eitaa logo
[ إنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا|
219 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
94 فایل
- بہ نام ِ او(: ذاتِ هر کس در قیامت نقشِ پیشانی اوست🫀 نقشِ پیشانیِ ما باشد:«غلامِ حیدرم»👀 ˼همانا باهر سختی آسانی ستツ🤍.˹ «اِنْشِرٰاحْ - 6» من اینجام👇🏻🌜 - @Masihsistani - - @heyam_66 - [ هزینه کپی پست‌ها: 4 صلوات ]
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 :«چون اکثر دخترا از ریش بلند خوششون نمیومد و می پرسیدن که آیا ریشتون رو درست و مرتب می کنین؟، میگفتم نه من همین ریختی میچرخم» یادم میاد به مادرم گفته بودم که من پذیرایی نمیکنم. مادرم در زد و چای و میوه رو اورد و گفت:«حرفتون که تموم شد، کارتون دارم.» از بس دلشوره داشتم، دست و دلم به هیچی نمیرفت. یک ریز حرف میزد و لا به لاش میوه پوست می کرد و میخورد. گاهی با خنده به من تعارف میکرد:«خونه خودتونه، بفرمایین.» زیاد سوال میپرسید. بعضیاش سخت بود، بعضیا هم خنده دار. خاطرم هست گفت:«نظر شما درمورد حضرت آقا چیه؟.» گفتم:«ایشون رو قبول دارم و هرچی بگن اطاعت میکنم.» گیر داد که:« چقدر قبولشون دارین؟» در اون لحظه مضطرب بودم و چیزی به ذهنم نمیرسه. گفتم:«خیلی» خودم رو راحت کردم که نمیتوانم بگویم چقدر. زیرکی به خرج داد و گفت:«اگه آقا بگن من رو بکشی، میکشی؟» بی معطلی گفتم:«... ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 بی معطلی گفتم:«اگه آقابگن،بله».نتونست جلوی خنده اش رو بگیره. او که انگار از اول بله را شنیده ،شروع کرد درباره آینده شغلی اش حرف زد.گفت دوست داره بره تشکیلات سپاه،فقط هم سپاه قدس.روی گزینه های بعدی فکر کرده بود،طلبگی یا معلمی.هنوز دانشجو بود.خندید و گفت که از دار دنیا فقط یک موتور تریل دارد که آن هم پلیس از رفیقش گرفته و فعلا توقیف شده است. پررو پررو گفت:اسم بچه هامونم انتخاب کردم:«امیرحسین ،امیرعباس،زینب و زهرا» انگار کتری آب‌جوش ریختن روی سرم.هنوز نه به باره نه به دار! یکی یکی در جیب های کتش دست می‌کرد.یاد چراغ جادو افتادم.هرچه بیرون می‌آورد، تمامی نداشت.با همان هدیه ها جادویم کرد:«تکه ای از کفن شهید گمنام که خودش تفحص کرده بود»،پلاک شهید، مهر و تسبیح تربت با کلی خرت و پرت هایی که از لبنان و سوریه خریده بود.مطمئن شده بود که جوابم مثبته. تیر خلاص رو زد. صداش رو پایین تر اورد و گفت:« دوتا نامه نوشتم براتون، یکی توی حرم امام رضا یکی هم کنار شهدای گمنام بهشت زهرا»... ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 کنار شهدای گمنام بهشت زهرا برگه ها را گذاشت جلو روم"نامه ها در صفحات جلوتر هست"کاغذ کوچکی هم گذاشت روی آن ها.درشت نوشته بود.از همان جا خواندم،زبانم قفل شد: تو مرجانی،تو در جانی،تو مروارید غلتانی اگر قلبم صدف باشد میان آن تو پنهانی انگار در این عالم نبود،سر خوش!مادر و خاله ام اومدن و به او گفتند:هیچ کاری توی خونه بلد نیست،اصلا دور گاز پیداش نمیشه.یه پوست تخمه جابجا نمیکنه!