خجالت می‌کشیدم از اصل قضیه سر در بیاورم تا اینکه کنار معراج شهدا اتفاقی شنیدم از او حرف می‌زنند . یکی داشت می‌گفت :《 معلوم نیست این محمد خانی این همه وقت توی مشهد چیکار می‌کنه!》 نمی‌دونم چرا یک دفعه نظرم عوض شد . دیگر به چشم یک بسیجی افراطی و متحجر نگاش نمی‌کردم . حس غریبی آمده بود سراغم . نمی‌دانستم چرا اینطوری شده بودم . نمی‌خواستم قبول کنم که دلم برایش تنگ شده است ، با این وجود این هنوز نمی‌تونستم اجازه بدم به خواستگاریم بیاد . راستش خندم می‌گرفت خجالت می‌کشیدم به کسی بگویم دل مراهم با خودش برده . وقتی برگشت پبغام داد می‌خواهد بیاد خواستگاریم باز هم قبول نکردم اما این بار مثل قبل عصبانی نشدم ، ولی زیر بار هم نرفتم . خانم ابویی گفت :《دو ساله این بنده خدا رو معطل خودت کردی اینطوری که نمیشه بزار بیاد خواستگاریت حرفاشو بزنه حداقل.. 》 گفتم :《بیاد ولی خوشبین نباشه که بله بشنوه‌ها !》 شب میلاد حضرت زینب (علیه السلام) مادرش زنگ زد برای قرار مدار خواستگاری . نمی‌دانم پافشاری‌هایش باد کلم را خواباند یا تقدیرم ؟ شاید هم دعاهایش به دلم نشسته بود . با همان ریش بلند و تیپ ساده همیشگیش اومد خواستگاری . از در حیاط که وارد خونه شد با خالم از پنجره او را می‌دیدیم . خالم خندید و گفت :《مرجان ، این پسره چقدر شبیه شهداست 》 با خنده گفتم:《شهدا یکی مثل خودشونو برام فرستادن دیگه...》 خانواده اش نشستند پیش مادر و پدرم . خانواده‌ها با چشم و ابرو به هم اشاره کردند. 《 که این دوتا برن تو اتاق ، حرفاشونو بزنن》 با آدمی که تا دیروز مثل کارد و پنیر بودیم .حالا باید با هم می‌شستیم برای آیندمون حرف می‌زدیم. تا وارد شد نگاهی به سر تا پای اتاقم انداخت و گفت:《... ┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓ @Heyam66