از یک طرف عمامه و از یک طرف عبا
هر کس به یک طریق تنش را به خون کشید
یکی از سربازا میگه:
دیگه طاقت نیاوردم
سپرم رو آب کردم رفتم سمت قتلگاه
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
یکی از سربازا میگه: دیگه طاقت نیاوردم سپرم رو آب کردم رفتم سمت قتلگاه
دیدم شمر با ابهت اومد بیرون
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
دیدم شمر با ابهت اومد بیرون
بهم گفت کجا میری؟