خیلی نازنازیه. خندید و گفت:من فکر کردم چه مسئله مهمی میخواین بگین!اینا که مهم نیست! حرفی نمانده بود.سه چهار ساعتی صحبت هایمان طول کشید.گیر داد که اول شما از اتاق بروید بیرون.پایم خواب رفته بود و نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. از بس به نقطه ای خیره مانده بودم،گردنم گرفته بود و صاف نمیشد.التماس میکردم:«شما بفرمایین،من بعد از شما میام» ول کن نبود،مرغش یک پا داشت.حرصم دراومده بود که چرا این قدر یک دندگی می‌کند.خجالت میکشیدم بگویم چرا بلند نمی‌شوم.دیدم بیرون برو نیست،دل به دریا زدم و گفتم:«پام خواب رفته» از سرِ لغزپرانی گفت:«فکر میکردم عیبی دارین و قراره سر من کلاه بره.» دلش روشن بود که این ازدواج سر می‌گیره. نزدیک در به من گفت:«رفتم کربلا زیر قبه به امام حسین گفتم؛ برام پدری کنید،فکر کنید منم علی اکبرتون!هر کاری قرار بود برای ازدواج پسرتون انجام بدید،برای من بکنید. دلم را برد،به همین سادگی.پدرم گیج شده بود که به چیز این آدم دل خوش کرده ام.نه پولی،نه کاری،نه مدرکی،هیچ.تازه باید بعد از ازدواج میرفتم تهران.پدرم بااین موضوع کنار نمی‌اومد.برای من هم دوری از خانواده ام خیلی سخت بود.زیاد می‌پرسید:«تو همه اینا رو میدونی و قبول میکنی؟» پروژه تحقیق پدرم کلید خورد.بهش زنگ زد:«سه نفر رو معرفی کن تا اگه سوالی داشتم،از اونا بپرسم.» شماره و نشانی دو نفر روحانی و یکی از رفقای دانشگاهش را داد.وقتی پدرم با آن ها صحبت کرد،کمی آرام و قرار گرفت.نه که خوشش نیومده باشد،برای آینده زندگی مان نگران بود.برای دختر نازک نارنجی اش.حتی دفعه اول که او را دید،گفت:«این چقدر مظلومه».باز یاد حرف بچه ها افتادم.محمد حسینی که امروز میدیدم،اصلا شبیه آن برداشت هایم نبود.برای من هم همان شده بود که همه می‌گفتند. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
قرار بود بیشتر بشید نه کمتر
پارت دوم : ونزدی 👇 گوتیک را میشناسید ؟ جنبش گوتیک در دهه ۱۹۸۰ در اروپای شرقی شروع شد . این فرهنگ بسیار قدرتمند و تشکیل شده از جوانانی بود که سعی داشتند هنجار های اجتماعی را به چالش بکشند ، مد گوتیک : لباس و موی سیاه رنگ پریدگی شدید مهم ترین آنها بود و کلاه سیلندری ، پوشاک چرمی جواهرات جادویی و ترسناک و ... هم از پوشاک دیگر این گروه بود . اما حالا ونزدی این جنبش اعتراضی و عجیب را احیا و خیلی از نوجوان ها را به خود جذب کرد طوری که ... پیراهن های سفید ، جوراب های بلند تا زانو و لاک های مشکی روی بورس آمد و آمار اپلیکیشن فروش نشان میدهد فروش این لباس ۱۰۰۰ درصد افزایش یافته 😳😳 کالین اتود ( طراح لباس ونزدی ) در این باره میگوید : من احساس کردم که لازم است او به بخشی از دنیای امروزی تبدیل شود ، میخواستم ظاهری شیک و امروزی داشته باشد که مخاطب با آن ارتباط برقرار کند . نمی‌خواستم او فقط همان آدم عجیب و غریبی باشد که همیشه سیاه میپوشد ! ادامه دارد ....... @Heyam66
