🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_دوم
#پارت_دوم
خیلی خوشحال بودم که قسمت شد قرآن و جانماز هدیه حضرت آقا رو بزارم توی سفره عقد.سال ۱۳۶۸ که حضرت آقا اومده بودن یزد،متنی بدون اسم برای ایشان نوشتم. چند وقت بعد،از طرف دفتر ایشان زنگ زدند منزلمان که «که نویسنده این متن زنه یا مرد؟» مادرم گفت:«دخترم نوشته.» یکی دو هفته ای گذشت که دیدم پستچی بسته ای اورده.
آقای آیت اللهی خطبه مفصلی خواندن با تمام آداب و جزئیاتش.فامیل میگفتند:«ما تا حالا این طور خطبه ای ندیده بودیم.»
حالا در این هیر و ویر پیله کرده بود که برای شهادتش دعا کنم.میگفت :«اینجا جاییه که دعا مستجاب میشه.»
هرچه میخواستم بهش بفهمانم که ول کن.این قدر روی این مطلب پافشاری نکن،راه نمیداد.هی میگفت:« تو سبب شهادت منی،من این رو با ارباب عهد بستم،مطمئنم که شهید میشوم.»
فامیل که در ابتدای امر،کلا گیج شده بودن.آن از ریخت و قیافه داماد،این هم از مکان خطبه عقد.آن ها آدمی با این همه ریش را جز در لباس روحانیت ندیده بودن.بعضی ها که فکر میکردند طلبه است.با توجه به اوضاع مالی پدرم،خواستگارهای پول داری داشتم که همه را دست به سر کرده بودم.حالا برای همه سوال شده بود ،مرجان به چه چیز این آدم دل خوش کرده که بله گفته است
عده ای هم با مکان ازدواجمان کنار می اومدن، ولی می گفتن:«مهریه اش رو کجای دلمون بذاریم.چهارده تا سکه هم شد مهریه!..
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_دوم
#پارت_سوم
همیشه در فضای مراسم عقد،کف زدن و کِل کشیدن و این ها دیده بودم.رفقای محمدحسین زیارت عاشورا خوندن،و مراسم وصل به هیئت و روضه شد.البته خدا درو تخته را جور میکند. اونا هم بعد از روضه، مسخره بازی شان سرجاش بود.شروع کردن به خوندن شعرِ«رفتند یاران،چابک سواران...» چشمش برق میزد.گفت:«تو همونی که دلم میخواست، کاش منم همونی شم که تو دلت میخواد» مدام زیر لب میگفت:«شکر که جور شد،شکر که همونی که میخواستم شد ،شکر که همه چیز طبق میلم جلو میره شکر».موقع امضای سند ازدواج دستم میلرزید ،مگر تمامی داشت.شنیده بودم باید خیلی امضا بزنی،ولی باورم نمیشد تا این حد.امضاها مثل هم در نمی اومدن. زیرزیرکی میخندید:«چرا دستت میلرزه؟نگاه کن!همه امضاها کج و کوله شده.».بعد از مراسم عقد رفتم آرایشگاه، قرار شد خودش بیاد دنبالم.دهان خانواده اش باز مونده بود که چطور زیر بار رفته بیاد آتلیه. اصلا خوشش نمیاومد، وقتی دید من دوست دارم،کوتاه اومد. ولی وقتی اومد اونجا،قصه عوض شد.سه چهارساعت بیشتر نبود که باهم محرم شده بودیم.یخم باز نشده بود،راحت نبودم. خانم عکاس برایش جالب بود که یک آدم مذهبی با آن ظاهر، این قدر مسخره بازی در میآورد که در عکس ها بخندم.همان شب رفتیم زیارت شهدای گمنام دانشگاه آزاد.پشت فرمان بلند بلند میخواند:«دست من و تو نیست اگر نوکرش شدیم/خیلی حسین زحمت ما را کشیده است».
کنار قبور شهدا شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا و دعای توسل.یاد روزهایی افتادم که با بچه ها میامدیم اینجا و او همیشه خدا اینجا پلاس بود.بودنش بساط شوخی را فراهم میکرد که«این باز اومده سراغ ارث پدرش».
