eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
219 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 رفتارهاش رو قبول نداشتم.فکر میکردم ادای رزمنده های دوران جنگ را در می‌آورد. نمی‌توانستم با کلمات قلمبه سلنبه اش کنار بیام.دوست داشتم راحت زندگی کنم،راحت حرف بزنم،خودم باشم.به نظرم زندگی با چنین آدمی اصلا کار من نبود.دنبال آدم بی ادعایی می گشتم که به دلم بنشیند.در چارچوب در،باروی ترش کرده نگاهم رو انداختم به موکت کف اتاق بسیج و گفتم:«من دیگه از امروز به بعد،مسئول روابط عمومی نیستم.خداحافظ!» فهمید کارد به استخونم رسیده.خودم را برای اصرارش آماده کرده بودم،شاید هم دعوایی جانانه و مفصل. برعکس،در حالی که پشت میزش نشسته بود،آرام و با طمأنینه گونه پر ريشش را گذاشت روی مشتش و گفت:«یه نفر رو به جای خودتون مشخص کنید و برید!» نگذاشتم به شب بکشد.یکی از بچه ها را به خانم ابویی معرفی کردم.حس کسی را داشتم که بعد از سال ها نفس تنگی یک دفعه نفسش آزاد شود،سینه ام سبک شد.چیزی رو مغزم ضرب گرفته بود،«آزاد شدم» صدایی حس میکردم شبیه زنگ آخر مرشد وسط زورخانه.به خیالم بازی تمام شده بود. زهی خیال باطل!تازه اولش بود.هرروز به هرنحوی پیغام می‌فرستاد و میخواست بیاید خواستگاری.جواب سر بالا میدادم.داخل دانشگاه جلوم سبز شد. خیلی جدی و بی مقدمه پرسید:«چرا هرکی رو میفرستم جلو،جوابتون منفیه؟» بدون مکث گفتم:«ما به درد هم نمیخوریم» با اعتماد به نفس صدایش را صاف کرد:«ولی من فکر میکنم خیلی به هم میخوریم» جوابم رو کوبیدم توی صورتش:«آدم باید کسی که میخواد همراهش بشه،به دلش بشینه» خنده پیروزمندانه ای سر داد،انگار به خواسته اش رسیده بود:یعنی این مسئله حل بشه،مشکل شمام حل میشه؟.جوابی نداشتم .چادرم را زیر چانه محکم چسبیدم و صحنه را خالی کردم. از همان جایی که ایستاده بود،طوری گفت که بشنوم.«ببینید !حالا این قدر دست دست میکنید،ولی میاد زمانی که حسرت این روزا رو بخورید».زیر لب با خودم گفتم:«چه اعتماد به نفس کاذبی».اما تا برسم خونه،مدام این چند کلمه در ذهنم میچرخید":«حسرت این روزا» ┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 مدتی پیدایش نبود ، نه در برنامه‌های بسیج در کنار معراج شهدا . داشتم بال در می‌آوردم . از دستش راحت شده بودم کنجکاوی ام گل کرده بود بدونم کجاست . خبری از اردوهای بسیج نبود ، همه بودند الّا او . خجالت می‌کشیدم از اصل قضیه سر در بیاورم تا اینکه کنار معراج شهدا اتفاقی شنیدم از او حرف می‌زنند . یکی داشت می‌گفت :《 معلوم نیست این محمد خانی این همه وقت توی مشهد چیکار می‌کنه!》 نمی‌دونم چرا یک دفعه نظرم عوض شد . دیگر به چشم یک بسیجی افراطی و متحجر نگاش نمی‌کردم . حس غریبی آمده بود سراغم . نمی‌دانستم چرا اینطوری شده بودم . نمی‌خواستم قبول کنم که دلم برایش تنگ شده است ، با این وجود این هنوز نمی‌تونستم اجازه بدم به خواستگاریم بیاد . راستش خندم می‌گرفت خجالت می‌کشیدم به کسی بگویم دل مراهم با خودش برده . وقتی برگشت پبغام داد می‌خواهد بیاد خواستگاریم باز هم قبول نکردم اما این بار مثل قبل عصبانی نشدم ، ولی زیر بار هم نرفتم . خانم ابویی گفت :《دو ساله این بنده خدا رو معطل خودت کردی اینطوری که نمیشه بزار بیاد خواستگاریت حرفاشو بزنه حداقل.. 》 گفتم :《بیاد ولی خوشبین نباشه که بله بشنوه‌ها !》 شب میلاد حضرت زینب (علیه السلام) مادرش زنگ زد برای قرار مدار خواستگاری . نمی‌دانم پافشاری‌هایش باد کلم را خواباند یا تقدیرم ؟ شاید هم دعاهایش به دلم نشسته بود . با همان ریش بلند و تیپ ساده همیشگیش اومد خواستگاری . از در حیاط که وارد خونه شد با خالم از پنجره او را می‌دیدیم . خالم خندید و گفت :《مرجان ، این پسره چقدر شبیه شهداست 》 با خنده گفتم:《شهدا یکی مثل خودشونو برام فرستادن دیگه...》 خانواده اش نشستند پیش مادر و پدرم . خانواده‌ها با چشم و ابرو به هم اشاره کردند. 《 که این دوتا برن تو اتاق ، حرفاشونو بزنن》 با آدمی که تا دیروز مثل کارد و پنیر بودیم .حالا باید با هم می‌شستیم برای آیندمون حرف می‌زدیم. تا وارد شد نگاهی به سر تا پای اتاقم انداخت و گفت:《... ┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓ @Heyam66
اینم از پارت ها امروز
تا ۳۰ نفر نشی پی دی اف نمیزارم
۲ نفر نیازه تا ۳۰ تا بشیم به دو تا از دوست هم کانال رو معرفی کنی به چیزی که میخوای میرسی
امار ۳۰ کتاب سم هستم،بفرماید رو میزارم
از امروز یک فعالیت دیگه هم به کانالمون اضافه میکنم
بریم که یک نقد از ونزدی بزارین
روزی یه پارت ازش میزارم
پارت اول : ونزدی👇 تیم برتون سالهاست که فیلم های بسیار جذابی در ژانر های مختلف تخیلی و فانتزی ، جنایی ،کمدی و....... می‌سازند مانند : عروس مرده ، آلیس در سرزمین عجایب و ....... و این بار تیم برتون شخصیتی جذاب خلق کردند ( ونزدی ) شخصیتی مقاوم ، بی‌تفاوت ، خشن و پرخاشگر که حالا الگوی خیلی از نوجوان ها شده است . در ابتدای این فیلم میبینیم که ونزدی به دلیل تلاش برای کشتن پسرهایی که برادرش را آزار میدهند از مدرسه اخراج میشود اما هیچ ناراحتی یا پشیمانی برای او معنی ندارد سپس پدر و مادرش او را به مدرسه طردشدگان هیولایی میفرستند . درصد خشونت و بی احساسی ونزدی از تمام طرد شدگان بیشتر است , طوری که گویی هیچ احساسی ندارد 😳 اما دلیل این رفتار های عجیب چیست ؟؟؟؟؟ اگر فکر میکنید که ونزدی فقط یک دختر باهوش و شجاعیست که میخواهد خودش تصمیم بگیرد باید بگویم کاملا در اشتباهید زیرا این شخصیت مرموز حرف هایی فراتر از این چیزها برای گفتن دارد !!! ادامه دارد ........ @Heyam66