بعد از یه حمله موشکی چی میچسبه؟! آفررررییییین☕️☕️ ــــــــــــــــــــــ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 پدرم،کمی که خاطر جمع شد،به محمدحسین زنگ زد که«میخوام ببینمت» قرار و مدار گذاشتن بریم دنبالش.هنوز در خونه دانشجویی اش زندگی می‌کرد.من هم با پدرومادرم رفتم.خندون سوار ماشین شد.برام جالب بود که ذره ای اظهار خجالت و کم رویی در صورتش نمیدیدم.پدرم از یزد راه افتاد سمت روستایمان،اسلامیه،و سیر تا پیاز زندگی اش را گفت:از کودکی اش تا ازدواج با مادرم و اوضاع فعلی اش.بعد هم گف دستش را گرفت طرف محمدحسین و گفت:«همه زندگیم همینه ،گذاشتم جلوت،کسی که میخواد دوماد خونه من بشه،فرزند خونه منه و باید همه چیز این زندگی رو بدونه». اوهم کف دستش را نشان داد و گفت:«منم با شما روراستم» تا اسلامیه از خودش و پدرومادرش تعریف کرد،حتی وضعیت مالی اش را شفاف بیان کرد.دوباره قضیه موتور تریل را که تمام دارایی اش بود گفت. خیلی هم زود با پدرومادرم پسرخاله شد. موقع برگشت به پیشنهاد پدرم رفتیم امامزاده جعفر.یادم هست بعضی از حرف ها را که میزد ،پدرم برمی‌گشت عقب ماشین را نگاه می‌کرد.از او می‌پرسید:«این حرفا رو به مرجان هم گفتی؟». گفت:«بله» در جلسه خواستگاری همه را به من گفته بود.مادرش زنگ زد تا جواب بگیرد.من که از ته دل راضی بودم.پدرم هم توپ را انداخته بود در زمین خودم.مادرم گفت:«به نظرم بهتره چند جلسه دیگه باهم صحبت کنن». کور از خدا چه می‌خواهد دو چشم بينا....قار قار موتورش در کوچه مان پیچید.سر همان ساعتی که گفته بود رسید. چهار بعدازظهر یکی از روزهای اردیبهشت نمی‌دانم آن دسته گل را چطور با موتور این قدر سالم رسانده بود.مادرم به دایی ام زنگ زد که بیاید سبک سنگینش کند.شنیدم با پدرو دایی ام چه خوش و بش کردند.تا وارد اتاقم شد پرسیدم:«دایی تون نظامیه؟». گفتم:«از کجا میدونی؟» خندید که از کفشش حدس زدم!برام جالب بود،حتی حواسش به کفش های دم در هم بود.چندین مرتبه ذکر خیر پدرم را کشید وسط برای اینکه صادقانه سیر تا پیاز زندگی اش را برای او گفته بود. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 مسئول اعتکاف دانش آموزی یزد بود.از وسط برنامه ها میرفت و می‌ اومد. قرار شد بعداز ایام البیض برویم کنار معراج شهدای گمنام دانشگاه عقد کنیم.رفته بود پیش حاج آقای آیت اللهی که بیایند برای خواندن خطبه عقد.ایشان گفته بودند:«بهتره برید امامزاده جعفریزد.» خانواده ها به این تصمیم رسیده بودند که دوتا مراسم مفصل در سالن بگیرند،یکی یزد،یکی هم تهران.مخالفت کرد،گفت:«باید یکی رو ساده بگیریم». اصلا راضی نشد،من را انداخت جلو که بزرگ ترها را راضی کنم.چون من هم با او موافق بودم،زور خودم را زدم تا آخر به خواسته اش رسید.شب تا صبح خوابم نبرد.دور حیاط راه میرفتم .تمام صحنه ها مثل فیلم در ذهنم رد میشد .همه آن منت کشی هاش.از آقای قرائتی شنیده بودم:«۵۰ درصد ازدواج تحقیقه و ۵۰ درصدش توسل.نمیشه به تحقیق امید داشت، ولی می‌توان به توسل دل بست‌.» بین خوف و رجا گیر افتاده بودم.با اینکه به دلم نشسته بود،باز دلهره داشتم.