سفره خاطراتش را باز کرد که به این شهدا متوسل شده یکی را پیدا کنن که پای کارش باشد.حتی اومده و از اونا خواسته بتونن راضی ام کنن به ازدواج.میگفت قبل از اینکه قضیه ازدواجمان مطرح شود،خیلی از دوستانش می اومدن و درباره من از او مشورت میخواستند.حتی به او گفته بودند که برایشان از من خواستگاری کند.غش غش میخندید که «اگه می گفتم دختر مناسبی نیست،بعدا به خودم میگفتن پس چرا خودت گرفتیش؟اگه هم میگفتم برای خودم میخوام که معلوم نبود تو بله بگی!» حتی گفت:«اگه اسلام دست و پام نبسته بود،دلم خواست شما رو یه کتک مفصل بزنم.» اون کَل کَل های قبل از ازدواج، تبدیل شدن به شوخی و بذله گویی.آن شب هرچه شهید گمنام در شهربود،زیارت کردیم.
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
🌺🍃🌺🍃🌺🍃
🍃
🌺
🍃
🌺
🍃
#قِـصِّـه_ی_دِلْبَري
#فصل_سوم
#پارت_اول
یک ماه بعداز عید،جور شد رفتیم حج عمره.سفرمون همزمان شد با ماه رمضان. برای اینکه بتونیم روزه بگیریم،عمره را یک ماهه به جا آوردیم.کاروان یک دست نبود،پیر و جوان و زن و مرد.ما جزو جوان ترهای جمع به حساب می اومدیم. با کارهایی که محمدحسین انجام میداد، باز مثل گاو پیشونی سفید دیده میشدیم.از بس برایم وسواس به خرج می داد.
در مدینه گیر داده بودم که کوچه بنی هاشم را پیدا کنیم.بلد نبود،به استاد تاریخ دانشگاهمون زنگ زدم و از او سوال کردم. ایشون نشانی را دقیق ترسیم کرد.از باب جبرئیل تا بقیع و قشنگ توضیح داد که حد و حریم کوچه از کجا تا کجاست.هروقت می رفتیم، عرب ها آنجا خوابیده یا نشسته بودند.زیاد روضه میخود،گاهی وسط روضه ها، پلیس های سعودی می اومدند و اعتراض میکردند.کتاب دستش نمیگرفت، از حفظ میخوند.هر وقت مأموران سعودی مزاحم میشدند، وسط روضه میگفت:«بر پدر همتون لعنت».چندبار هم در مسجد الحرام نزدیک بود دستگیرش کنند.با وهابی ها کَل کَل میکرد.خوشم می اومد این ها از رو بروند.از طرفی میدانستم اگر نصیحتش بکنم که بی خیال این ها شو،تأثیری ندارد.
دوتایی بار اولمان بود میرفتیم مکه.می دانستیم اولین بار نگاهمان به خانه کعبه بیفتد،سه حاجت شرعی ما برآورده میشود.همان استاد تاریخ گفت:«قبل از دیدن خانه کعبه،اول سجده کنید.بعد که تقاضای خودتان را از خدا خواستید،سر از سجده بردارید!»
زودتر از من سرش رو بالا اورد.به من گفت:«توی سجده باش!بگو خدایا من و کل زندگی و همه چیزم رو خرج خودت کن،خرج امام حسین کن».وقتی نگاهم به خانه کعبه افتاد گفت:«ببین خدا هم مشکی پوش حسینیه!».خیلی منقلب شدم.حرف هاش آدم رو به هم میریخت. کل طواف را با زمزمه روضه انجام میداد، طوری که بقیه به هوای روضه هاش می سوختن.در سعیِ صفا و مروه دعاها که تمام می شد،روضه میخوند.دعای جوشن میخوند یا مناجات حضرت امیر و من همراهی اش میکردم. بهش گفتم:«باید بگیم خوش به حالت هاجر!اون قدر که رفتی و اومدی،بالاخره آب برای اسماعیلت پیدا شد،کاش برای رباب هم آب پیدا میشد» انگار آتشش زدم،بلند بلند شروع کرد به گریه کردن.
موقعی که برای غار حرا از کوه می رفتیم بالا خسته شدم،نیمه های راه بریده بودم و دم به دقیقه می نشستم .شروع کرد مسخره کردن که «چه زود پیر شدی!یا تنبلی میکنی؟» بهش گفتم:«من با پای خودم میام،هر وقتم بخوام میشینم. بمیرم برای اسرای کربلا،مردای نامحرم بهشون میخندیدن!بد با دلش بازی کردم.نشست ،سرش را زیر انداخت و روضه خوانی اش گل کرد. در طواف،دست هاش رو برام سپر میکرد که به کسی نخورم. با آب و تاب دور و برم را خالی میکرد تا بتونم حجرالاسود را ببوسم.
