جوانان بنی هاشم بیایید
علی را بر در خیمه گذارید
خدا داند که من طاقت ندارم
علی را بر در خیمه گذارم
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر در خیمه گذارید خدا داند که من طاقت ندارم علی را بر در خیمه گذارم
سه شب پیش بود این رو میخوندیم💔
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
همه این روضه هایی که ما توی ده شب شنیدیم و بعضی جاهاش کم میاوردیم... زینب توی نصف روز همه رو با چشم
دست های بریده
مشک تیر خورده
قلــــ♥️ـــب تیر خورده
مشک رو به دندون گرفته بود و به سمت خیمه ها میدوید😭
میخواست یه قطره آب برای رقیه بیاره💔
نمیدونم این روایت درسته یا نه
وقتی کاروان اُسرا برگشتن به کربلا هر کسی به سمتی میدوید
یکی به سمت اصغرش
یکی به سمت اکبرش
یکی به سمت حسینش
یه دختری هم به سمت علقمه رفت توی دلش میگفت:عمو ببخشید دیگه ازت آب نمیخوام تو فقط برگرددددد من اشتباه کردم از آب خواستم نمیدونستم میری و دیگه نمیای ببخشید عمو تروخدا برگرد😭
از یک طرف عمامه و از یک طرف عبا
هر کس به یک طریق تنش را به خون کشید