متوسل شدم زنگ زدم به حرم امام رضا همان که خِیرم کرده بود برایش.چشمانم را بستم.بانوای صلوات خاصه،خودم را پای ضریح می دیدم.در بین همهمه زائران ،حرفم را دخیل بستم به ضریح: «ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا حلوا به کسی ده که محبت نچشیده» همه را سپردم به امام ، هندزفری را گذاشتم داخل گوشم.راه میرفتم و روضه گوش میدادم.رفتم به اتاقم با هدیه هاش ور رفتم؛کفن شهید گمنام ،پلاک شهید.صدای اذان مسجد بلند شد.مادرم سرکشید داخل اتاق و گفت:«نخوابیدی؟برو یه سوره قرآن بخون!» ساعت شش شش و نیم صبح خاله ام اومد.با مادرم وسایل سفره عقد را جمع می‌کردند. نشسته بودم و برّوبرّ نگاهشان می‌کردم.به خودم میگفتم:«یعنی همه اینا داره جدی میشه ؟» خاله ام غرولندی کرد که «کمک نمیکنی حداقل پاشو لباست را بپوش» همه عجله داشتند که باید زودتر عقد خوندم تا به شلوغی امامزاده نخوریم.وقتی با کت و شلوار دیدمش پقی زدم زیر خنده.هیچکس باور نمی‌کرد این آدم،تن به کت و شلوار زده یا کت و شلوار باباش رو پوشیده؟در همه عمر دوبار با کت و شلوار دیدمش:یک بار برای مراسم عقد،یک بار هم برای عروسی. درو همسایه و دوست و آشنا با تعجب میپرسیدند :«حالا چرا امامزاده؟» نداشتیم بین فک و فامیل کسی این قدر ساده دخترش را بفرسته خانه بخت. سفره عقد ساده ای انداختیم ،وسایل صبحانه را با کمی نان و پنیر و سبزی و گردو و شیرینی یزدی گذاشتیم داخل سفره. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 خیلی خوشحال بودم که قسمت شد قرآن و جانماز هدیه حضرت آقا رو بزارم توی سفره عقد.سال ۱۳۶۸ که حضرت آقا اومده بودن یزد،متنی بدون اسم برای ایشان نوشتم. چند وقت بعد،از طرف دفتر ایشان زنگ زدند منزلمان که «که نویسنده این متن زنه یا مرد؟» مادرم گفت:«دخترم نوشته.» یکی دو هفته ای گذشت که دیدم پستچی بسته ای اورده. آقای آیت اللهی خطبه مفصلی خواندن با تمام آداب و جزئیاتش.فامیل می‌گفتند:«ما تا حالا این طور خطبه ای ندیده بودیم.» حالا در این هیر و ویر پیله کرده بود که برای شهادتش دعا کنم.میگفت :«اینجا جاییه که دعا مستجاب میشه.» هرچه میخواستم بهش بفهمانم ‌که ول کن.این قدر روی این مطلب پافشاری نکن،راه نمی‌داد.هی میگفت:« تو سبب شهادت منی،من این رو با ارباب عهد بستم،مطمئنم که شهید میشوم.» فامیل که در ابتدای امر،کلا گیج شده بودن.آن از ریخت و قیافه داماد،این هم از مکان خطبه عقد.آن ها آدمی با این همه ریش را جز در لباس روحانیت ندیده بودن.بعضی ها که فکر می‌کردند طلبه است.با توجه به اوضاع مالی پدرم،خواستگارهای پول داری داشتم که همه را دست به سر کرده بودم.حالا برای همه سوال شده بود ،مرجان به چه چیز این آدم دل خوش کرده که بله گفته است عده ای هم با مکان ازدواجمان کنار می‌ اومدن، ولی می گفتن:«مهریه اش رو کجای دلمون بذاریم.چهارده تا سکه هم شد مهریه!.. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 همیشه در فضای مراسم عقد،کف زدن و کِل کشیدن و این ها دیده بودم.رفقای محمدحسین زیارت عاشورا خوندن،و مراسم وصل به هیئت و روضه شد.