کمک دست بقیه هم بود،خیلی به زوار سالمند کمک میکرد.مادر شهیدی با دخترش اومده بود طواف و کارهای دیگر برایش مشکل بود.دخترش توانایی بعضی کارها را نداشت،خیلی هواشون رو داشت.از کمک برای انجام طواف گرفته تا عکس گرفتن از مادر و دختر.
یک بار وسط طواف مستحبی ،شک کردم چرا همه دارن ما را نگاه میکنند.مگر ظاهر یا پوششمان اشکالی دارد؟
یکی از خانم های داخل کاروان بعد از غذا،من را کشید کنار و گفت:«صدقه بذار کنار.اینجا بین خانما صحبت از تو و شوهرته که مثه پروانه دورت میچرخه!» از این نصیحت های مادرانه کرد و خندید و گفت:«اینکه میگن خدا در و تخته رو به هم چفت میکنه،نمونه اش شمایین!.دائم با دوربینش چیلیک چیلیک عکس میگرفت. بهش اعتراض میکردم:«اومدی زیارت یا عکس بگیری؟».یک انگشتر عقیق مستطیل شکل هم داشت که روی آن حک شده بود "یا زهرا".در مکه هدیه داد به شیعه ای یمنی.
وقتی رفتیم مکه،گفت:«دیگه دوست ندارم بیام،باشه تا از دست سعودی ها آزاد بشه!».
✧═🍀 ☕ 📖 ☕ 🍀═✧
@Heyam66
#آی_نقد
پارت سوم : ونزدی 👇
اگه دقت کرده باشید همون طور که توی پارت اول گفتم
شخصیت ونزدی خیلی عجیبه
و به خاطر همین عجیب
بودن بین نوجوون ها طرفداران
زیادی پیدا کرده 😮
ونزدی نسبت به نظر دیگران
هیچ اهمیتی نمی ده
خشونت و عصبانیت بالایی
داره ، دیگران را به راحتی
ناراحت میکنه و همونطور که
داخل فیلم گفته دیگران را
وسیله ای برای رسیدن به اهداف خودش میدونه !!
این ویژگی های داخل فیلم،
قدرت یک دختر نوجوون و قهرمان را به نمایش میگذارد .
اما خب میخوام تمام ذهنیت تون رو درباره شخصیت به ظاهر قدرتمند ونزدی بهم بریزم،
روانشناسان مختلفی درباره
شخصیت ونزدی تحقیق کردند
و به نتیجه جالبی رسیدند
ونزدی دچار اختلال خود شیفتگی خجول هست😳
باحال شد نه ؟؟
پس با ما همراه باشید ...
ادامه دارد ...
@Heyam66
اینهم یک کار ناب در توصیف بیکلام عملیات ایران علیه اسرائیل
🔹این ابتکار عمل هم بسیار جذاب بود؛ آقای مهدی سرکانی، این تصویر را که خودش مبدع آن بوده در اینستاگرامش منتشر کرده است.
🔹یک ایده خیلی خاص و هوشمندانه؛ برگرفته از ایدهی نقاشی بسیار مشهور «ونگوک» (نقاش هلندی) با عنوان شب پرستاره.
🔹ونگوک شب پرستاره را بر مبنای تخیل خود کشیده بود؛ نقاشی ای که بعد از گذشت ۱۳۵ سال از خلقش، هنوز یکی از پربحث ترین آثار و یک شاهکار قطعی محسوب می شود.
🔹آقای سرکانی حالا شاهکار نظامی امنیتی و سیاسی ایران در عملیات وعده صادق علیه رژیم صهیونیستی را با شاهکار ونگوک توضیح داده است. این تصویر از صدها متن شاید بهتر موضوع را توصیف میکند.
🔹نام این اثر ونگوک همانطور که گفته شد، شب پرستاره بود؛ در عملیات ایران هم شب فلسطین اشغالی پرنور شد؛ هر کدام از موشکها و پهپادهای ایران مثل چراغی آسمان را روشن میکردند و آنها که «باید» از پدافند میگذشتند هم گذشتند و به هدف اصابت کردند.
🔹با شب پرستاره ایران میشود ماهها و سالهای بعد هم آثار هنری خلق کرد.
@Heyam66
میگه که ؛
موشک هامون از قم رفتن جمکران بعد یه
عرض ادبی خدمت اباعبدالله و حضرت غیرت
آقا ابوالفضل کردن و در آخر یه سر به بیت المقدس هم زدن ، حالا با این حال واقعاً
شرم آور نیست که توی این مدت نتونستید
فرار کنید؟🗿.
@Heyam66