۲ نفر نیازه تا ۳۰ تا بشیم
به دو تا از دوست هم کانال رو معرفی کنی به چیزی که میخوای میرسی
#آی_نقد
پارت اول : ونزدی👇
تیم برتون سالهاست که فیلم
های بسیار جذابی در ژانر های
مختلف تخیلی و فانتزی ،
جنایی ،کمدی و....... میسازند
مانند : عروس مرده ، آلیس در سرزمین عجایب و .......
و این بار تیم برتون شخصیتی جذاب
خلق کردند ( ونزدی )
شخصیتی مقاوم ، بیتفاوت ،
خشن و پرخاشگر که حالا الگوی
خیلی از نوجوان ها شده است .
در ابتدای این فیلم میبینیم
که ونزدی به دلیل تلاش برای
کشتن پسرهایی که برادرش را
آزار میدهند از مدرسه اخراج
میشود اما هیچ ناراحتی یا
پشیمانی برای او معنی ندارد
سپس پدر و مادرش او را به
مدرسه طردشدگان هیولایی
میفرستند .
درصد خشونت و بی احساسی
ونزدی از تمام طرد شدگان بیشتر
است , طوری که گویی هیچ
احساسی ندارد 😳
اما دلیل این رفتار های عجیب
چیست ؟؟؟؟؟
اگر فکر میکنید که ونزدی فقط
یک دختر باهوش و شجاعیست
که میخواهد خودش تصمیم
بگیرد باید بگویم
کاملا در اشتباهید زیرا این
شخصیت مرموز حرف هایی فراتر از این چیزها برای گفتن دارد !!!
ادامه دارد ........
@Heyam66
وقتۍمۍگویَم:‹مَنلِۍغَیرُڪ›یَعنۍ
بُریدهامازایـندنیـٰاۍبۍاَرزِش
ازایندُنیـٰاۍبۍمَھدۍ...'!🪴🤍
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#پارت_یازده
گفت : 《چقدر آینه از بس خودتونو میبینید انقدر اعتماد به نفستون رفته بالا دیگه 》
از بس که هول کرده بودم فقط با ناخنام باز میکردم شبیه گوشیه در حال ویبره میلرزیدم. ولی اون خیلی خوشحال بود و به وسایل اتاقم نگاه میکردم . وای خدایا خوب شد عروسک پشمالو و عکسهایم را جمع کرده بودم . فقط مونده بود یه قاب عکس چهار سالگیم که اونم انگار روی مغزم رژه می رفت. جلوی همون قاب عکس ایستاد و خندید چه در ذهنش میچرخید نمیدانم .
نشست روبرویم خندید و گفت :《 دیدید آخر به دلتون نشستم 》 زبانم بند امده بود .
منی که همیشه حاضر جواب بودم و پنچ تا هم رو حرفش میذاشتم تحویلش میدادم. حالا انگار لال شده بودم! خودش جواب خودش را داد 《 رفتم مشهد یه دهه متوسل شدم گفتم حالا که شما بله نمیگید امام رضا شما را از دلم بیرون کنه طوری که دیگه به یادتونم نیفتم، نشسته بودم گوشه رواق که سخنران گفت اینجا جاییه که میتونن چیزی که خیر نیست و خیر کنن و بهتون بدن . نظرم عوض شد دو دهه دیگه دخیل بستم که دلتونو بدین به من》 نفسم بند اومده بود قلبم تند تند میزد ، و سرم داغ شده بود. توی دلم حال عجیبی داشتم حالا فهمیدم الکی نبود که یه دفعه نظرم عوض شد .
انگار دست امام بوده و دل من..
گفت از نوزده سالگیش قصد ازدواج داشته اما گزینه مناسب پیدا نکرده . یادمه دقیقاً جملهاش این بود که میگفت 《 راست کارم نبودن ، گیرا گور داشتن 》منم گفتم :《 از کجا معلوم من به دردتون میخورم 》 خندید و گفت :《تو این سالها شما را خوب شناختم》 یکی از چیزهایی که در مورد من خیلی نظرش رو جلب کرده بود کتاب هایی بود که دیده و شنیده بود میخوانم همان کتاب های روایت فتح ، خاطرات همسران شهدا و... میگفت :《 خوشم میاد شما این کتاب را نخوندین ، بلکه خوردین 》
فهمیدم خودشم دستی بر آتش داره ...میگفت :《 وقتی این کتاب را خوندم واقعاً به حال اونها غبطه میخوردم اگه پنچ سال یا ده سال یا حتی یک لحظه با هم زندگی کردند ولی واقعا زندگی کردن . اینا خیلی کم دیده میشن ، اصلاً نایابن》
┏━━━°❀•°:🎀 - 🎀:°•❀°━━━┓
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#پارت_دوازده
منم وقتی اونا رو می خوندم، به همین رسیده بودم که اگر الان سختی می کشن، ولی حلاوتی رو که اونا چشیدن، خیلیا نچشیدن. این جمله را هم ضمیمه اش کرد و گفت:«اگه همین امشب جنگ بشه، منم میرم، مثل وهب» می خواستم کم نیارم که گفتم:«منم میام!»
منبر کاملی رفت مثل آخوندا، از دانشگاه مسئله های جامعه گرفته تا اهداف زندگی اش. از خواستگاریاش گفت و اینکه کجاها رفته و هرکدام را چه کسی معرفی کرده، حتی چیزایی رو که به اون ها گفته بود رو هم گفت. گفتم:«من نیازی نمیبینم اونا رو بشنوم» میگفت:«اتفاقا باید بدونی تا بتونی خوب تصمیم بگیری. گفت:«از وقتی شما به دلم نشستی، به خاطر اصرار خانواده، بقیه خواستگاریا رو صوری میرفتم. میرفتم تا بهونه ای پیدا کنم یا بهونه ای بدم دست طرف، میخندید که:«چون اکثر دخترا...
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66