البته خدا درو تخته را جور میکند. اونا هم بعد از روضه، مسخره بازی شان سرجاش بود.شروع کردن به خوندن شعرِ«رفتند یاران،چابک سواران...» چشمش برق میزد.گفت:«تو همونی که دلم میخواست، کاش منم همونی شم که تو دلت میخواد» مدام زیر لب میگفت:«شکر که جور شد،شکر که همونی که میخواستم شد ،شکر که همه چیز طبق میلم جلو میره شکر».موقع امضای سند ازدواج دستم میلرزید ،مگر تمامی داشت.شنیده بودم باید خیلی امضا بزنی،ولی باورم نمی‌شد تا این حد.امضاها مثل هم در نمی‌ اومدن. زیرزیرکی میخندید:«چرا دستت میلرزه؟نگاه کن!همه امضاها کج و کوله شده.».بعد از مراسم عقد رفتم آرایشگاه، قرار شد خودش بیاد دنبالم.دهان خانواده اش باز مونده بود که چطور زیر بار رفته بیاد آتلیه. اصلا خوشش نمی‌اومد، وقتی دید من دوست دارم،کوتاه اومد. ولی وقتی اومد اونجا،قصه عوض شد.سه چهارساعت بیشتر نبود که باهم محرم شده بودیم.یخم باز نشده بود،راحت نبودم. خانم عکاس برایش جالب بود که یک آدم مذهبی با آن ظاهر، این قدر مسخره بازی در می‌آورد که در عکس ها بخندم.همان شب رفتیم زیارت شهدای گمنام دانشگاه آزاد.پشت فرمان بلند بلند میخواند:«دست من و تو نیست اگر نوکرش شدیم/خیلی حسین زحمت ما را کشیده است». کنار قبور شهدا شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا و دعای توسل.یاد روزهایی افتادم که با بچه ها می‌امدیم اینجا و او همیشه خدا اینجا پلاس بود.بودنش بساط شوخی را فراهم می‌کرد که«این باز اومده سراغ ارث پدرش». سفره خاطراتش را باز کرد که به این شهدا متوسل شده یکی را پیدا کنن که پای کارش باشد.حتی اومده و از اونا خواسته بتونن راضی ام کنن به ازدواج.میگفت قبل از اینکه قضیه ازدواجمان مطرح شود،خیلی از دوستانش می اومدن و درباره من از او مشورت میخواستند.حتی به او گفته بودند که برایشان از من خواستگاری کند.غش غش می‌خندید که «اگه می گفتم دختر مناسبی نیست،بعدا به خودم میگفتن پس چرا خودت گرفتیش؟اگه هم میگفتم برای خودم میخوام که معلوم نبود تو بله بگی!» حتی گفت:«اگه اسلام دست و پام نبسته بود،دلم خواست شما رو یه کتک مفصل بزنم.» اون کَل کَل های قبل از ازدواج، تبدیل شدن به شوخی و بذله گویی.آن شب هرچه شهید گمنام در شهربود،زیارت کردیم. ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃 🌺 🍃 🌺 🍃 یک ماه بعداز عید،جور شد رفتیم حج عمره.سفرمون همزمان شد با ماه رمضان. برای اینکه بتونیم روزه بگیریم،عمره را یک ماهه به جا آوردیم.کاروان یک دست نبود،پیر و جوان و زن و مرد.ما جزو جوان ترهای جمع به حساب می اومدیم. با کارهایی که محمدحسین انجام می‌داد، باز مثل گاو پیشونی سفید دیده می‌شدیم.از بس برایم وسواس به خرج می داد. در مدینه گیر داده بودم که کوچه بنی هاشم را پیدا کنیم.بلد نبود،به استاد تاریخ دانشگاهمون زنگ زدم و از او سوال کردم. ایشون نشانی را دقیق ترسیم کرد.از باب جبرئیل تا بقیع و قشنگ توضیح داد که حد و حریم کوچه از کجا تا کجاست.هروقت می رفتیم، عرب ها آنجا خوابیده یا نشسته بودند.زیاد روضه میخود،گاهی وسط روضه ها، پلیس های سعودی می اومدند و اعتراض می‌کردند.کتاب دستش نمی‌گرفت، از حفظ می‌خوند.هر وقت مأموران سعودی مزاحم می‌شدند، وسط روضه میگفت:«بر پدر همتون لعنت».چندبار هم در مسجد الحرام نزدیک بود دستگیرش کنند.با وهابی ها کَل کَل می‌کرد.خوشم می اومد این ها از رو بروند.از طرفی می‌دانستم اگر نصیحتش بکنم که بی خیال این ها شو،تأثیری ندارد. دوتایی بار اولمان بود میرفتیم مکه.می دانستیم اولین بار نگاهمان به خانه کعبه بیفتد،سه حاجت شرعی ما برآورده می‌شود.همان استاد تاریخ گفت:«قبل از دیدن خانه کعبه،اول سجده کنید.بعد که تقاضای خودتان را از خدا خواستید،سر از سجده بردارید!» زودتر از من سرش رو بالا اورد.به من گفت:«توی سجده باش!بگو خدایا من و کل زندگی و همه چیزم رو خرج خودت کن،خرج امام حسین کن».وقتی نگاهم به خانه کعبه افتاد گفت:«ببین خدا هم مشکی پوش حسینیه!».خیلی منقلب شدم.حرف هاش آدم رو به هم می‌ریخت. کل طواف را با زمزمه روضه انجام می‌داد، طوری که بقیه به هوای روضه هاش می سوختن.در سعیِ صفا و مروه دعاها که تمام می شد،روضه میخوند.دعای جوشن میخوند یا مناجات حضرت امیر و من همراهی اش میکردم. بهش گفتم:«باید بگیم خوش به حالت هاجر!اون قدر که رفتی و اومدی،بالاخره آب برای اسماعیلت پیدا شد،کاش برای رباب هم آب پیدا می‌شد» انگار آتشش زدم،بلند بلند شروع کرد به گریه کردن. موقعی که برای غار حرا از کوه می رفتیم بالا خسته شدم،نیمه های راه بریده بودم و دم به دقیقه می نشستم .شروع کرد مسخره کردن که «چه زود پیر شدی!یا تنبلی میکنی؟» بهش گفتم:«من با پای خودم میام،هر وقتم بخوام می‌شینم. بمیرم برای اسرای کربلا،مردای نامحرم بهشون میخندیدن!بد با دلش بازی کردم.نشست ،سرش را زیر انداخت و روضه خوانی اش گل کرد. در طواف،دست هاش رو برام سپر می‌کرد که به کسی نخورم. با آب و تاب دور و برم را خالی می‌کرد تا بتونم حجرالاسود را ببوسم. کمک دست بقیه هم بود،خیلی به زوار سالمند کمک می‌کرد.مادر شهیدی با دخترش اومده بود طواف و کارهای دیگر برایش مشکل بود.دخترش توانایی بعضی کارها را نداشت،خیلی هواشون رو داشت.از کمک برای انجام طواف گرفته تا عکس گرفتن از مادر و دختر. یک بار وسط طواف مستحبی ،شک کردم چرا همه دارن ما را نگاه می‌کنند.مگر ظاهر یا پوششمان اشکالی دارد؟ یکی از خانم های داخل کاروان بعد از غذا،من را کشید کنار و گفت:«صدقه بذار کنار.اینجا بین خانما صحبت از تو و شوهرته که مثه پروانه دورت میچرخه!» از این نصیحت های مادرانه کرد و خندید و گفت:«اینکه میگن خدا در و تخته رو به هم چفت میکنه،نمونه اش شمایین!.دائم با دوربینش چیلیک چیلیک عکس می‌گرفت. بهش اعتراض میکردم:«اومدی زیارت یا عکس بگیری؟».یک انگشتر عقیق مستطیل شکل هم داشت که روی آن حک شده بود "یا زهرا".در مکه هدیه داد به شیعه ای یمنی. وقتی رفتیم مکه،گفت:«دیگه دوست ندارم بیام،باشه تا از دست سعودی ها آزاد بشه!». ✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧ @Heyam66